از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 48

ساعت از 3 گذشته بود که با فریاد رحمان، گروه نوازندگان بومی، سازهای خود را به صدا درآوردند. نوای سازهای مختلف مانند: قبچک، نی، دایره، سرنا، ساز و دهل، هماهنگ و دلنشین است. افرادی که در خانه ی ننه صفیه بودند، با شتاب در مقابل ایوان جمع شدند.

دوستان تهرانی و مهمانان غیر بومی، با تعجب به اسبی به رنگ کهر، که مهار آن را رحمان در دست دارد، می نگریستند. دور ساق پاهای حیوان با نوار سفید و گل های سرخ تزیین شده بود و یال اش به زیبایی بافته شده و گل های رنگین و کوچکی در میان بافت قرار داده شده است. بر روی صورت حیوان،چشم بندی چرمی با پولک های رنگین می درخشید که با اتصال به دهانه، تا بالای سر اسب امتداد داشته و به تاجی از پرهای زیبای طاووس می رسد. برقِ چرم و فلزِ زین و یراق، چشم ها را خیره می کند و پوشش سپید و بلندی که با حاشیه و ریشه های سرخ، هیکل زیبای اسب را دربرگرفته، تزئینات را کامل کرده است.

 کاروان شادی به سمت کوچه ی نادری حرکت می کند. خانواده ی عروس به استقبال می آیند و گروهی دیگر از مردان به آنها می پیوندند. با بیرون آمدن ناصر که دست علیرضا را در دست دارد، صدای سوت وکف زدن جمعیت، خانه را به لرزه می اندازد. سلیمان با هیکل ورزیده اش، در نقش رکابدار، داماد را بر اسب نشانده و علیرضا در جلوی او می نشیند.

حضور پسرک به نشانه ی خوش یمنی و صاحب فرزند پسر شدن می باشد. ملیحه و بقیه ی زن ها، از پشت پنجره به تماشا ایستاده اند. گلدونه  می خواهد با مردان همراه شود اما با دیدن چهره ی درهم عمه عذرا، به فریاد کشیدن و دست تکان دادن از پشت پنجره، اکتفا می کند.

مجمعه ی بزرگی، توسط دو نفر از ساختمان بیرون آورده شده و بر سر حیدر گذاشته می شود. بر روی آن سر پوش زیبایی قرار دارد که سدت دوزیِ عروس می باشد. حیدرِ سینی به سر! و سلیمانِ رکابدار! در جلو و ناصر و علیرضا سوار بر اسب، از پشت سر به حرکت در می آیند.

نوازندگان نوای دیگری را آغاز می کنند. گروهی از جوانان به رقص و پایکوبی می پردازند. جمعیت تماشاچی تمام کوچه و خیابان را اشغال کرده اند. گویا تمام اهالی شهر به این محله سرازیر شده است. چند نوازنده ی جدید به گروه قبلی اضافه می شوند. نوای شاد همه را به رقص می آورد. رقص حیدر با مجمعه ای که بر سر دارد تماشایی است. در داخل این سینی بسیار بزرگ، لباس جدید داماد قرار دارد. جمعیت با صلوات و مبارک باد، کاروان مردان را که با هدایت حسن، به سمت پایینِ مزرعه ی ننه صفیه می رود، بدرقه می کنند. 

در انتهای مزرعه جنب و جوش زیادی به چشم می خورد. افرادی که در آنجا حضور دارند پارچه های دور استخر را بر می دارند. آلاچیق چوبی و زیبایی در کنار استخرِ پر از آب، ساخته شده است. ناصر، با دیدن محوطه ی بازسازی شده، تلاش رحمان و دوستان چهار گانه اش را به یاد می آورد.

داماد در میان آلاچیق، لباس از تن بیرون آورده و اندام خود را با حوله ی سفید و دو تکه ای می پوشاند. علیرضا هم لخت شده و هم پای ناصر راه می رود. با صلوات های پی در پی، آن دو را به کنار استخر می برند. با شیرجه ی ناصر، علیرضا را هم به میان استخر می اندازند و بدنبال آن دو، مسعود و محمد و جمعی از جوانان، لخت شده و با سر و صدا  به آب می زنند.

پس از گذشت لحظاتی شاد و فرح بخش، ناصر از آب بیرون می آید و سلیمان او را به محوطه ی جلوی آلاچیق می برد. حمام کردن داماد توسط دو نفر (سلیمان و حسن) انجام می شود و انعام دلاک ها را فرامرز خان و رحیم می پردازند.

نوازندگان دوپاره شده و تعدادی از آنها به خانه برگشته اند و به همراه خانواده ی داماد و خیل زنان به آن سمت می آیند. طالب، اشعاری در مدح مولا می خواند. با رسیدن جمعیت زنان، ناصر را برروی صندلی چوبی نشانیده وپارچه ی سفیدی را که عروس فرستاده است، به گردن او می بندند. پیرایش موهای داماد، توسط طاهر و به صورت نمایشی آغاز می شود.

 با اولین تماسِ شانه به موهای داماد، ننه صفیه مشتی پول خرد رابه سر او می پاشد و این کار توسط منیره خانم و بقیه زن ها ادامه پیدا می کند. مردان عقب رفته و زن ها دور ناصر را گرفته اند.

هم نوایی زن ها و مردها شروع می گردد:

سر تراشک مبارک باشد          سر تراشک مبارک باشد

آنجا که سر متراشیــــــده       نقل و نبات می پاشیــــده

آنجا که سر متراشیـــــده           کلاه خوب می بخشیــــده

سرتراشک مبارک باشد           سر تراشک مبارک باشد

آنجا که سر متراشیــــده           قبای خوب می بخشیــــده

آنجا که سر متراشیــــده           شلوار خوب می بخشیــده

سر تراشک مبارک باشد          سر تراشک مبارک باشد

آنجا که سر متراشیـــــده          ساعت خوب می بخشیـــده

آنجا که سر متراشیــــده           انگشتر خوب می بخشیده

سر تراشک مبارک باشد       سر تراشک مبارک باشد

آنجا که سر متراشیــــده           دختر خوب می بخشیــده

آنجا که سر متراشیــــده           داماد خوب می بخشیــده

سر تراشک مبارک باشد          سر تراشک مبارک باشد

در میانه ی خواندن، منیره خانم و زنان فامیل ویسی، اولین پیشکش ها را داده و هر کدام مقداری پول به داخل پارچه ای که به گردن ناصر بسته شده، می اندازند و اقوام نزدیک عروس و سایرین از این اقدام پیروی می کنند. پارچه لبریز از پول می شود. داماد لباس می پوشد و با درخواست بتول، همه ساکت می شوند. صدای خوش عذرا و رعنا و تعدادی از دختران جوان دیگر در محوطه می پیچد:

شاه بر سر کوه اسب متـازه         شاه بر سر کوه اسب متـازه

شاه پایین کوه حجله مسـازه         شاه پایین کوه حجله مسـازه

شاه لنگوته نوحالا مپوشــــــه           شاه لنگوته نوحالا مپوشـــــــه

شاه بر سر یار شادی مپاشه         شاه بر سر یار شادی مپاشه

......

داماد را دوباره را بر اسب نشانده و با اتمام مراسم «رواو» و «سر تراشک» به محل جشن باز می گردند.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...