بابا راست می گفت - قسمت 7

ماهک، دوید و در بهارخواب را باز کرد. هیچ صدایی شنیده نمی شد. دختر نوجوان، با لحنی معترض، به سمت مادرش برگشت:

-          کو مامان؟!

که جیغ «من اومدم!» و صدای «گرومپ»، افتادن چیزی را از پشت سرش شنید. هول و هراس اولیه ی آنها، با دیدن گلناز که از بالای جان پناه به داخل بهارخواب پریده بود، به خنده تبدیل شد. همه بیرون در صف کشیده و به گلناز نگاه می کردند که دوباره جیغ«من اومدم!» تکرار شد و این بار، پرند بود که از روی دیوار مقابل پائین پرید:

-          ما هم اومدیم!

و به دنبال وی، پوران و پروین هم، به آنجا سرازیر شدند. آمدن چهار دختر پر شر و شور، اتاق کوچک شرمین را، از خنده و هیاهو لبریز کرد.

مهمانی ناخواسته، با صرف چای و خوردن شکلات هایی که شرمین به عنوان سوقاتی، در چمدان داشت و املتی که عسگرآقا برایشان درست کرد، تا چندین ساعت ادامه یافت. هوا کاملا تاریک شده بود که با خوابیدن محمدحسین، سکینه خانم، او را در بغل گرفت و پائین رفت. اندک زمانی بعد، خواهران حسینخانی و سپس گیتا و گلناز هم از طریق نردبان ها، به خانه بازگشتند.                     

شرمین، در بهار خواب را بست و پنجره ی انتهای اتاق را باز کرد. پتو را زیر پنجره گذاشت و همانجا دراز کشید. به آسمان نگاه کرد:

-         بابا راست می گفت که ...

***     

از صبح زود بیدار شده بود ولی حوصله ی بلند شدن را نداشت. محمدحسن که سرش را از لای در اتاق، تو آورد:

-        خاله، مامان گفت: بیا پائین، صبونه بخور!

از جایش برخاست. پسر کوچولو، به خیال آن که شرمین قصد گرفتنش را دارد، پا به فرار گذاشت. خنده ی شیرین محمدحسن را به فال نیک گرفت، لباس پوشید و سریع پائین رفت. سکینه خانم و بچه ها، دور سفره نشسته بودند ولی از عسگرآقا خبری نبود. سلام کرد، نیشگونی از گونه ی پسرک گرفت و کنار او نشست:

-        فرار کردی، ها! اگه ایندفه گازت نگرفتم!

داشت، استکان چای را از دست ماهک می گرفت که صدای کوبیدن در شنیده شد. محمد حسن رفت و با گیتا برگشت:

-        سلام، سلام...وا، تو هنوز صبحونه نخوردی؟ دیرشد، پاشو بریم

سکینه خانم، به او تعارف کرد:      

-        بشین یه چایی بخور (گیتا: مرسی! تازه خوردم).... اگه پیاز، سیب زمینی گیرتون اومد، یه دو سه کیلو بگیرین. سیب زمینی رو واسه پختن می خوام، ریز باشه، خودت که بلدی! (شرمین از اتاق بیرون رفت: برم لباس بپوشم) ... گیتا جون،  یه جا حوله ای هم بخرین، فقط پلاستیکی نباشه و بشه به دیوار زد. یه چیز... گوشتو بیار جلو بهت بگم (درگوشی با او صحبت کرد) ...واللا، هر دفه که میرم بخرم، از خجالت می میرم! یه موقع از آقاشوذب نخری ها، زشته! (گیتا: چند تا؟) یه بسته مادر... (از زیر کمد کیسه ای سیاهرنگ بیرون آورد) بذارش این تو که معلوم نباشه! (شرمین، جلوی در ظاهر شد) برین، خدا بهمراهتون!    

صحبت کنان به امامزاده حسن رسیدند. فروشگاه ها خلوت بود و به راحتی وسایل مورد نیازشان را خریدند. حمل آن همه چیز، یکجا امکان نداشت. بخشی از خریدها را به پیرمرد دستفروشی که آشنای گیتا بود، سپردند و به طرف خانه بر گشتند. به دلیل حجیم بودن کیسه ها، وارد خیابان شدند. در میانه ی راه بودند که موتور سیکلت پر سر وصدایی از کنارشان گذشت.

کمی جلوتر، دور زد و برگشت:

-        سلام گیتا خانوم!

-        سلام آقا فرشاد! (توقف نکرد و به راهش ادامه داد)

-        بدین من براتون ببرم !         

-        نه ممنونم ! راهی نیست خودمون می بریم.

در همین لحظه، کسی او را صدا زد:

-        آبجیِ رضا!

نگاه کرد، محسن بود. مرد جوان از روی جوی آب پرید و به طرف آنان آمد:

-        بدینش به من!

اخم آلود به فرشاد نگاه کرد و باعث در رفتن او شد. با خشونت کیسه ها را از آن دو گرفت:

-         بیاین!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...