بابا راست می گفت - قسمت 9

وسایل را که چید. جلوی درب بهار خواب ایستاد  و به اتاق نگاه کرد:

-         باریکلا، شرمین خانوم! واقعا که تکی! سلیقه ت حرف نداره!

به حرف های خودش خندید. دم پایی را پوشید و به روی بهار خواب رفت. داشت گلدانی را که عسگر آقا برایش بالا آورده بود، جابجا می کرد که صدای سایش چیزی را شنید. به اطراف نگاه می کرد که چشمش به خانه ی دهنوی افتاد. 

«جهان» را دید که روی لبه ی باریک  پنجره ایستاده بود و شیشه ها را پاک می کرد. با خودش فکر کرد:

-         چه خود شیرین!

ناگهان او روی یک پا چرخید و شرمین ناخودآگاه جیغ کشید. جهان، متوجه او شد. پارچه ای را که در دست داشت، برایش تکان داد. شرمین «ایش» ی کرد و بی اعتنا وارد اتاق شد. پرده را کشید و درب را بست. داخل اتاق قدم می زد که دلش طاقت نیاورد، کنار پرده نشست، گوشه ی آن را کنار زد و به پنجره ی خانه ی دهنوی خیره شد. جهان همچنان مشغول کار بود:

-        چقدرم تمیز کار میکنه، خدایا، نیفته یه موقع! 

با ترس، چشم به پاهای او دوخته بود و با هر  حرکت وی، قلبش می لرزید. وقتی که پنجره بسته شد، نفسی به آسودگی کشید و به دیوار اتاق تکیه  زد.

ساعتی بعد، دوباره به  روی بهار خواب رفت. زیر چشمی به خانه ی دهنوی نگاه کرد. پرده های خانه را کشیده بودند و هیچ چیزی معلوم نبود. خوشحال از تنها بودن، داشت در مورد تزئین آنجا فکر می کرد که صدای گلناز را شنید.

-         آبجی شری! آبجی شری!

برخاست و از کنج جان پناه به حیاط خانه ی گیتا نگاه کرد. گلناز با دیدن او فریاد کشید:

-         گبورا گوروم!

منظور او را دریافت:

-         باشه، اومدم

هوا تاریک شده بود. از نردبان پایین می رفت که  فضولی اش گل کرد. روی کف سیمانی و تیره ی پشت بام، پا گذاشت و آهسته، آهسته، به طرف اتاق جهان رفت. نمای اتاق هم، سیاه سیاه به نظر می رسید. دو لت در باز بود. پرده را کنار زد و وارد شد. چراغ قوه ی تلفن همراهش را روشن کرد و زیر نور کم سو، به اثاثیه ی داخل اتاق خیره شد. متکای گرد، بالش، پتو ،میز پایه کوتاه، رادیو، لامپ خواب سبز رنگ، اجاق گاز سفری، کتری لعابی، یک قابلمه کوچک و بشقاب های ملامین و یک کارتن دربسته، کل لوازم زندگی جهان بود. به نایلون لباس های او نگاه کرد و با خودش گفت:

-         آشپز خونه هم نداره!... بیچاره!

با تاسف آنجا را ترک کرد و به طرف راه پله رفت .

مثل همیشه، صدای سر بسر گذاشتن گلناز و دانیال، تا بالای پله ها می آمد. شرمین، وارد شد، سلام کرد و در جای همیشگی اش، بر لبه ی سکوی حیاط خلوت نشست. آقای بشیری، با لحنی محبت آمیز، به او جواب داد:  

-       سلام دخترم، خوش اومدی، خسته نباشی (متوجه گلناز شد) خب، یعنی الان تو بهتر از دانیالی، ها؟ یعنی خوب بودن فقط توی دعواس، آره؟ ... از بس توی کوچه و خیابون، بین پسرا دعوا دیدی، عادت کردی، ها! (آهی کشید و با تاسف سر تکان داد)  نه بابا جون! آدم خوب، به نظر من، آدمیه که اطرافیان ازش راضی باشن. پدر و مادر و همسایه ها و آشناها، دوسش داشته باشن! بهتره، تو این چیزا خوب باشین، نه تو دعوا!... حالا هم خواهرتون اومده، پاشین پذیرایی کنین. شامو بیارین! ... (گلناز بلند شد) هردوتون با هم برید! (دانیال، ناخواسته برخاست)

همزمان با بیرون رفتن آن دو، رضا وارد شد. سلام کرد و با دیدن شرمین، از بیرون آوردن کاپشنش منصرف شد. رفت و در کنار پدرش نشست. گیتا که در داخل حیاط خلوت، مشغول سرخ کردن کوکو سیب زمینی بود، یک لحظه، کارش را رها کرد و  جلو پنجره ظاهر شد:

-        داداش، پس دوستت کوش؟

-        خونه ی محمد علی خانِ! مثل اینکه با پسرش دوست شده! رفقاشو فراموش ...

از پشت در، صدای جهان به گوش رسید:

-        صابخونه، کسی رفقاشو فراموش نکرده!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...