در شب سرد زمستانی

             درقایقی با بادبانی  قرمز, بر گستره دریای آبی  پیش می روی. در ابتدا  همه چیز آرام  است. تنها صدای رخوتناک سکوت است که گاهی آرامش تو را در هم می شکند. اما به ناگهان همه چیز تغیر می کند. ابرهای سیاه  از راه  می رسند. طوفانی شدید در می گیرد  و گردابی مهیب  قایق را به کام خود می کشد. حالا تو در میان امواج سهمگین دست و پا می زنی و برای زنده ماندن به هر تخته پاره ای چنگ می اندازی. بی فایده است. بی فایده. تسلیم می شوی. تسلیم مرگ. راه گریزی وجود ندارد  ...

 

              خیس عرق از خواب بیدار می شوی. در رختخوابت هستی و همه جا ساکت. نور سفیدی از لای کرکره ها داخل می شود. اتاق شبیه عکسهای نگاتیو شده. با سقفی بلند و سیاه, چهار دیوار و یک کف خاکستری. عقربه ساعت شماطه دار, سه نیمه شب را نشان می دهد. نمی توانی بخوابی. ناخواسته زنت را صدا می زنی, اما جوابی نمی شنوی. بعد یادت می آید که مدتهاست  زنت گذاشته و رفته  و تو را با کابوسهای شبانه  تنها گذاشته . آه از این کابوس های لعنتی که هیچوقت دست از سرت بر نداشته اند. برای اینکه دوباره  خوابت ببرد شروع می کنی به شمردن. از یک تا ... اما تا پنجاه نشمرده خسته می شوی. حوصله ات سر می رود. انگار بد خواب شده ای یا که خواب از سرت پریده است. صدای پائی می شنوی. انگار کسی در اتاق قدم می زند. شمرده و آرام. صدای پا گاه اوج می گیرد و لحظه بعد قطع می شود. خودت را می زنی به بی خیالی. می دانی که کسی در خانه نیست. می دانی که دچار توهم شده ای. با این حال می ترسی. از ناشناخته ها. همیشه از ناشناخته ها  وحشت داشتی و پیرامونت پر بود از ناشناخته ها. ترسی مرموز در وجودت لانه داشت. ترسی که همیشه با تو بود. همیشه ...

 

                سرت را می بری زیر پتو. مثل شبهای کودکی که خوابت نمی آمد. ماه از پنجره نیمه باز نورش را می انداخت روی صورتت. روی چشمهایت. به نرمی نوازشت می کرد. سرت را می بردی زیر پتو و دوباره بیرون می آوردی  و باز به ماه نگاه می کردی. آنقدر که یواش یواش خسته می شدی و خوابت می برد... احساس تشنگی می کنی. می روی از یخچال لیوانی  آب بر می داری و با ولع می نوشی. پشت میز می نشینی. سیگاری می گیرانی. چند پک عمیق می زنی  ...

 

                صدای سوت قطار می آید. آهنگی می گذاری و صورتت را میان دستهایت می گیری. مدتی به همین حال می مانی و گوش می سپاری به نوای سکر آور موسیقی:  انجیل به روایت متی باخ , شهرزاد کورساکف ,  بنان و ,شجریان...  مدتی بعد کاغذ و قلمی بر می داری و می نویسی : مهربان من / وقتی که هستی همه چیز به رنگ رویاست  / اما  وقتی نیستی  همه چیز به رنگ کابوس است / اگر روزی برگشتی  / فریب این قفلی را که بر در زده ام نخور / جائی نرفته ام / در خانه نشسته ام و چشمهای تو را نقاشی می کنم / ...  زنت  از داخل  قاب عکس نگاهت می کند. منتظر است تا حواست به او باشد و دوباره  شروع کند  لبخند تلخی بر لب دارد. در نگاهش چیزی است که حس اضطراب تو را تشدید می کند. دلهره و  اضطرابی که همیشه با تو بوده است. از زمان مدرسه رفتن. هیچوقت از مدرسه دل خوشی نداشتی. از مشق نوشتن متنفر بودی. کلاس ریاضی برایت مانند یک جهنم بود و دیدن معلم ریاضی حالت را بهم می زد. معلمی با سر طاس  و عاشق ترکه های انار.  هفت سال داشتی و از رفتن به مدرسه امتناع می کردی, اما روزهای متوالی در حالی که از رنج و دلهره فریاد می زدی به اجبار به مدرسه برده می شدی, بر سر و دوش اقوام و آشنایان. همانطور که حالا از کار اداری نفرت داری. ترس از دیر رسیدن و هرگز نرسیدن. ترس  از بی پولی. خسته  از انجام کارهای بیهوده.  از تعظیم و تکریم های دروغین. از بله قربان گفتن ها و چاپلوسی های تهوع آور ...

