بابا راست می گفت - قسمت 15

ساعت 4:15 چهار نفری از شرکت بیرون آمدند. مقصد طاهره، تهرانپارس بود. «تا فردا»یی گفت و از آنها جدا شد و به سمت ایستگاه اتوبوس تندرو رفت. جهان نیز آماده ی خداحافظی می شد که گیتا، پرسید:

-        آقا جهان، شما هم میرین خونه؟

-        نه، ولی تا یه مسیری باهاتون میام.          

به طرف میدان انقلاب، به راه افتادند. نرسیده به چهارراه اسکندری، زنگ تلفن همراه شرمین به صدا در آمد:

-        بله...آقا رضا شما هستین؟... بله، گوشی (تلفن را به گیتا داد) بگیر داداش رضاس!

-        سلام رضا، چی شده؟ ...چی؟ (گوشی را به طرف جهان دراز کرد) می خواد با شما حرف بزنه!

-        رضا،چرا به تلفن مردم زنگ زدی؟ ....خب سلام... نه باید برم یافت آباد... بابا! با اوس غلام قرار گذاشتم. کار مردم زیر رنگه!... نه نمیشه!

از شرمین عذرخواهی کرد و گوشی را به او برگرداند. ناآرام و عصبی بودن جهان، گیتا را به پرسش وادار نمود:

-        رضا، چی می خواست؟

-        هیچ چی! ... ازم می خواد برای رنگ کاری، برم کارگاهشون اما آخه ... (دستش را به طرف شرمین دراز کرد) ببخشید، میشه دوباره از تلفنتون استفاده کنم؟

-        تلفن؟ ....باشه. میدم خدمتتون. بفرمائید.

-        متشکرم! (شماره گرفت) الو، رضا...ببینم، کسی رو داری بفرستی کمک؟ ... رضا جون، تو کارگاه اوس غلام، هیشگی نیست. منم و منم!...خب آره! با دانشگاه قرارداد داره و همه ی شاگرداشو برده اونجا... باشه، غر نزن،  ولی من دست تنها، هیچ قولی بهت نمی دم. تا رنگ اون میزا رو تموم کردم، میام .... (می خندد) دفه ی آخرت باشه! خداحافظ.

تلفن را برگرداند و دوباره معذرت خواست. شرمین گوشی را گرفت و ناگهان ایستاد:

-        چقدر مزد می دی؟

جهان، متوجه منظور او نشد. با حالتی گنگ، نگاهش کرد:

-        مزد؟... به کی؟

-        مگه کارگر نمی خوای؟ من یه رنگ کارِ خوب واست سراغ دارم!  

نگاه ناباورانه جهان را که دید، اخم کرد:

-        فکر می کنین، شوخی می کنم؟ گیتا، تو بهش بگو

-        آره، راست میگه.

-        من رنگ کار چوب می خوام، ها!

-        آقای عزیز! منم رنگکار چوب رو گفتم. طرف، کارگریه که سمباده میزنه، بتونه می کنه (با انگشت هایش می شمارد)، ماشین پوست می زنه، پوس دست بلده، سیلر. کیلر. پلی استر...

-        بسه خانم عزیز! قبوله، بگین بیاد (دست راستش را بلند کرد) مزدشم، ساعتی می دم. آدرسو یادداشت کنید.

-        بهش پیامک می زنم ولی شرطش اینه که من و گیتام بیایم.

گیتا، آستین او را کشید و زیر گوشش زمزمه کرد:

-        جدی، می خوای بری؟

پاسخ قرص و محکم شرمین، به تردیدهای جهان، خاتمه داد. او که حس می کرد، دستش انداخته اند، تصمیمش را گرفت:

-        بریم

استفاده از اتوبوس های شرکت واحد، باعث شد تا از یکدیگر جدا گردند. تا رسیدن به چهارراه یافت آباد، تمام حواس جهان، متوجه آن دو بود. با خودش فکر می کرد:

-        ببینم، تا کی می خوای ادامه بدی، شرمین خانوم! ...انگار با هم حرفشون شده! ... عجب، آتیش پاره ایه! ... معلوم نیست اصطلاحات رنگکاری رو از کی یاد گرفته!... گفت: پیامک می زنم ولی اصلا، دستم به گوشیش نزد! ... خودمونیم، چقدر با نمکه!...

از اتوبوس پیاده و سوار تاکسی شدند.

-         اینجا، چهارراه قهوه خونه س. کارگاه مام، همین خیابون پشتیه. فقط بذارین یه چیزایی واسه خوردن بگیرم

جهان این را گفت و وارد بقالی شد. در حال خرید، از پشت قفسه ها، به آنها نگاه می کرد و می خندید:

-         جر و بحثشون بالا گرفته. الانه که به غلط کردن بی یفتن!...گیتا خانوم، تو دیگه چرا؟ ...

اما زمانی که از فروشگاه بیرون آمد و دخترها، بدون هیچ حرفی، با او همراه شدند. خلقش تنگ شد:

-         این دو تا، از رو نمیرن!

ولی به خودش دلداری داد:

-         تا کارگاه، میان و بر می گردن!

کلید را از بین آجرهای دیوار برداشت و در را باز کرد. مشاهده ی محوطه ی کثیف کارگاه، گیتا، را به «اَه، اَه» انداخت:

-         بوی گوسفند میاد!

به جای جهان که زیر لب می خندید و به سمت انتهای زمین می رفت، شرمین به او پاسخ داد:

-        خب، اینجا قبلا گاوداری بوده، سالن هایی رو که توش گاو نگه می داشتن، تبدیل کردن به کارگاه... ببین، هر سالن، یه کارگاهه! ...

سخنان دختر، جهان را شگفت زده کرد. با خودش گفت:

-         انگار باباش گاودار بوده!

قفل و زنجیرِ درِ آخرین سالن را باز کرد. وارد شد و کلید برق را زد. بوی چوب و چسب، فضا را پر کرده بود. نگاهی به میزهای آماده ی رنگ انداخت. سری تکان داد و به طرف تنها اتاق داخل سالن رفت. دخترها، پشت سرش وارد شدند.

جهان، نایلون روی دیوار را کنار زد و از زیر آن لباس کار خودش را بیرون آورد. نگاهش به گیتا و شرمین که مشغول دیدن طرح های کاغذی روی دیوار بودند، افتاد. دوباره زیر نایلون را جستجو کرد و این بار، لباس نسبتا تمیزی را بیرون کشید و آن را روی میز گذاشت:

-         اینم، لباس فامیل شما که قراره بیاد!

در جلوی آینه ی دیواری، مشغول باز کردن دکمه های پیراهنش بود که جیغ شرمین را شنید:

-         آهای چیکار داری می کنی؟ می خوای ...

جهان، از داخل آینه مواظب آنها بود. پشت یقه ی پیراهنش را که گرفت، دخترها، «آه، آه» گویان، روبرگردانده و چشم هایشان را بستند. خندید و با این کار شرمین را عصبی کرد و به واکنش واداشت:

-        خجالت نمی کشی (چشم بسته جیغ می کشد) خجالت نمی کشی، جلوی خانوما لخت میشی؟

با تردید، یواش، یواش، چشم هایش را باز کرد و با دیدن زیرپوش آستین بلند جهان، از گفتار تندش پشیمان شد اما هنوز دست بردار نبود:

-        برو بیرون!

-        چشم خانوم عزیز! (لباس کارش را برداشت و به طرف در رفت) فقط لطفا، زنگ بزنین، این کارگره زودتر بیاد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...