بابا راست می گفت - قسمت 4

سکینه خانوم، شرمین را بوسید و با خوشحالی شروع به تعریف کردن از خانه اش نمود.

-        این حیاطمونه و اینم توالته! (اطاقک کنار حیاط را نشان داد) پایین، دو تا اطاقه که مال ماس! بالاشم، دو تا اتاق تو در توئه، که مال مهموناس! (خندید) آخه، ما، خودمون شهرستانی هستیم و از شهرستانم، خیلی مهمون داریم! ماشاللا، هیچ وختم خالی نمیمونه! ... بالای بالا هم، یه اطاقه ... بفرمائین ببینین!

از را هرو باریک گذشتند و می خواستند از پله ها بالا بروند که زن به فضای کوچک زیر پله اشاره کرد:

-         این، آشپزخونه ی منه!

و خندید. شرمین به جایی که زن آشپزخانه اش می خواند، نگاه کرد و با خود گفت:

-         این که جای تکون خودنم نداره!

به دنبال آنها بالا رفت. به پاگرد که رسیدند زن در آلومینیومی آنجا را باز کرد:

-         اینم حموم، آبگرمکنشم همین توئه!

شرمین، سرک کشید:

-         به این یه متر جا، میگه حموم!

اما با دیدن اتاقهای تمیز و مرتب طبقه ی بالا، نظرش در مورد زن عوض شد. آخرین طبقه، فقط یک اتاق 3*3متر داشت. با یک آشپزخانه ی نقلی، که بالای پله های خرپشته ساخته شده بود. دستشویی نیز جلوی در بهار خواب قرار داشت.

زن، به بهانه چای آوردن، آن دو را تنها گذاشت. گیتا با بستن در، به شرمین فرصت اعتراض نداد:

-         شرمین جان، فقط شیش ماه صبر کن! (با دیدن قیافه ی درهم دختر، اضافه کرد) این تنها جائیه که نزدیک ماست و میتونیم مرتبا همدیگه رو ببینیم!

این حرف کافی بود که تا دختر جوان علیرغم میل باطنی اش، سکونت در این اتاق را قبول کند.

سکینه خانم، سینی چای در دست وارد شد و با گفتن «آخ کمرم!» روی زمین نشست.

-          امان از این پله ها..بفرمائید، قابل شما رو نداره! (رو به شرمین) پس وسایلت کو؟

-         اون چیز زیادی نداره! یه ساکه که تو خونه ی ماست! و فکر کنم باید به فکر یه دست رختخواب و قابلمه و مای تابه و از این جور چیزا براش باشیم!

-        نه خانوم، ما اینجا تا دلت بخواد، رختخواب داریم. خودم براش یه دست میارم...(رو به شرمین، لبخند زد) هر چی کم داشتی، به خودم بگو!       

و آن گاه پرده ی اتاق را کنار زد:

-         اینم بهار خوابمون!

مشاهده ی تراس بزرگی که موزائیک فرش بود، شرمین را خوشحال کرد. از جا پرید، در تراس را باز کرد و با پاهای برهنه، به وسط بهار خواب رفت. به این سو و آن سو دوید. داشت به خانه ی همسایه ها سرک می کشید که غرغر زن صاحبخانه را شنید:

-        با اون پاها، نیای تو، ها! کنار در، شیر آب هس، اول پاها تو بشور، بعد بیا تو!

-        از بس همه جا تمیزه، ذوق زده شده! ببخشید سکینه خانوم! .بهش یاد میدم...اجازه بدین، منم میرم پیشش!

-        برو دخترم! منم، برم پائین، براتون یه چیزی سر هم کنم! (به سختی از جا برخاست) صدات کردم، بیا پائین.

شرمین، دست روی نرده ها گذاشته بود و داشت، خانه های آن ور کوچه را تماشا می کرد که گیتا دست او را گرفت و کشید:

-         وا، برا چی زل زدی تو خونه ی مردم؟ زشته!

و او را به سمت دیگر بهار خواب برد:

-        اینجا رو ببین، این پشت بوم ماست! اونم حیاطمونه!

-       چقدر نزدیکه!... اگه یه نردبون داشتیم، راحت می رفتیم و می اومدیم! راستی اون خونه مال کیه؟ (خانه ی روبرو را نشان داد)

-       خونه ی آقای دهنویه... با انگشت نشون نده!... بیچاره ها! جفتشون علیلند. هیشکی رو ندارن و همسایه هان که  تر و خشکشون می کنند. ... بیا بریم، اونورم ببین.... اینم خونه ی آقای حسین خانیه. مثل مال ما، پشت بومش یه خورده پائین تره! اینم نردبون می خواد! (می خندد) اینا، پنج تا دختر و یه برادرن... پدرشون، آقای حسین خانی، آدم خیلی خوبیه، همه دوسش دارن!

خوبه! این تراس، جون میده برای زاغ زدن! مثلا اگه این آقا محسن شما! از اینجاها رد بشه، همه چی رو میشه دید!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...