 

            خواننده با صدای حزن آلودی می خواند: رسوای زمانه منم / دیوانه منم ...  زنت نگاهت می کند انگار دلش برای نق زدن تنگ شده. برای حرفهای همیشگی  :  تو آن مردی نبودی که من می خواستم . خسته کننده, بی حال. از اداره که می آئی فقط بلدی روزنامه بخوانی.  به اخبار گوش کنی . بعد هم بنشینی  پشت میز و هی  کاغذ سیاه کنی  تا دیر وقت. به قول خودت  شعرو داستان می نویسی. نوشته هائی که هیچوقت جائی چاپ نمی شود. می گوئی برای دل خودت می نویسی. برای دل خودت اون نقاشی های ترسناک رو می کشی و نمی گی کدام آدم عاقلی حاضره  اونا رو به به دیوار اتاقش آویزون کنه. راه میری کتاب می خری  و تلنبار می کنی. خونه پر شده از مجله و کتاب  و ورق پاره های تو. نوشته هائی که فقط به درد آتیش زدن می خورن. نمی دونستم که با یک  دیوانه  ازدواج می کنم. به تو هم می گن مرد! به لعنت خدا هم نمی ارزی. نفرین به من که خودم را دستی دستی حرام تو کردم. مثلا عاشق شده بودم. وای که چقدر احمق بودم. هیچوقت خدا  هم که حرفی نمی زنی. یعنی چیزی نداری که بگی. چه دفاعی داری؟ حقت اینه که بذارمت و برم. و مطمئن باش یه روزی این کار رو می کنم . فکر نکن خودم رو به پایت پیر می کنم. این زندگی حق من نبود. من هنوز زیبا و جوانم. می تونم زندگی تازه ای رو شروع کنم ... آخر چه نیازی به حرف زدن است وقتی که می دانی حق با او است. در این وقتها خاموشی بهترین دفاع است. تنها کاری که از تو ساخته است اینکه پالتویت را برداری و از خانه بیرون بزنی. به بهانه  خرید سیگار یا یک چیز دیگر و زمانی برگردی که او خوابیده باشد ...

 

           بلند می شوی. قاب عکس زنت را بر می گردانی. از قفسه کتابی بر می داری. از شوپنهاور چقدر می دانیم؟ آیا زندگی به رنج زیستن می ارزد ؟  صفحه ای را باز می کنی: مشهور است که شوپنهاور در برابر میزی انباشته از خوردنی و نوشیدنی می نشست و به ستایش خودکشی می پرداخت اما هرگز جسارت آن را نداشت تا به زندگی اش خاتمه دهد فقط عمری حرفش را زد. تنها دوست نداشتن زندگی کافی نیست در آغوش کشیدن مرگ جرات می خواهد... کتاب را می بندی. خوابت می آید. تو هم از مرگ می ترسی. نه از داسی که در دست دارد بلکه از طعم تلخ آن. از اینکه نمی دانی به کجا می روی و همین ندانستن است که وحشت ایجاد می کند. یکبار این طعم تلخ را چشیدی. زمانی که چاقو زیر گلویت قرار گرفت. شب بود. کنار خیابان ایستاده بودی. هوا سرد بود و باران ریزی می بارید. پیکانی جلوی پایت ترمز کرد. چهار مرد درون ماشین بودند. سوار شدی و دقایقی بعد چاقو زیر گلویت بود و طعم تلخ مرگ را زیر زبانت حس می کردی. تو را به بیابانی بردند. در آنجا قبری از پیش آماده بود. تو را در قبر انداختند و رویت خاک ریختند. فریاد می زدی و کمک می خواستی. بعد دستت را به سویشان دراز کردی, اما یک بیل خاک ریختند توی دهانت و شن و ماسه روی زبان و دور لبهایت چسبید. می خواستی فریاد بزنی اما دیگر صدایت در نمی آمد. زنت سرت داد کشید: چه مرگته نصف شب؟ ... زبانت مثل یک تکه چرم چسبیده بود به سقف دهانت که تلخ بود و طعم مرگ می داد. با ناله گفتی: آب. زنت گفت: زهرمار . و یک لیوان آب گرم داد دستت. فردایش چمدانش را برداشت که برود. به او گفتی: نرو. اگر تنهام بذاری دق می کنم. اما او اعتنائی نکرد. گفت: جانم رو سر راه پیدا نکردم که به پای دیوانه ای مثل تو هدر بدم. و رفت ...

