بابا راست می گفت - قسمت 16

با رفتن جهان، شرمین، با کف دست، به شانه ی دوستش کوبید:

-        چشاتو واکن، رفت

گیتا، چشم باز کرد و برگشت:

-        آخیش، رفت؟

-        آره، برو دم در وایسا که یه دفه نیاد تو (مشغول تعویض لباس شد) درست، بچسب به در!

لباس کارگری را پوشید و موهایش را با پارچه ای که از داخل کمد چوبی پیدا کرده بود، بست. به طرف گیتا رفت و به او که از دیدن قیافه ی جدیدش، به خنده افتاده بود، تشر زد:

-         چیه، خانوم خوشگله؟ (خندید و دم پایی جلوی در را پوشید) تو یافت آباد، به من میگن: شری پوس ساب!

جهان، سخت سرگرم کار بود و نزدیک شدن او را ندید. وقتی که تک سرفه  و «سلام اوسسا!»ی شرمین، را شنید،  در پشت دیواری از نئوپان، مشغول آماده سازی پمپ و پیستوله بود. بدون آنکه کارش را رها کند و یا رو برگرداند، داد کشید:

-        سلام، به موقع اومدی، میزا، بتونه شده س، شروع کن به ماشین پوست زدن. فقط، از ته شروع کن و بیا. دستگاه، همونجا، به دیوار آویزونه!

شرمین «چشم اوسسا»یی گفت و به طرف دیوار سالن رفت.  

شرمین، برای رعایت احتیاط، پشت به قسمت رنگ کاری ایستاد. دنباله ی سربندش را مانند نقاب روی صورت کشید و با روشن کردن دستگاه، مشغول به کار شد. خیلی زود، زمان و مکان را فراموش کرد. هنرمندانه و با دقت، ساب می زد و ماهرانه بر روی نتیجه ی کارش دست می کشید. جهان، دو سه باری، از دور، کار کردنش را تماشا کرد:« خدا رو شکر! کارگر خوبیه!»  و در هر بار رفت و آمد، نگاهی نیز به طرف دفتر کارگاه می انداخت و با مشاهده ی نوری که از زیر در بیرون می زد، از بودن دخترها مطمئن می شد. ساعتی بعد، گیتا، به سراغش رفت:«داداش! برات چایی آوردم»

-        چه به موقع... فقط سینی رو اینجا نذار، هواش بده، وردار، بریم بیرون!

 از قسمت رنگ کاری بیرون آمدند و هر کدام روی یکی از کارهای نیمه ساخت نشستند. جهان، دستکش های بلندش را بیرون آورد، لیوان چای را برداشت و جرعه ای از آن را نوشید:

-          خیلی خوش طعمه! دستت درد نکنه... راستی، دوستت کجاست؟

-        همین جاهاست (با دستپاچگی موضوع صحبت را عوض کرد) نمیدونستم که کار شماها این قدر سخته. یعنی داداش رضامم، اینجوری کار می کنه؟

-        بله، ...دلت سوخت؟ خب، کارگری همینه (می خندد و لیوان خالی را داخل سینی می گذارد) اگه ممکنه، برای اونم(به  شرمین اشاره می کند) یه چایی و بیسکوئیت ببر. ببخشید!

بهانه ی خوبی به دست گیتا افتاده است. سینی مفصلی شامل: چای، بیسکوئیت ویفر و ساقه طلائی، کلوچه و کیک مدرسه، تدارک می بیند و به سراغ دوستش می رود. شرمین، با دیدن او، دستگاه را خاموش می کند. با اشاره ی انگشت، میزهایی را که در گوشه ی کارگاه روی هم چیده شده است، نشان می دهد:

-         برو پشت اونا!

با لنگ، گرد چوب را از روی سربند و لباسش، می تکاند و آرام، آرام به همان سمت می رود. تمام حواسش به رنگکاری است، می خواهد روبندش را بردارد که سکندری خورده و به میان تلی از پوشال چوب سقوط می کند. گیتا، به کمکش می شتابد:

-        اوه، اوه! چشت کجاس؟

لباسش را می تکاند و او را روی صفحه ی نئوپان، می نشاند.

-        پیف، چه گرد و خاکی! ... نیگاش کن! انگار تو خاک اره به دنیا اومده! (سینی را به طرف او سُر می دهد) چائیتو بخور... (شرمین، می خندد و لبش را با چای تر می کند) از دست کارای تو! مارو ورداشتی آوردی اینجا که چی؟ نکنه از جهان خوشت اومده،آره؟

-        دیوونه! ...نه، یاد بچگیم افتادم. وقتی با...

صدای جهان، او را از جا پراند. «هی، من دارم اینا رو می برم سیلر بزنم... کجائی؟» شرمین، به سرعت حبه قندی در دهانش انداخته و در جواب، فریاد کشید:

-        دارم چائی می خورم(گیتا، می خندد) می خوای بیام

-        نه، بشین چائیتو بخور. خودم می برم.

دولا، دولا، جلو رفته و از پشت میزها، به جهان نگاه می کند:

-        باید برم کمکش!

برای رفتن، نیم خیز شده بود، که با تشر گیتا، جا می زند:

-        نرو الاغ!، لو میری، ها!

به ناچار می نشیند و با خشم ظاهری پوشش کیک را پاره می کند. لیوان چای را بر می دارد و در همان حال به فکر فرو می رود:

-        میگه، از جهان خوشت اومده؟ اهه!... برو بابا! حالمو بهم نزن...مرد، مرد، مرد! ....

 خنده ی گیتا، او را از دایره ی تفکراتش بیرون کشید:

-        چائیتو بخور، خل و چل! (می خندد) رفتی تو فکر کی؟!

-        چی، نه، کی!... اینقدرم خیالای بد، بد، نکن. به گلناز زنگ زدی، بگی دیر میای؟

صدای «تلق، تولوق» کمپرسور هوا، حواسش را پرت می کند. کیک و چای را شتابزده اما با اشتها می خورد و از جا بلند می شود:

-        من باید برم سرکار

-        یه خورده دیگه بشین. (شرمین، روبندش را می زند: نمیشه) ای بابا! پس من تنهایی چیکار کنم؟

-        آبجی آقا رضا! خب، تو هم یه دست لباس کار بپوش و بیا!

-        منکه نجاری و رنگکاری بلد نیستم!

-        جارو، پارو که بلدی.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...