بابا راست می گفت - قسمت 14

دخترها در حال خروج بودند که قسمتی از حرف های «مجیدیان» خطاب به «بی سپار» را شنیدند.

-         پاشو آقا مجتبی، پاشو، که باز این دختر دائیت، جلسه گذاشته...ها، ها، ها!... تا این، کار یاد بگیره، چقدر باید...

به محض آن که از دایره ی امور مالی، خارج شدند. اطلاعات شنیده شده را، بین خودشان، طبقه بندی کردند:

-        خانم رئیس، دختر عمه ی مجتبی بی سپاره!... پس اون میشه پسر دایی رئیس!... قدرتِ مجیدیان بیشتر از بی سپاره...پس بی سپار، زیر دست مجیدیانه!... رئیس تازه کاره!... پس یعنی، همه کاره ی این تشکیلات، مجیدیانه!

آخرین نظر را، طاهره داد:

-          فکر کنم با مجیدیان کار کردن، راحت تره! ندیدین، رئیس، چه جوری با آقا جهان تا کرد، اصلا محل اون بدبخت نذاشت! 

شرمین، درست جلوی دری که روی آن تابلو:

-          بازاریابی و تبلیغات

قرار داشت، به سوی او برگشت:

-           ببین طاهر! اگه یه بار دیگه از مردا دفاع کنی، چشاتو در میارم!

دندان قروچه رفت:

-          اِنقدرم جهان، جهان، نکن!

در را باز کرد و با «سلام»ی بلند بالا وارد اتاق شد.

هیچکس در داخل اتاق دیده نمی شد. هاج و واج، مانده بودند که در دوباره باز شد و پیرمرد سپید موئی، عصا زنان وارد اتاق گردید:

-          آه، آه، شما سه تا رو فرستادن بازاریابی کنین؟

با حالت تاسف، سر تکان داد و آرام، آرام، به طرف میز انتهایی رفت:

-         استفاده از حربه ی جوونی (نشست و از زیر ابروان پرپشتش به آنان نگاه کرد) ... اونم جوونی و خوشگلی! بد نیست ولی اگه تو کار ما جواب بده، خیلیه! صندلی ها را بذارین و جلو من بشینین (مکث کرد تا آنها نشستند) خب، برگه هاتون اینجاس (به کاغذهای روی میز اشاره کرد) ببینم! تا حالا هیچکدوتون تو این رشته کار کردین؟ (جواب منفی آنها را شنید) حدس می زدم! پس، از مواد پروتئینی، فقط پختن و خوردنشو بلدین، آره؟

-         نه آقا، یعنی ما...پختنشم بلد نیستیم!                              

  قهقهه ی پیرمرد، با ورود جهان، نصفه نیمه ماند:

-         آقای باغبانی؟

-        ها، چیه؟ تو هم جزو اینایی؟ (برگه ی معرفی نامه را گرفت) بشین، بشین! (گیتا و طاهره، برای جهان جا باز کردند ولی شرمین از جایش جم نخورد) هوووم، آها! (نامه را سرسری خواند و آن را برگرداند و روی بقیه کاغذها گذاشت) بچه ی خطه ی گل و بلبل! ببینم، تو هم مثل اینا، از مواد پروتئینی فقط خوردنشو بلدی؟

-        نه خیر آقا. چون توی دامداری و مرغداری کار کردم، یه خورده گوشت قرمز و سفیدو میشناسم. قارچو هم، همین جور اما از ماهی، فقط اسم بعضیاشو بلدم. سوسیس کالباسم، اِی ی ی، تا یه حدی!

-        خوبه، پس تو یه درجه بهتر از همکاراتی! (نگاهی به ساعت دیواری انداخت) ساعت دوئه، ناهار خوردین؟ هووووم! (تلفن را برداشت و شماره گرفت) خانم کیهانی، دخترم! برای کارمندای جدید بن غذا هست؟ ممنون میشم. دست شما درد نکنه، (گوشی را گذاشت) خب، بریم سر کار تا ناهارتون رو بیارن ...

تا زمان آوردن غذا، آقای باغبانی، یکسره برای آنان حرف زد. از کارهای مجتمع «گلمپ» و از نحوه ی تولید و توزیع مواد غذائی گفت. وظایف واحد های مختلف را برایشان شرح داد و در مورد بازاریابی، دریافت سفارش و فروش محصولات شرکت، با اشتیاق سخنرانی کرد. ساعت از سه گذشته بود که غذا را آوردند. پیرمرد، در تمام مدت صرف غذا نیز به صحبت هایش ادامه داد. در آخر با گفتن:

-         از فردا، یک ربع به هشت، کارت بزنین که سر هشت کارمون رو شروع می کنیم

به حرف هایش خاتمه داد. خداحافظی سریعی کرد و از اتاق خارج شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...