 

            سیگار را در ته سیگاری خاموش می کنی. کاغذ و قلمی بر می داری و می نویسی: پشت هم سیگار آتش می زنم / خاکسترش را دور می ریزم / خاکستر نیستی را / که از آتش زدن هستی ام پدید می آید / سیگار یعنی گر لب بر لبش نهی / وانگه آتش بر دلش زنی / که عشق توهمی بیش نیست / و تاریخ چیزی نیست جز وارونگی حقایق / سیگار یعنی یک جرعه آتش نوشیدن / جهان هستی را به فراموشی سپردن / و به استقبال نیستی رفتن / یعنی یک شاخه از مرگ چیدن / و تقدیم زندگی کردن / سیگار یعنی بدرود ای همه آنانی که دوستتان می داشتم /...

 

           دوباره صدای پا می شنوی و در پی آن صدای خنده  تیز و رعشه بر انگیز پیرمردی  به گوش می رسد. بعد صدای شکستن می آید. انگار بشقابی چینی را بر زمین کوبیده باشند. چراغ را روشن می کنی. کسی نیست تنها خودتی و فکر می کنی پیش از آنکه واقعا دیوانه شوی باید کاری انجام دهی.

 

            از اتاق بیرون می روی. پله ها را دوتا یکی طی می کنی و خودت را به پشت بام می رسانی. ساعت باید حدود چهار صبح باشد. خود را به لبه شیب دار بام می رسانی و همانجا چمباتمه می نشینی. به پائین نگاه می کنی. کوچه زیر پای توست. دور است. دور و ترسناک. صدای سوت قطار می آید. سیگاری روشن می کنی و می اندیشی که این باید  آخرین سیگار تو باشد و تا تمام شود تصمیمت را گرفته ای . همیشه همینطور بود. هیچوقت تا آخر یک تصمیم نمی رفتی. می گفتی بروم که چه بشود؟ و همانجا می ماندی. همانجا که بودی و بعد یک تصمیم دیگر. اما این بار فرق می کند ...   

 

           باد سردی از سمت کوههای پوشیده از برف می آید. زمستانی سفید و غم انگیز که در آن همه چیز با شکوه و زیبا بنظر می رسد. اما ناگهان در این شب سرد زمستانی احساس عجیبی به تو دست می دهد. نوعی حس رهائی از همه چیز. تو که در آخرین شب زمستان,  برای رنج کشیدن زاده شدی حالا دوباره  تعادلی را که با قدم گذاردن به این هستی ناخواسته  از دست داده بودی, باز می یابی. خودت را رها حس می کنی. رها از دردها و رنجهائی که تمام عمر چون علف هرزی احاطه ات کرده بودند. انگار بدل به نغمه ای شده ای تابناک در دل تاریکی شب, که براحتی قابلیت تغیر یافتن از گونه ای به گونه ای دیگر را دارد: از یک سمفونی پر سر و صدا به یک آواز آرام مذهبی, از موسیقی سنتی ایرانی به اپرائی ایتالیائی, از آوای محزون یک نی تا غرش یک شیپور, و از زمزمه جویباری کوچک به خروش امواج خشمگین دریائی طوفانی. پیوسته در حال دگرگونی, از یکی به دیگری. از سنگینی نفس گیر این هستی دیر پا تا سبکی رخوت انگیز این نیستی زیبا. شبیه سعادتی عجیب و ناشناخته. آن  لایتناهی بی انتها که همیشه دنبالش بودی و نمی یافتی ...

