بابا راست می گفت - قسمت 6

-        تنهایی؟

-        آره، تنهای تنها! ...منتظر گیتام که رفته خونه شون و هنوز برنگشته.

-        پس دوست گیتایی؟ چه خوب... اونم مثل ماها، رفته سر بشور و بساب! حالا حالاها نمیاد.

دخترها در حال حرف زدن، به کارشان ادامه دادند و زیر نگاه شرمین، خیلی زود کارها را، تمام کردند. با کمک هم، ملحفه ها و لباس ها را روی بند انداختند و ظرف و ظروف را، دمر روی آبکش های بزرگ گذاشتند. دست هایشان را می شستند که پروین گفت:

-        شرمین، بیا پیش ما

 -       چه جوری؟ بپرم؟

-        الان میارمت پائین!

به فاصله ی چند دقیقه، نردبانی چوبی را از بالای خرپشته، پائین آورده و آن را به  دیوار مشترک دو خانه تکیه دادند. شرمین به راحتی و در میان دست زدن های آنان، پائین آمد. یکدیگر را در آغوش گرفته و از دیدن هم اظهار خوشحالی کردند. پوران، خواهرانش را به دنبال آوردن چای و میوه فرستاد. از پشت در، حصیر لوله شده ی پلاستیکی را بیرون آورد:

-         بذار اینو بندازم اینجا! (جلوی در را، فرش کرد) بیا بشین و لم بده به دیوار!

رو به روی او نشست و شروع به حرف زدن کرد:

-        تو هم مثل گیتا، دنبال کاری، نه؟ (منتظر پاسخ او نشد) مگه به این راحتیا میشه کار پیدا کرد. من، الان شیش ساله، تو جوراب بافی کار می کنم، صاحابش، رفیق «آقا شوذب»ه ... آها، آقاشوذبُ تو نمیشناسی (می خندد) بقال سر کوچه  مونه. خدا پدرشو بیامرزه...

شرمین با خودش فکر کرد:

-        مثل زنهای پا به سن گذاشته، حرف می زنه! ولی راست میگه. منم، باید برم سر کار...این پولی که دارم خیلی کمه! شاید تا چند ماه دیگه تموم بشه. آره، مثه گیتا، منم، ...

آمدن پروین و پرند، رشته ی افکارش را پاره کرد. دخترها، سینی چای و میوه را جلوی او گذاشتند و نشستند. پوران همچنان داشت حرف می زد:

-        ... روزی ده دفه، این حیاط فسقلی رو، جارو میکنه. میشوره و آب میکشه! هر روزم، عسگرآقا سرش داد میزنه! ...سَ کــــی نه! به بند اون شیلنگ لا مصبووو، تموم موزائیکا لق شد! از دست تو، آخرش، این زیر، یه چاه واز میشه!

پروین  ادای شوهر سکینه خانوم را در می آورد:

-        سَ کــــی نه! به بند اون شیلنگ لا مصبووو، تموم موزائیکا لق شد! از دست تو، آخرش، این زیر، یه چاه واز میشه! ...بدبخت شدیم! قبض آب اومده، بیس س س تو من!...اگه این پولای آبو جم کرده بودی، تا حالا برج میلادو میساختی!

در میان شوخی و خنده، نگاه شرمین به کوچکترین خواهر حسینخانی، یعنی پرند، افتاد که به خاطر خیسی لباسش می لرزید. خطر سرماخوردگی او را، به پروین گوشزد کرد. خواهر بزرگتر، بلافاصله واکنش نشان داد:

-        جمع کنین بریم تو!

اصرار داشتند که شرمین را هم با خود به داخل ببرند، اما او، به بهانه ی خستگی، خداحافظی کرد و از راه نردبان به اتاقش برگشت.

 تازه نشسته بود که گیتا وارد شد:

-        آخ، ببخش عزیزم! اینقدر گرفتار شدم که ساعت، یادم رفت!

جلوی پای او نشست:

-        ببخش، ببخش!

شرمین خندید:

-        می دونم، داشتی لباس و ظرف میشستی! اشکالی نداره

-        آه، آه، آه! داشتی زاغ منو می زدی؟

-        نه بابا! پوران گفت.

-        پس اون سه تا نخاله رم دیدی! الان سالمی؟ نخوردنت؟ (خندید) حالا پاشو بریم سراغ آشپزخونه که سکینه خانم کلی چیز میز برات گذاشته! (دست او را گرفت و بلندش کرد) هیچی نباید بخری!

دیدن آن همه ظرف و ظروفی که روی پله ها چیده شده بود، برایش شوک آور بود:

-        اینا رو، کِی آوردن؟

گیتا در حالی که به زحمت از لا به لای  ظرف ها بالا می رفت،، خندید:

-        همون وقت، که مهمونی بودی!...ماهک و ممدحسن آوردن!

تا اسم بچه ها را برد، سر و کله  ی آنها، پیدا شد. دختر لاغر اندام، خجالتی و مو فری سکینه خانم، مانند مادرش کدبانوی خوبی بود. با کمک او و محمد حسن، کار چیدن ظرف ها به خوبی انجام شد.

آخر کار بود که سکینه خانوم «آخ، آخ» کنان، بالا آمد:

-        شماها کرید؟ یه ساعته، این پرند و گلناز، دارن شماها رو صدا میزنن! چرا جواب نمیدین؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...