بابا راست می گفت - قسمت 8

گیتا، صدایش کرد:  

-         آقا محسن، ما باید دوباره بریم امامزاده حسن!

-         برید (با لجبازی همه ی بارها را یکجا به دوش کشید) من بهتون می رسم!

از پشت به پسر جوان نگاه کردند و خندیدند.

این بار، حجم خریدها اندکی کمتر، ولی وزن آن، بسیار بیشتر از دفعه ی قبل بود. پیرمرد دستفروش، از روی چهارپایه بلند شد، نگاهی به کیسه ها انداخت و خندید:

-         فکر کنم، دو دفه ی دیگه، باید برین و بیاین!

شرمین، کنار بساط پیرمرد نشست:

-         من که از پا افتادم. بذار نفسم جاش بیاد بعد! ...این مددکار تو هم که نیومد؟!

گیتا، لبش را گاز گرفت و اخم کرد. درست در همین زمان، محسن و رضا سر رسیدند. کیسه ها را برداشتند و بی توجه به دخترها، به راه افتادند. تا نزدیکی کوچه، هیچ کدام حرفی نزدند ولی سنگینی بار، کم کم، رضا را به ستوه آورد:

-       انگار جهاز خریدن؟! ...خب، همه ی امامزاده رو، یه جا بار می کردین!... بیچاره «جهان»! با یه کیسه نایلون اومده، اونوقت اینا، کامیون، کامیون، خرید کردن!

-        غر نزن! همش که مال شرمین نیست. مال سکینه خانوم و خودمونم هست...راستی،  جدی، دوستت اومده ؟ کی؟ .

-  همون وقتی که شما ها رفتید!

وارد کوچه شدند و از شلوغی آنجا تعجب کردند . محسن، از یکی پسر ها پرسید:

-         منوچ، چه خبره؟!»

-        پسر محمدعلی خان اومده !

پسرکی که همراهش بود، ادامه داد:

-        حالا که اومده، در بسته شده و پشت در مونده! میگن قفل خرابه!

-        خب، یکی از بچه ها، از رو پشت بوم خونه ی شمس اله اینا می رفت، درو براش وا می کرد!  

-        هیشکی نبود! ...مستاجر شما رفت!

با شنیدن این حرف، رضا، پا تند کرد:

-        بدو محسن، بدو!

جلوی خانه ی دهنوی پر از آدم بود. معطل نکردند، وسایل را داخل حیاط ریخته و بیرون آمدند. گیتا و شرمین هم، داخل جمعیت شدند. دانیال را دیدند و به طرف او رفتند.

-        چرا گذاشتی، جهان بره

پرسش رضا، با ضرباتی که از داخل به در خانه ی دهنوی می خورد، بی پاسخ ماند. مردی که کت و شلوار بر تن داشت و بسیار مضطرب به نظر می رسید، با هر دو دست، در را فشار داد، اما بی نتیجه بود. فرنگیس خانم، بچه به بغل، داشت برای او توضیح می داد:

-         ... آخه، هر ساعت، یه نفر بهشون سر می زد. برا همینم درشون همیشه باز بود!

رضا و محسن، جلو رفتند. مرد با آنها دست داد و خودش را معرفی کرد:

-         احسان دهنوی هستم!

در این موقع پنجره ی رو به کوچه باز شد و چهره ی جهان در پشت حفاظ پدیدار گردید. 

-        آقای دهنوی! پدر و مادرتون خوبن، نگران نباشین!

-        متشکرم، آقا جهان! میشه خواهش کنم، قفلو بشکنید!

محسن، دانیال را صدا زد:

-        دانی! چکشتونو بیار

جهان، از پشت پنجره با احسان گفتگو می کند:

-        ... من مستاجر این آقام! (به رضا اشاره می کند) تازه یه ساعته که اسباب کشی کردم و ...

رضا می خندد:

-        آره، نیومده هم، خودتو به همه معرفی کردی!

محسن، چکش را از لای حفاظ رد کرده و به دست جهان می دهد. با بسته شدن پنجره، جمعیت به طرف در می رود. ضربات سنگین چکش همه ی ساختمان را می لرزاند و با سومین ضربه، در چهارتاق باز می شود.  

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...