از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 49(پایان)

محل عقد، اطاق بزرگ منزل فرامرز خان است. زن ها از قبل، آنجا را به تصرف خود در آورده اند و مردان را به آنجا راهی نیست. در اطاق دیگری ریش سفیدان هر دو خانواده دور هم نشسته و از هر دری سخن می گویند. میزبان با چای و شیرینی و میوه از مهمانان پذیرایی می کند. محمد و مسعود در پشت سر ناصر ایستاده اند و سعی دارند او را از لاک خود بیرون بیاورند.

حیدر، سینیِ روپوش داری را به رعنا تحویل می دهد و او با کمک عذرا، آن را به درون اطاق عقد می آورد. روپوش را برمی دارند و عمامه ی داماد، که نشان طلایی ذوالفقار بر بالای آن می درخشد، نمایان می شود. عذرا، سینی را با رقص در مجلس می چرخاند. زنان حاضر در مجلس پول نثار می کنند. بعد از دقایقی که به سرعت می گذرد، رعنا درب اطاق عقد را باز کرده و داماد را صدا می زند:

-      شاه دوماد بفرما که أرُس مطلَ (شاه داماد بفرمایید که عروس چشم انتظاره)!

با شنیدن این صدا، طالب در چهار چوب درب ساختمان ایستاده بود، رو به حیاط فریاد زد:

-      شاه دوماد مِرَ وَر مراسم عقد بندونی (شاه داماد میره واسه ی عقد بندونی)!

نوازندگان محلی که برای رفع خستگی، لحظاتی دست از نواختن کشیده اند، با اعلام این خبر، شروع به نواختن می کنند. در اطاق مردان، بزرگان مجلس به پاخاستند و پدر بزرگ ها و فرامرزخان و برادرانش به همراه داماد و مسعود و رحیم و محمد روانه ی اطاق عقد شدند. 

بزرگان و اشخاصی که حضورشان ضروری است یکایک وارد می شوند، همه در انتظار ورود داماد هستند، اما فرزین از ورود او جلو گیری کرده و طلب حق! می کند. پیشنهاد و پرداخت پول از طرف دوستان داماد به جوان راهدار! ادامه دارد که ناگهان بتول و رعنا و تعدادی از دختران درب اطاق را باز کرده و با یورشی همراه با جیغ های بلند، داماد را به درون اطاق می کشانند.

ورود داماد، غوغایی از رقص و کف و سوت را به همراه دارد. ناصر با همراهی سحر و فرشته به طرف ملیحه  می رود. لباس زیبای محلی و وجاهتِ عروس، چشم ها را خیره کرده است. نشستن عروس و داماد بر روی تختی که با استفاده از توری های رنگارنگ و گل های زینتی و بالش  و ناز بالش های سپید و سرخ جلوه ای دیدنی یافته است، انفجاری از شادی را به دنبال دارد.

 با برخاستن پدر بزرگ ها، افراد حاضر در مجلس ساکت شدند و خسرو خان با کسب اجازه از پرویز خان و فرامرزخان، ناصر را بوسیده و عمامه را بر سر او می گذارد. با اجرای این سنت، صدای آوازی به گوش رسید. فاضل برادر بزرگ ملیحه است که می خواند:

