گیتا، به تکاپو می افتد. با کمی جستجو، جاروی نصفه و نیمه ای را در لا به لای تیر و تخته ها پیدا کرده و آن را با نخ نایلونی بر سر چوب بلندی می بندد. سپس، روپوش کارگری پوشیده و نایلونی روی موهایش می کشد و با پوشیدن چکمه های بلند لاستیکی، به شکل رفتگرهای خیابانی درآمده و مشغول نظافت کارگاه می گردد اما در همان ابتدای کار، با داد و بیداد جهان روبرو می شود:

-        این گرد و خاکا چیه؟ چی کار دارین می کنین؟

برای پاسخ به وی، جارو را وارونه در دست گرفته و به داخل رنگکاری می رود:

-        داشتم جارو می زدم. الان آب می پاشم که گرد و خاک بلند نشه!

نگاه حیرت زده او را که می بیند، با کمرویی، صورتش را در پشت جارو پنهان کرده و عقب، عقب، می رود ولی با شنیدن خنده ی مرد جوان، عصبانی می شود:

-        مزد من یادت نره!

-        آهاااا! تو هم از رفیقت یاد گرفتی؟

-        آره، خسیس خان!

از آن پس و تا چندین ساعت، هر سه نفر، یکسره به کار پرداختند. حدود ده شب بود که دخترها، قطعات آخرین میز، را جلوی قسمت رنگکاری، روی هم چیدند. سر و صدای آنها، جهان را از سیلر پاشیدن بازداشت. برگشت و به آنها نگاه کرد:

-        این آخریشه؟... دستتون درد نکنه! جمع کنین که بریم اون کارگاه

-        باشه اوسسا! اما شام، مام، چی میشه، اوسسا؟

-        اینقدر اوسسا، اوسسا نکن!... شامم توی راه میگیریم. برو دیگه... (لبخند را چاشنی غرغرش کرد) مثه فامیلشون پرروئه!

از آنان چشم برداشت و سرگرم کار شد اما ناگهان احساس تشنگی شدیدی کرد. می خواست گیتا را صدا بزند ولی با خودش فکر کرد:

-         اونم خسته س

یپیستوله ی رنگ  را روی چهارپایه گذاشت و از جابرخاست:

-        برم هم آب بخورم، هم با این پسره حرف بزنم (به طرف اتاق رفت)... کارگر زبر و زرنگیه! خیلی به دردم می خوره! (به اطراف نگاه کرد) ...چقدر این گیتا تمیزه! صبح که اوس غلام بیاد، شاخ در میاره!...آره، اگه هر روز بتونه بیاد، کلی جلو می یفتم. هم شرکت میرم و هم به کارای این دو سه تا کارگا میرسم ....

پشت در اتاق رسیده بود که صدای خنده و گفتگوی دخترها را شنید. در را باز کرد. وارد شد و ناگهان درجا خشکش زد.

شرمین، دست و صورتش را شسته بود و با سر و صدا، به دنبال حوله می گشت که جهان وارد شد. درست رو به روی هم قرار گرفته بودند. حیرت جهان به درازا نکشید. «ببخشید»ی گفت و از اتاق بیرون رفت . گیتا، دستپاچه به دنبالش دوید:

-         داداش جهان، داداش جهان!

یکباره، شور و شر شرمین، خوابید. احساس خستگی کرد و ضعف بر او چیره شد. لرزشی سراپایش را فرا گرفت. با بی حالی روی زمین نشست:

-         چرا اینجوری شدم؟

به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست. فریاد گیتا و به فاصله ی چند ثانیه، صدای جهان را شنید و دیگر چیزی نفهمید.

زمانی به خود آمد که مزه ی شیرینی را بر روی زبانش احساس کرد. با سستی، شربتی را که به او می خوراندند، نوشید و آرام آرام، چشمانش را باز کرد. گیتا، اشکریزان روبرویش نشسته بود و مدام او را صدا می زد. با خود فکر کرد:

-         پس این دست کیه که دور شونه م پیچیده؟

قُلُپ بزرگی از شربت را نوشید و با کمی جان گرفتن، سرش را بالا گرفت. نگاهش به چشم های غمگین جهان افتاد و ناگهان مانند برق گرفته ها از جا پرید.

-        بهتر شدی؟ (لیوان را به دست گیتا داد) فکر کنم ضعف کردی.

روحیه ی پرخاشگرانه اش را دوباره به دست آورد:

-        اِ، غیب گفتی؟

روی زمین خزید و از او دور شد. گیتا، با خوشحالی در آغوشش کشید:

-       داشتم می مردم!

لیوان را به لب او گذاشت و بقیه ی شربت را در دهانش ریخت. کم کم، حالش جا آمد. با کمک گیتا، لباس پوشید و از اتاق خارج شدند. جهان منتظر آنها بود. کلید را به دست گیتا داد:

-        در رو قفل کن و یواش یواش بیاین سر خیابون

این را گفت و دوان دوان از آنها دور شد.  

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...