بابا راست می گفت - قسمت 11

با رسیدن به میدان انقلاب، آقای دهنوی، زودتر از آنان پیاده شد و به سمت شمال میدان رفت. شرمین، به ساعتش نگاه کرد:

-         هنوز بیست دقیقه وقت داریم، بیا، پیاده بریم

به طرف خیابان آزادی به راه افتادند. دلشوره ی مصاحبه، گیتا را رها نمی کرد. بازوی شرمین را گرفته بود و مدام در این مورد حرف می زد.

تابلوی مجتمع «گلمپ» از یک چهارراه جلوتر، قابل مشاهده بود. شرمین برای آرامش بخشیدن به دوستش، کمی سر بسر او گذاشت و در نزدیکی ساختمان، بازویش را از دست او بیرون کشید و ایستاد:

-         تو چته؟ انگار تا حالا امتحان ندادی و یا اینکه، اینجا میخوان بخورنت، ها! زشته دختر! یه خورده اعتماد به نفس داشته باش (بازوهای او را گرفت و به سختی تکانش داد) خودت باش! همون گیتای ببرِ مدرسه ی هاجر!(ناگهان فکری به سرش زد) اصلا می دونی چیه؟... منم می خوام امتحان بدم. خدا، رو چه دیدی، شاید قبول شدم

-        جدی؟ (با چشم های گشاد شده، نگاهش کرد) واقعا؟

-        آره خانوم جون! می خوام روتو کم کنم! (می خندد)... ببینم، باز ازم جلو میزنی؟

این را گفت و با قیافه ای مغرور، به طرف ساختمان مجتمع رفت. گیتا، به دنبالش دوید. دوش به دوش او قرار گرفت و در حال عبور از درب ورودی، با صدایی آهسته، برایش خط و نشان کشید:

-        اینطوریه؟ باشه، خواهیم دید

با دیدن نوشته ی روی پیشخوان اطلاعات «متقاضیان استخدام به طبقه ی 1- مراجعه کنند) به طرف زیرزمین رفتند. طبقه ی پائین مملو از جوانان جویای کار بود. پرسشنامه ها را پر کردند و به انتظار نشستند.

بلندگو، اسامی آنها را، اعلام کرد:

-         خانم گیتا بشیری، میز 115...خانم شرمین پورطاهر میز 121

پشت سر هم وارد سالن مصاحبه شدند. بررسی و تائید سوابق هر دو نفرشان خیلی سریع انجام شد و خوشبختانه این مرحله را به راحتی پشت سر گذاشتند. اکنون گیتا، آرامتر و مطمئن تر به نظر می رسید. دست شرمین را فشرد و خندید:

-        می دونم که این کارا رو به خاطر من می کنی!

-        وا، مگه دیوونه م! بیا زودتر بریم طبقه ی بالا.

با استفاده از آسانسور، به طبقه ی ششم رفتند. اینجا دیگر از ازدحام خبری نبود. حدود 15 نفر از پذیرفته شدگان مرحله ی اول، در اتاق انتظار نشسته و منتظر انجام مصاحبه بودند. فضای آرام و دلنشین این مجموعه، شرمین را به کنجکاوی واداشت، دست گیتا را کشید و او را از اتاق بیرون آورد:

-        تا به ما برسه، خیلی مونده.  بیا بریم اداره ی خودمونو ببینیم!

گشتی در اتاق ها زده و به همه جا سرک کشیدند. در حال برگشتن بودند که دخترک 5-4 ساله ای، عروسک در دست، خنده کنان در کنار آنها قرار گرفت و همراه با آنان وارد اتاق انتظار شد. کودک، نگاهی به افراد حاضر در اتاق انداخت و تنها صندلی خالی، را به اشغال خودش در آورد. شرمین و گیتا، به ناچار در پشت سر بقیه، سراپا ایستادند.

گفتگوی دختر بچه و مرد جوانی که پهلویش نشسته بود، توجه همه را به خود جلب کرد.

-        گله سرش داره می افته، درشتش کن!

-        چشم خوشگله!( عروسک را گرفت و با پاپیون آن ور رفت) اسم این کوچولو چیه؟   

-        اشمش پتیه! بش نگو اوچولو، بتش میاد!(جوان خندید) با من و پتی، بازی می کنی؟

-        آره، هم بازی می کنم و هم قربونت میرم! (گونه ی او را نوازش کرد) خب بذار ببینم چی بلدم! لی لی، لی لی حوضک، هاچین و واچین، نون بیار....

 گیتا، ناگهان به بازوی شرمین چنگ انداخت و او را به طرف خودش کشید:

-         وای، این اینجا چیکار می کنه؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...