بابا راست می گفت - قسمت 12

شرمین می خواست بپرسد:

-       کی؟

که زنی در لباس کارکنان شرکت، پوشه در دست، از اتاق روبرو خارج شد. با ته خودکار به در زد و آن گاه که نگاه ها را متوجه خود دید، گفت:

-       من تابا فضلی، منشی جلسه ی مصاحبه هستم (به داخل پوشه نگاه کرد) آقای یوسف مدائنی، خانم مهدیه پارسی، آقای جهان خدامرادی، خانم ریحانه ایرانی، همه تشریف دارن؟...بفرمائید!

نفراتی که اسامی آنان خوانده شده بود، پشت سر زن، در یک صف وارد اتاق مصاحبه شدند. شرمین که تازه متوجه حضور جهان شده بود، با حیرت به گیتا نگاه کرد:

-        این از کجا پیداش شد؟

-        منم همینو بت گفتم! داشت با اون بچهه بازی می کرد که شناختمش! (به اطراف نگاه کرد) اِ، دختره کو؟    

ناگهان در اتاق مصاحبه باز شد و جهان در حالی که دست کودک را در دست داشت، بیرون آمد:

-        ... قول می دم! ... تو بشین اینجا، تا من برم و زودِ زود، برگردم

اما دخترک، سفت و سخت، به او چسبیده بود، حرفی نمی زد ولی رهایش هم نمی کرد. شرمین، ناخودآگاه جلو رفت:

-        بدینش به من... بیا بغل من، عزیزم!

گیتا هم به آنان پیوست.

همزمان، زنی میانه قامت و مشکی پوش که در راس گروهی از مردان، از راهرو می گذشت، به مقابل اتاق انتظار رسید. نیم نگاهی به داخل اتاق افکند و رد شد ولی به سرعت بازگشت و بیرون آستانه ی در به تماشا ایستاد. در صحنه ای که توجه زن را جلب کرده بود: جهان روی دوپا نشسته و دخترک سر بر روی شانه ی او داشت. گیتا و شرمین و یکی دو نفر دیگر،  بالای سر آنها ایستاده و با زبانی کودکانه، سعی در راضی کردن کودک داشتند. در این هنگام، منشی جلسه ی مصاحبه، دوباره وارد شد و با لحنی تند جهان را مخاطب قرار داد:

-        آقای خدامرادی، خیلی معطل کردید. بیشتر از این فرصت ندارین وگرنه مجب ....

-        خانوم می بینین که ... (زن سیاه پوش، زنی دیگر را که در راهرو، سراسیمه به دنبال کودک می گشت، دید و با اشاره ای آمرانه او را ساکت کرد) 

-        این مشکل شماست! اگر تا پنج دقیقه ی دیگه آماده نباشین. درخواستتون رد میشه. (دخترک، عروسک را به سمت زن پرتاب کرد!) آه، چه بچه ی بی ادبی! 

-        به جهنم! به خاطر این کوچولو(دستی به موهای دخترک کشید) قید کارو زدم. بیا بغلم خوشگله. بیا بریم مامانتو پیدا کنیم!

زن سیاهپوش، قدم به داخل اتاق گذاشت. در یک آن، صحنه عوض شد. خانم تابا پورفضلی، ندایی از حیرت کشید و گامی به عقب برداشت:

-         آه، رئیس!

داوطلبان از جا برخاستند و دخترک، از بغل جهان بیرون پرید و به سمت زن دوید:

-         مامان جون!

رئیس، دخترش را در آغوش کشید:

-         پرستو! دخترم، عزیزم، چرا پیش پرستارت نموندی؟

یکی از مردانی که به همراه رئیس وارد اتاق شده بود، جلو آمد و در کنار مادر و دختر قرار گرفت:

-         کوچولوی با مزه!

خم شد و قصد داشت، سر پرستو را نوازش کند که دخترک، با شدت، دستش را پس زد. مادر، لب گزید و درگوشی با او حرف زد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...