بابا راست می گفت - قسمت 1

«شرمین» اولین نفری بود که از سالن فرودگاه خارج شد. احساس سرما کرد، کت بلند چرمی اش را پوشید و عینک آفتابی اش را به چشم زد. قبل از آنکه حرفی بزند، راننده ی تاکسی چمدانش را برداشت و درب خودرو را برایش گشود. نشست و شیشه ی ماشین را پائین کشید. مشاهده ی قطرات ریز بارانِ پائیزی، اشتیاقش را، برای رسیدن به خانه  دو چندان کرد. مقصد را گفت:

-         بریم میدون ابوذر، فلاح

و به چهره ی خیس خورده ی برج آزادی خیره شد. زیر لب زمزمه کرد:

-          ای کاش هیچوقت نرفته بودم!

و چشم هایش را بست. 

بوق کر کننده ی اتوبوس، او را از رویا بیرون کشید. «اَه»ی گفت و با عصبانیت چشم باز کرد. ریزش باران شدت گرفته بود. تاکسی از اتوبوس مسافربری سبقت گرفت و او شصت وارونه اش را حواله ی راننده کرد. بوق اتوبوس به نشانه ی جواب، دو بار، به صدا در آمد. خندید و خوشحالی اش را دوباره به دست آورد. شیشه را بالا داد و تلفن همراهش را از داخل کیف دستی اش بیرون کشید و شماره گرفت.

-        سلام تحفه!... آره عزیزم، نه، واسه تعطیلات، استانبولم... وا! همش سه چار ماهه!... (می خندد) بذار بیام تهرون، حالتُ جا میارم! (عینک اش را برمی دارد و اشک گوشه ی چشمش را پاک می کند) راستی، از پردیس چه خبر؟ ... جدی؟ پس اون آب زیرکاه، بالاخره نیما رو تور کرد!...(به صفحه ی گوشی نگاه می کند) پشت خطی دارم، بهت زنگ می زنم... باشه، خداحافظ.

همزمان با اتمام تماس اول، زنگ خط دوم هم قطع می شود. رو ترش کرده و چینی به بینی اش می اندازد:«اَه!» می خواهد شماره ی طرف را جستجو کند که تلفن دوباره زنگ می زند.

-        سلام، بله...آه، گیتا جون تویی؟! ...آره، تو راه خونه ی شمام، ...وایسا ببینم. اسم کوچه تون چی بود؟... شهید صالح؟ بعد میدون... چشم! اومدم.

صاف نشست و از راننده پرسید:

-          آقا، خیلی مونده برسیم؟

و با شنیدن جواب او:

-          نه، چند دقیقه ی دیگه، فلاحیم

به فکر فرو رفت. دست هایش را درهم قفل کرد و اشک از چشم هایش سرازیر شد.

بارش باران به تگرک تبدیل شده بود. از پشت شیشه ی مه گرفته، به خیابانهای خیس خورده نگاه می کرد که سوال راننده را شنید:

-          کجای جلیلی میرین؟

می خواست جواب بدهد که غرش ناگهانی و سهمگین رعد، او را از جا پراند. جیغی کشید و با وحشت به صندلی جلو چنگ انداخت. راننده لبخند ی زد و گفت:

-          چیزی نیست خانوم! رعد و برقه!... نترسین! دو سه دقیقه ی دیگه میدون ابوذریم

با گیتا تماس گرفت:

-         دوباره سلام! الان میرسم... جدی؟ اسم کوچه چی بود؟ شهید صالح...آقای راننده، کوچه ی شهید صالح...آه، دیدمت! آقا سر اون کوچه

تماس را قطع کرد و شیشه را پائین کشید:

-          هی گیتا!

و برای او دست تکان داد. کرایه را حساب کرد و چمدانش را برداشت و پیاده شد. گیتا، به سویش دوید، چترش را بالای سر او گرفت:

-          بدو الان خیس میشی!

و هر دو، با عجله، به سمت پیاده رو دویدند.

گیتا با چتر وارد مغازه ی سر نبش کوچه شد:

-          ببخشید عزیزآقا!

چمدان را زمین گذاشت و شرمین رادر آغوش گرفت. عزیزآقای میوه فروش، در حالی که با لنگ، پرتقال ها را برق می انداخت، به روبوسی آنها نگاه کرد و متلک پراند:

-          ماچ داغ، تو این هوای سرد، چه حالی میده!

دخترها بی توجه به او، با لباس های خیس، یکدیگر را در آغوش گرفتند:

-          آه که چقدر دلم برات تنگ شده بود!

در این هنگام مرد جوانی وارد مغازه شد. زیر چشمی به آنها نگاه کرد. بر خلاف شرمین که کت چرمی بر تن داشت، لباس معمولی گیتا، خیس و باران خورده، به تنش چسبیده بود و آب از سر و رویش می چکید، دم پائی دختر را که دید، سبیل نازکش را جوید. برای عزیزآقا، سر تکان داد و چند برگ دستمال کاغذی از داخل جعبه ی نزدیک ترازو برداشت و به طرف آنها رفت.

-         سلام گیتا خانوم! بفرمائید

دستمال ها را به طرف وی دراز کرد و سپس خود را سرگرم وارسی پرتقال ها نشان داد:

-         خیس شدین، سرما می خورین ها!

گیتا لبخند ی زد و تشکر کرد:

-         مرسی، آقا محسن

و شرمین، شکاکانه سراپای او را ورانداز کرد.   

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...