بابا راست می گفت - قسمت 5

گیتا، می خواست جوابش را بدهد که فریاد «گی ی ی تاااا»ی سکینه خانم، را شنید. با عجله، به طرف در تراس دوید:

-        اوم م م دددم!

و با شتاب از پله ها سرازیر شد. شرمین، به داخل اتاق برگشت، دو لت پنجره ی پشتی را باز کرد و همانجا نشست. زانوهایش را در بغل گرفته بود که گیتا، سینی به دست وارد شد:

-        بیا آش آوردم!

داخل سینی، کاسه ای پر از آش دیده می شد:

-        آش چی هست؟

-        آش برنجه! بیا، قاشقم برات آوردم... دستپخت سکینه خانوم، حرف نداره، تا تو بخوری، منم، یه کاسه آش، ببرم برا گلناز اینا و  بیام.

شرمین، تنها  که شد، با بی میلی، آش را هم زد. تنها، غذا خوردن را دوست نداشت. به یاد دستپخت «مامان زهرا» افتاد. نوک قاشقی از آش را، چشید:

-         آه، مثه مال مامانه!

و شروع به خوردن کرد. ته کاسه را در آورده بود که رضا، چمدانش را، آورد. از همان دم در شروع به عذرخواهی کرد:

-       سلام شرمین خانوم...به خدا، شرمندم که ...نمی خواستم، یعنی این وسط نمی دونم چیکار کنم! (سر به زیر جلوی در ایستاده بود) این «جهان» دوستمه. تو تهرون، کسی رو نداره و از اون بدبختاس! من نمیدونستم که شما تشریف میارین....

-        اشکالی نداره، رضا! خونه هامون که چسبیده به همه! فقط... فقط، باید یه کاری برام انجام بدی!

-        بفرمائید، هر کاری که شما بگین!            

-        یه نردبون بذار بالای پشت بومتون!(قیافه ی متعجب رضا، او را به خنده انداخت).میخوام از همینجا، بیام خونه تون!

پس از کلی سر به سر گذاشتن، رضا، را با دلی شاد، روانه کرد و مشغول باز کردن چمدانش شد. وسایل آرایشش را روی طاقچه چید. . سپس، طبق توصیه ی گیتا، پوشاک پر زرق و برقش را، داخل چمدان باقی گذاشت و لباس های معمولی تر را، به جارختی پشت در، آویزان کرد. شلوار و گرمکن ورزشی پوشید و برای شستن کاسه ی آش از اتاق خارج شد. در حال برگشتن بود که صدای «آ آ آ » و «آکیش، آکیش» به گوشش خورد. به پائین نگاه کرد. محمد حسن را دید که پتویی بلندتر از قد خودش را یک پله، یک پله، و به سختی، بالا می آورد. پائین دوید و پتو را از او گرفت. می خواست او را ببوسد که پسرک، پا به فرار گذاشت. 

از خوردن آش، احساس سنگینی می کرد، در اتاق را بست و در بهارخواب را نیمه باز گذاشت. به دیوار تکیه داد، پتو را روی خودش کشید و خیلی زود به  خواب فرو رفت. زمان زیادی نگذشته بود که از صدای «تالاپ، تالاپ»، «درینگ، دنگ» و خنده و گفتگو، بیدار شد. ترسید، گوش داد. صدا از طرف بهارخواب می آمد. به حالت سینه خیز از زیر پرده گذشت و سرش را از لای در بیرون برد. هیچکس دیده نمی شد. چهاردست و پا وارد تراس شد. مکثی کرد. صدا از پشت بام بغلی بود. دولا دولا، به کنار دیوار کوتاه جان پناه رفت. نفس گرفت و ناگهان بلند شد و ایستاد. با دیدن صحنه ی روبرو، به ترس خودش خندید. دست هایش را روی جان پناه گذاشت، خم شد و به تماشا ایستاد.

سه دختر جوان، با سر و صدا، مشغول شستن توده ی انبوهی از پارچه و لباس، قابلمه و ظرف و ظروف بودند.

-         وای، آخه چرا اینقدر غذاها رو می سوزونی؟مگه کنده میشه!

-         تو چرا ملافه هات رنگ قیره؟!»

-         فکر کردی برا چی برنجمون زود به زود تموم میشه؟ خب، خانوم، همشو ته دیگ می کنه!

یکی از دخترها در حال پهن کردن لباس ها بود که شرمین را دید:

-        هی، سلام همسایه! (دست تکان داد و جلو آمد) سلام، من پورانم! (شرمین هم خودش را معرفی کرد) شنیده بودم که سکین خانوم مستاجر آورده، پس توئی!

-         دلمون می خواست پسر باشه! اما دخترم خوبه!

این را دختری گفت که به نظر کوچکتر از دو نفر دیگر می آمد. پوران با زدن پس گردنی به دختر، او را معرفی کرد:

-        این خواهر کوچیکم، «پرند»ه! و اونم «پروین»ه! (صدایش، لحن آگهی های تبلیغاتی را گرفت) سه دختر مامانی آقای حسینخانی، بهترین مربیان کدبانوگری پایتخت!... خانم های جوان، خانه داری و آشپزی را از ما بیاموزید!

هر چهار نفر خندیدند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...