ماه نو ابروی دلدار مبارک بادا

آشنایــــــی من و یار مبارک بادا

چادری بر سر یارست به مانند کتان

پیرهـــــن دانــه انارســــــت مبارک بادا

به رخ ماه نشسته ست چنان گرد و غبار

به دست شــــــــاه دو دستمال مبارک بادا

مجلس آرا چو فردوس که آخنه آمد

به یکی حمــــــد ز قرآن مبارک بادا

صدای صلوات و مبارک باد، بار دیگر از داخل به بیرون سرایت می کند. پارچه ی سپیدی را که مه گل آماده کرده است، توسط عذرا، سحر، فرشته و زیبا بر بالای سر عروس داماد قرار می گیرد. با شروع خطبه ی عقد،  بتول کله قندها را به هم زده و قند سابی شروع می شود. در زمان خواندن خطبه، سکوت فراگیر می شود. «بله» ی عروس، با تقدیم پیشکش از سوی منیره خانم و ننه صفیه، گرفته می شود. بزرگان، مجلس را ترک کرده و به اطاق دیگر می روند. نوازندگان که در پشت پنجره ی اطاق عقد مستقر شده اند، آهنگ شادی را ساز می کنند و جشن و رقص و پایکوبی که محمد و عذرا آغازگر آن هستند، تا ساعت ها ادامه می یابد.

***

 فرزین برای سحر توضیح می دهد:

-       .... آلا عمو مْیا یَه و مراسم عروس کشانه شروع مِ نَ (الان عمو می آیند و مراسم عروس کشان «گرابرد» را شروع می کنند)

 سحر می خواهد چیزی را بپرسد که ورود فرامرز خان، همه را ساکت می کند. او به طرف دخترش می رود. ملیحه به پای پدر افتاده و دست او را می بوسد. پدر بر پیشانی دخترش بوسه زده و او را از زمین بلند می کند:

-       ورخیز گلم، ورخیز وقت رفتنه.

 صدای لرزان مرد با قطره ی اشکی همراه می شود. پدربزرگ هم عصا زنان، در میان پسرانش وارد می شود. عروس جلو دویده و خود را به آغوش پیر مرد می افکند. هق هق گریه ی رعنا، تذکر شدید عمه ها را به دنبال دارد. با مداخله ی حاج خانم، عروس به راه می افتد.

اولین قدم ملیحه با پیشکش پدر بزرگ همراه می شود: «النگوی طلا!» و در قدم دوم، فرامرزخان، سینه ریزی طلایی و در گام های بعدی هر یک از اقوام نادری، پیشکش هایی از طلا و پول، نثار می کنند.

راضیه و فرشته در دوطرف عروس و داماد قرار گرفته و آنها را به خارج از اطاق هدایت می کنند. کیسه ی مخملی هدایای، پر و سنگین شده است. جمعیت زیادی در حیاط به انتظار ایستاده اند. موکب عروس و داماد، پیاده به راه می افتد. گروهی از دختران و پسران، با صدای ساز و دهل، در جلوی کاروان به رقص و پایکوبی می پردازند. مهمانانی که از شهرستان های دیگر آمده اند، با تعجب به مراسم سنتی ازدواج سیستانی نگاه می کنند و از شادی عمومی که همه ی مردم در آن حضور دارند، حیرت زده شده اند.

عروس و داماد در مقابل خانه ی ننه صفیه می ایستند. اولین قدم را عروس برای ورود به خانه بر می دارد. ننه صفیه صد هزار تومان نثار قدم عروس می کند. در گام های بعدی منیره خانم، فرشته، بتول ودیگران هر یک مبلغی را پیشکش می کنند. هدایای مرغداران بیش از دیگران می باشد.

عروس و داماد، در حالی که از روی بام و دیوارها، بر سر آنان، گل می ریزند، از پله ها بالا می روند و بر روی ایوان می ایستند. عذرای هنرمند، که با ریسه های لامپ و رشته های گل و سبزه و فانوس های کاغذی، فضایی رویایی را به وجود آورده است، از همه طرف مورد تشویق قرار می گیرد.    

عروس و داماد بر روی ایوان به تماشا ایستاده و رقص شمشیر در مقابل آنان اجرا می گردد. محمد و رجب رقصنده های بعدی هستند که در میان خنده و شوخی حضار، رقص دو نفره ی «بابا کرم» و «شاطری» را به نمایش می گذارند. در اواخر رقص، مسعود و رحیم نیز وارد میدان می شوند. جمعیت حاضر یکصدا فریاد «داماد، داماد» سر می دهند. ناصر را، خواسته و ناخواسته، از عروس جدا کرده و به وسط جمعیت می آورند. دوستان اش او را دوره می کنند. رقص داماد، با شاباش های پی در پی همراه است و از بالای بام و از سوی جمعیت گلریزان می شود. دود اسفند، فضا را پر کرده است.