 

            صدای سوت قطار می آید. سرت گیج می رود. خوابت می آید. مثل پدر بزرگ که پس از بازنشستگی آنقدر خسته بود که چند روزی پشت سر هم خوابید. اما خواب نبود,  تو اغماء بود. تازه  بعد از عمری کار کردن شبانه روزی در کارخانه نساجی, بازنشسته شده بود. اما بیچاره پیش از گرفتن اولین حقوق بازنشستگی, سکته کرده بود. تمام  فامیل دور تا دور اتاق نشسته بودند. تو هم بودی. پیرمرد در بستر احتضار بود. همه بی صبرانه انتظار می کشیدند. خسته شده  بودن. حوصله شان سر رفته بود. از کار و کاسبی افتاده بودن و می خواستن پدر بزرگ زودتر تکلیف را روشن کند. یا بمیرد یا از جا بلند شود. بعضی ها حتی درگوشی از چند و چون ارث و میراث هم صحبت می کردند. دست آخر پدربزرگ انگار که دلش برای آنها سوخته باشد, به این انتظار نفس گیر پایان داد. چشمها ی مهربانش را برای لحظه ای گشود. سرش را  بلند کرد و  نگاهی به دوستدارانش کرد.  بعد نفس عمیقی کشید  و دوباره سرش روی بالش افتاد و برای همیشه چشمهایش را بست. مرده بود. به همین سادگی. انگار که هیچوقت زنده نبود ... مثل پدر که بی صدا مرد و تنها. عصر پنجشنبه ای  رفته بودی  سر قبرش. شمعی روشن کردی و برای آرامش روحش  فاتحه خواندی. دلت می خواست برایش چند صفحه ای قرآن می خواندی. پدر صدای محزونی داشت . آنقدر محزون که وقتی می خواند  بی اختیار اشک  از چشم مردم سرازیر می شد. هوا رو به تاریکی می رفت. ظرفی آب ریختی روی سنگ و با دست کشیدی روی آب تا همه جای سنگ شسته شود. آب شتک زد روی صورتت و با اشکهایت قاطی شد. پدر از داخل قاب عکس نگاهت می کرد. گفتی: پدر ! ما با تو چه کردیم؟ درست زمانی که پیر و مریض شدی  هر کدام به سوئی  رفتیم. تنها و دلتنگ شدی. آنقدر تنها که در لحظه مرگ کسی کنارت نبود. کاش می توانستی ما را ببخشی ! ... پدر ساکت بود . چیزی نمی گفت. در نگاهش اثری از سرزنش هم نبود. فقط مثل همیشه با چشمهای سبز مهربانش نگاهت کرد و لبخندی  زد  ...

          سیگار به انتها رسیده است و تو حالا باید مهم ترین تصمیم زندگی ات را بگیری. چشمهایت را می بندی تا سرت گیج نرود. تا نترسی. وحشت همیشه با تو بوده است ... صدای سوت کارخانه نساجی می آید. سپیده نزدیک است. کارگران نساجی برای شیفت کاری تازه آماده می شوند. می اندیشی تا دقایقی دیگر تو در این دنیا نیستی اما زمین همچنان به گردش خود ادامه خواهد داد. دوباره صبح خواهد شد و این کوچه ها و خیابانها پر می شود از ازدحام مردمی که با نشاط, روز تازه ای را شروع می کنند. آنها بدون اینکه حتی لحظه ای به خود بیندیشند بگونه ای غریزی زندگی می کنند, عاشق می شوند, ازدواج می کنند, کودکان تازه ای به دنیا می آورند,  سراسر عمر حریصانه به مال اندوزی می پردازند و در کینه و نفرتی بی پایان نسبت به یکدیگر غرق می شوند, آنگاه برای رسیدن به آرزوهای حقیر خود, بی رحمانه به قتل دیگری دست می یازند  ... با اینهمه سرانجام پیر و شکسته  می شوند  و در نهایت ناباوری می میرند, بچه های آنها اما همچنان  به این سیر ملال انگیز  ادامه می دهند و بدینسان زندگی ادامه می یابد. اما تو نمی توانی  مثل آنها باشی  ...   این  زندگی  برای آنهائی زیبا است  که به نوعی  خود را خوشبخت احساس  می کنند و از زندگی لذت می برند.

 

          برف شروع  شده است. باد سردی از جانب کوهها  می وزد و دانه های برف را به سر و صورتت می کوبد. حالا دستهایت از سرما بی حس شده اند و دیگر نمی توانند لبه سیمانی بام را نگه دارند. ناگهان پرت می شوی. پرت می شوی  پائین و هر لحظه به موزائیک های کف پیاده رو نزدیک و نزدیک تر می شوی. خوشحال از اینکه برای یکبار هم که شده تا آخر یک تصمیم رفته ای.

سیروس جاهد

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...