بابا راست می گفت - قسمت 10

رضا خندید:

-        دیدمت که می اومدی، بیا تو!

گلناز، دیس کوکوها را برداشت و از آشپزخانه بیرون دوید:

-        بفرمایید آقاجهان!

-        ممنون گلناز خانوم! ....رضا، من خیلی خسته م، میرم بالا.

با رفتن او، دانیال به داخل اتاق برگشت و در حالی که ادای خواهرش را در می آورد، مشغول سفره انداختن شد:

-        وا، بفرمائید آقا جهان، اینارو خودم پختم!

و این کار را در تمام مدت صرف شام ادامه داد:

-        ترشی بفرمائید آقا جهان!... خیارشور بدم خدمتتون آقا جهان! ...

در هنگام جمع کردن ظرف ها بود که رضا چیزی را به خاطر آورد:

-        آه، داشت یادم می رفت (رو به خواهرش کرد) صبحی، سر خیابون، مهندس «جماعت» رو دیدم...دانیال اون کاپشن منو بده!...آره، یه آدرس بهم داد...مرسی داداش! (کاغذی را از جیب کاپشنش بیرون آورد) ایناهاش، بیا. گفت فردا بری اینجا

ذوق و شوق گیتا حدی نداشت. دو زانو نشسته بود و با خوشحالی به کاغذ نگاه می کرد. پس از آن که بارها و بارها، آدرس را خواند، رو به شرمین کرد:

-        میای با هم بریم

و با شنیدن موافقت او، بی اختیار دستهایش را به هم زد:

-        خدا کنه جور بشه!

خستگی باعث شد تا شرمین، منتظر آوردن چای نشده و زودتر از جایش برخیزد. «شب بخیر»ی گفت و از اتاق بیرون رفت. مردد برای رفتن به سوی در، یا پله بود، که گیتا از آشپزخانه بیرون آمد و بشقاب کوچکی را به دستش داد:

-         شرمین جان، لطف کن و اینم بده به جهان

شرمین، پیش دستی را گرفت:

-         اِ، چشم! (به سوی پله ها رفت)...چه نور چشمی شده این جهان سوم!

خندید و از پله ها بالا رفت.

در پشت بام باز بود. سرش را بیرون برد و دزدکی به طرف اتاق نگاه کرد. لامپ های بیرون و داخل اتاق، هر دو روشن بود ولی از جهان سوم، خبری نبود!

-         یعنی کجا رفته؟ (چشمش به نردبان افتاد) آه،آه، نکنه رفته باشه تو اتاق من! ای کثافتِ دزد!

خشمگین، جلو می رفت که ناگهان صدای «شر شر» آب را شنید. «احمق، شیر آبو باز گذاشته!» به طرف محوطه ی پشت کولر جایی که با حصیر پوشیده شده بود، رفت. هنوز کاملا نزدیک نشده بود که ناگهان، جهان، حوله بر سر از پشت حصیر بیرون آمد. او که از دیدن دختر ناشناس، سخت جا خورده بود، حوله را به دور بدنش پیچید:

-        شما کی هستید؟

شرمین به جای جواب، پیش دستی را روی کولر گذاشت و به طرف نردبان دوید.

-        پله ها خیسن، مواظب باش!

حرف او را نشنید. با شتاب از پله ها بالا می رفت که ناگهان پایش لیز خورد. در حال سقوط بود که دستی از پشت سر  نگهش داشت:«آروم، برو بالا... من مواظبتم» با فشار دست، به بالای دیوار رسید و در حالی که هنوز بدنش از ترس افتادن می لرزید، از روی جان پناه رد شد و به داخل بهار خواب پرید. روی زمین نشست تا حالش بهتر شد. برگشت تا از جهان تشکر کند ولی از او خبری نبود.   

***

در ابتدای خط، سوار اتوبوس شدند. کنار هم نشستند و گیتا به حرف زدنش ادامه داد:

-         ... مهندس از فامیلای باباس. یکی دو سه هفته ی پیش بود که اونو توی کوچه دیدمش. راجع به درس خوندنم پرسید. وقتی بهش گفتم که درسم تموم شده و دنبال کار می گردم. قول داد که برام یه کاری می کنه و ...

-         گیتا، این آقا جهان کی هست؟

-        جهان؟ اوووم، خب اون از دوستای رضاس. فقط اینو می دونم که هر جا که کار... اوه، اونجا رو نگا کن. اونی که جلویِ جلویِ اتوبوس نشسته، پسر آقای دهنوی نیس؟!

حضور مرد همسایه، هر دو را به سرک کشیدن واداشت. از لا به لای مسافران، به او چشم دوختند و تا رسیدن به میدان انقلاب، یکسره در مورد او حرف زدند:

-         سر و لباسش که مثل آدم حسابیاس!

-         فکر کنم چل سالش شده باشه

-         بیشتر از اینا نشون می ده!... میگن خارج بوده و تازه اومده

-         خارج؟ یعنی کجا؟

-         چه می دونم! شاید از اینایی باشه که میرن خارج، کارگری!

-         چهره ش که استخوونیه و موهاشم داره سفید میشه! معموله که بیچاره خیلی سختی کشیده ...

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...