عروس و داماد در حالی که نزدیکان آنها را دوره کرده اند، به طرف پله ها می روند. در این هنگام اعظم شروع به خواندن می کند و بتول و  سایرین او را همراهی می کنند:

ننه مه کنجکه تونو، منه نلی که بــــــره    (مادر من دختر توام، نگذار مرا ببرند)

سوزن دستکه تونو، منه نلی که بـــــره   ( سوزن دست تو هستم، نگذار مرا ببرند)

از راه گوری مبره، منه نلی که بـــــره   (مرا از راه روستای گوری می برند، نگذار مرا ببرند)

خ جفت چوری مبره، منه نلی که بره (با یک جفت النگو می برند، نگذار مرا ببرند)

خ خیل سواری مبره، منه نلی که بره (با عده ای سوار می برند، نگذار مرا ببرند)

از ره بنجار مبره، منــــه نلی که بــــره    (از راه بنجار می برند، نگذار مرا ببرند)

با ساز و تومک مبره، منه نلی که بره    (با ساز و تنبک می برند، نگذار مرا ببرند)

از ره کومک مبره، منـــه نلی که بــره   (از راه روستای کومک می برند، نگذار مرا ببرند)

فردا نه، حالا مبره، منـــه نلی که بـره    (هم اکنون مرا می برند، نگذار مرا ببرند)

لحن شاد و طنز گونه ی خوانندگان، گریه های مهگل و راضیه را با خنده در هم آمیخت. با تمام شدن آواز و در میان کف زدن و هلهله، حاج خانم و ننه صفیه و مهگل، عروس و داماد را دست به دست داده و پایین رفتند. محمد و عذرا، آخرین نفراتی هستند که آنجا را ترک می کنند. رعنا می خواهد بماند که تشر عمه نازنین او را فراری می دهد. آخرین پله ی همکف، با نشستن عمه ها غیر قابل عبور می شود. اکنون عروس و داماد تنها شده اند اما جشن همچنان ادامه دارد.

پـایـان  

*******

با پوزش از تمام خوانندگان عزیز، به آگاهی می رساند: داستان فوق در زمان کوتاهی (اواخر بهمن) به شکل طرح اولیه مطرح و نگارش آن از سوم اسفند ماه آغاز گردید. ضرورت آماده سازی داستان، جهت ارائه در ایام عید، ما را از دقت و توجه به بسیاری از موارد باز داشت. امید بخشایش داریم.

ضمناً استفاده از جغرافیای منطقه ی سیستان، با عرض ارادت به تمامی فرهیختگان سیستانی، پس از مطالعه ی کاملا تصادفی زندگی نامه ی مرحوم مزار گلستانه در سایت http://khabarsistan.ir  صورت گرفته که برای آن مرحوم، از ایزد یکتا، طلب آمرزش داریم.

یادآوری می نماید، در نوشتن این اثر از مطالب منتشر شده در سایت های http://sistangasht3000.blogfa.com و http://www.sbportal.ir/fa/home و http://www.iranstb.com/forum/topic221.html و

 http://zabol-city.blogfa.com/post-5.aspx  استفاده گردید. 

و با تشکر از همکاری صمیمانه افراد ذیل، برای برگردان گفتگو های متن به لهجه ی زابلی:

آقایان :  سجاد میر بهایی، احسان احمدی، حمید نادرزاد

و خانم ها:   فائزه بندانی  و  لاله کاظمی

و با تشکـــر ویژه و سپاس فراوان، از خانم سارینا گلستانه.

                                                                                 هفتم فروردین ماه 1393

                                                                                            حمیــد

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...