از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 46

پس از چادر نوبت به هدایایی مانند: کیف و کفش، روسری، پارچه ی اطلسی و در آخرین مرحله، تقدیم گوشواره و النگو می رسد و برای هر یک از هدایا، حرکات مشابه ی برگزار می شود. سینی ها که خالی شد، اعظم و گروه دختران، به وسط مجلس می آیند و رقص زیبایی را اجرا می کنند و این کار تا زمان دریافت انعام از مادر عروس ادامه می یابد.

 در این مجلس، سحر، بیش از دختران دیگر، جلب توجه می کند و چندین زن او را برای پسرشان در نظر می گیرند.

***

بوق های پی در پی اتوبوس ولوی زرشکی و صدای بلند آهنگ «ای یار مبارک بادا» همسایه ها را از خانه ها بیرون می کشد. بهمن درب های اتوبوس را باز کرده و رجب در حالی که بر روی رکاب ایستاده فریاد می زند:

-      اتوبوس عشق رسید. تهران، زابل، عشق!

سر نشینان اتوبوس با کف زدن و جیغ و سوت، محله را پر از هیاهو می کنند. ناصر ومسعود از یک طرف و ملیحه و فرزین و رعنا از سوی دیگر به استقبال مهمانان می آیند. بازار دیده بوسی و در آغوش گرفتن گرم است. سر و صدای بهمن و رجب و جیغ های مهری و سودابه، بیش از سایرین است.

-      ناصر داداش گلم! سلام، پسر واقعا که تکی ....

رجب هم چنان شلوغ کاری می کند، می خواند و می رقصد و لنگ اش را در هوا تکان می دهد که ناگهان با محمد برخورد کرده و نقش زمین می شود. ناصر آن دو را به هم معرفی می کند. با یکدیگر دست می دهند:

-      ارادتمند شما رجب، معروف به رجب تاچر!

-      خانم تاچر! تا حالا با یه کمر شکن! تصادف کردی؟ (قِر کمرش همه را به خنده می اندازد) اگه تو اِفی من اِف هاشم! اگه تودافی، من اینتر ناشم!

رجب که حریف را پر زور می بیند، جا می زند و لنگ اش را جلوی پای محمد می اندازد!

ملیحه، دوستانش را به ناصر معرفی می کند:

-      ناصر جان، اینها دوستای منند: سودابه و مهری و ...

مریم با دیدن ناصر، جیغ می کشد:

-      اِ وا، اینکه خدا داده !

ناصر وملیحه می خندد. سودابه ناصر را به یاد می آورد.

-       شما بودین که دنبال ملیحه می دویدین ! آره... یادم اومد... خودتون هستید!

 دختر ها هنوز آنچه را دیده اند باور نمی کنند. همه مهمانان به دور آن ها جمع می شوند. مادر بهمن که پیر زنی ریز جثه و کوچک اندام است جمعیت دور عروس و داماد را کنار زده و جلو می آید.

-       شما ! آقا ناصر و ملیحه خانم هستین؟ ... ماشا الله... مبارک باشه... من مادر بهمنم! (دستی به صورت ناصر می کشد) دستت زیر سر پسرم. ایشاالله که بهمن منم، داماد بشه

صدای ایشالا ایشالای رجب، جمعیت را می خنداند. پسر حاج فرج که مسول اسکان مهمانان است، دوستان عروس و داماد را جدا می سازد. سودابه ومهری و مریم، مهمان خانه ی نادری ها می شوند و بقیه در منزلی در دو کوچه بالاتر اسکان می یابند.

****

آخرین مهمانان دعوت شده، از جمله علی محمد خان و زینب، کمی پیش از مراسم «حنا بندان» به محل جشن رسیدند. جمعیت زیادی حیاط و خیابانِ جلوی خانه را قرق کرده اند. کاسه های کوچکی از حنا که از قبل تهیه شده، برای همسایگان فرستاده می شود و سینی های مخصوص عروس و داماد، توسط اعظم در حال تزئین است. طاهر و حسن که از پا افتاده اند، بر روی ایوان ولو می شوند:

-      فکر کنم هر چه حنا در زابل بود، جمع کردیم!!

-       هر چه آوردیم، خانم گفتند: کمه!! سه ،چهار دفعه رفتیم واسه خرید! بابا به ما رحم کنید!

با جیغ و داد خاله صفورا، همه به سرعت آماده می شوند. بتول، محمد و عذرا را صدا زده و سینی های حنا را به دست آنان می دهد. گلدونه در لباس محلی و در حالی که روسری طلایی بر سر دارد، دست در دست ناصر، از ساختمان خارج شده و فامیل داماد به حرکت در می آیند. صفوف آنان با رسیدن به کوچه ی نادری مرتب می شود.  

خاله صالحه که در بین زنان ایستاده است با صدای بلند می خواند و بقیه با او همنوا می شوند:

امشب حنا می بنــده        به دست و پا می بنــده

اگر حنــــــا نباشـــــــه       خشک از طلا می بنـده

حنـا حنــا می بنـــده        به دست و پا می بنــده

حنای کرمانــــــی را        فامیل شــــــاه می بنــــده

حنــــا حنایــــــــــــــــــه        چــه خوش نمایــــــه

دست عروس میبنده       تا مادرش بیایـــــــه

گروه به خانه ی عروس می رسند. درب بسته است. همراهان داماد در این سو و همراهان عروس در آن سوی درب، تجمع کرده اند. زنان شروع به خواندن می کنند :

-      در وا کنه در وا کنه، حنا می آره وَر شما

اقوام عروس با اشاره ی عمه زهرا، دسته جمعی، جواب می دهند:

-       حنای شما مال شما، ما زن نداریم وَر شما

اصرار خانواده ی داماد و پاسخ خانواده ی عروس با اشعار زیر ادامه می یابد:

-      دروا کنه دروا کنــــه، ساعت می آره ور شما          =   ساعت شما مال شمـــا، ما زن نداریم ور شما

-      دروا کنه دروا کنه، دستمال می آره ور شما          =   دستمال شما مال شما، ما زن نداریم ور شما

خواندن اقوام داماد ریتم تند تری می گیرد:

-      هــــزار هـــــــزار آوردیــــــــــــم

-      شتــــر قطــــــار آوردیـــــــــــــم

-      پیرهــــــــن یار آوردیـــــــــــــــم

-      مــا می بریــــــــــــم عروس را

-      مــا می بریـــــــــــم عروس را

و جواب خانواده ی عروس این است:

-    هــزار هــزار را پس ببر

-    شتـــــر قطار را پس ببر

-    پیرهــــن یار را پس ببر

-    ما نمیدیــــــم عروس را

-     ما نمیدیـــــم عروس را

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...