بابا راست می گفت - قسمت 18

نرسیده به چهارراه قهوه خانه، او را دیدند که در کنار پراید مسی رنگی منتظر ایستاده بود. در خودرو را برایشان باز کرد و با سوار شدن آنها، کیسه بزرگ نایلونی را به دست گیتا داد:

-        غذاس، بده بخوره!

خودش جلو نشست:

-        بریم آقا

داخل کیسه چندین ظرف غذا قرار داشت. گیتا، در اولین ظرف را باز کرد:

-        اوم! برات جوجه زعفرونی گرفته!

-        نوشدارو بعدِ مرگ سهراب..

-        اِ، نق نزن! دهنتو واکن یه گاز بزن!

صدای «ملچ، ملوچ» آن دو، دهان راننده را آب انداخت. شرمین که با به دندان کشیدن دو سه قطعه جوجه، سر حال آمده بود، تکه ای را به او تعارف کرد:

-        بفرمائید آقا

و بی اعتنا به اصرار گیتا، جهان را نادیده گرفت ولی همچنان به «به، به» گفتن و «آه، اوه» کردنش ادامه می داد. جهان، تعارف گیتا را رد کرد:«الان، میل ندارم» و شرمین، دومین تکه ی جوجه را به راننده داد. مرد کوتاه قد، برای خوشایند او گفت:

-        با این مسافرا، آدم حاضره تا رشت برم، میدون فلاح که چیزی نیست!

گیتا، با دهان پر، جیغی کشید و به جلو خم شد:

-        مگه پیش داداش رضا نمیریم؟

-        نه، حال دوستتون خوب نیست. من، شما رو تا فِلکه می رسونم و بر می گردم.

شرمین، با کف دست محکم به پشتی صندلی راننده کوبید:

-        آقا، دور بزنین

و با عصبانیت سرش را به نیمرخ جهان نزدیک کرد:

-        آقای فِلکه! من قول دادم تا آخرش کار کنم و کارم می کنم، حالمم خوبه خوبه! لازمم نکرده دلتون واسه من بسوزه

جهان بدون آن که سرش را برگرداند، خطاب به راننده گفت:

-        طبق دستور خانوم، دور بزنین. میریم چهارراه قهوه خونه، کوچه ی جباری

تا رسیدن به کارگاه دوم، هیچکس حرفی نزد. رضا که داخل محوطه، روی موتور سیکلت نشسته و منتظر آنان بود، با دیدن جهان پایین پرید ولی زمانی که چشمش به گیتا و شرمین افتاد، اخم هایش درهم رفت:

-        این دو تا آوردی چیکار؟

ابروهای گره شده ی دوستش، او را ترساند. در حالی که جهان و شرمین، به دنبال هم وارد کارگاه شدند، گیتا را کنار کشید:

-        آبجی! چه خبره؟

و گیتا همه چیز را برایش شرح داد. این کارگاه بزرگتر از قبلی و دارای نگهبان پیری بود که در اتاقی خارج از سالن زندگی می کرد. برادر و خواهر، در حال گفتگو بودند که از داخل، رضا را صدا زدند. وارد سالن و سپس اتاقی از نئوپان شدند. جهان، چند برگ روزنامه را روی زمین انداخته و روی آن نشسته بود:

-        گیتا خانوم، غذاهارو می دی؟ (کیسه را گرفت) رضا، قاشق چنگال، داری؟

رضا به طرف دراور گوشه ی اتاق رفت و او ظرف های غذا را از کیسه بیرون آورد. شرمین، وارد شد و در جلوی در، دست به سینه ایستاد.

-        رضا، این غذا رو ببر برا آقا قربون(یکی از ظرف ها را داخل کیسه گذاشت) برا تو هم گرفتیم.

کیسه را به دستش داد و دسته ی قاشق ها را از او گرفت. یکی از آنها را برداشت و بقیه را روی روزنامه ها گذاشت. در حالی که رضا از سالن خارج می شد، شرمین، ظرف های غذا را می شمرد. به جز ظرف جوجه کباب که دست خورده بود، چهار ظرف دیگر وجود داشت. منتظر تعارف جهان نماند. روبروی او نشست و یکی از ظرف ها را جلوی خودش کشید. رضا برگشت و خواهر و برادر، در طرفین آن دو نشستند. غذا در سکوت صرف شد و جهان زودتر از بقیه از جا برخاست. یک دست لباس کار، از روی دیوار برداشت و از اتاق بیرون رفت. رضا که گویا در تب و تاب حرف زدن می سوخت، به محض بسته شدن در، به شرمین نگاه کرد:

-        به خدا، جهان، پسر خوبیه! تو این مدت(شرمین، بلند شد و به سراغ لباس کارها رفت) که می شناسمش، یه ذره بی معرفتی ازش ندیدم. تو همه چی پایه س! کار، رفاقت، دعوا و کتک کاری! و آخرِ همه ی ....

-       به، به! آقا، دعواییم هس؟! (لباس کارها را زیر و رو می کند) اَه، لباس تمیز ندارین؟ (محسن به طرف کمد می رود) شنیدی گیتا خانوم! . آقا، بزن بهادر تشریف دارن! ...ها، ها، ها... (با خشونت لباس را از دست محسن می گیرد) شمام، تشریف ببرید پیش دوستتون! (در را نشان می دهد)

محسن، زیر لب غر زد و از اتاق بیرون رفت. گیتا، به پشتیبانی از برادرش پرداخت:

-         هیچ معلومه چته؟ شدی سگ حسن دله و پاچه ی همه رو می گیری؟ ... اون لحظه که از حال رفتی، اگه جهان نبود، من چه خاکی تو سرم می کردم؟! تو چرا اینجوری شدی؟

یکی از روپوش های استفاده شده را پوشید و در همان حال ادامه داد:

-        با زمین و زمون جنگ داری و به همه چی گیر می دی؟ ... جهان باید به جای به هوش آوردن و شرمین، شرمین، گفتن، دو تا کشیده ی آبدار می خوابوند تو گوشت، تا آدم بشی! ...

سخنرانی او تا داخل کارگاه ادامه داشت:

-         بیچاره! تو رو که اونجوری دید، چشاش پر اشک شد. یه شرمینی می گفت که دل آدم براش کباب می شد! دو تا چکِ یواش زد تو گوشت! ...

-        ببخشید خانوم معلم! من شاگرد تنبل کلاس! میشه بس کنی؟ (دندانهایش را به هم فشرد) به من چک زده؟ تلافیشو سرش درمیارم. جهان، جهان، بدا به حالت!

با مشت های گره کرده، به طرف جهان و محسن رفت. قبل از آن که حرفی بزند، صدای گفتگوی آن دو را شنید:

-         ... کارش خوبه! وقتی به اون خوبی پوس ساب می زنه، حتما بقیه ی کارا رو هم بلده!

-         من یه عمره تو نجاری کار می کنم و هنوز درست و حسابی بلد نیستم بتونه کنم، اونوقت اون ...

-         گفتم که کارش خوبه و صد در صد، بتونه کردنش هم عالیه! ... اینا رو که گذاشتیم، تو برو به کارت برس

صفحه های سرویس را روی خرک های چوبی قرار دادند.  شرمین جلو رفت:      

-         اوسسا! من، چی کار باید بکنم؟

-        بیا اینجا ... این دو تا سرویسو، باید کامل، بتونه کنیم ... این صفحه های صاف با تو، بقیه ش با خودم. بتونه آماده س... کاردک و لیسه م تو اون جعبه، کنار بشکه س، هر کدوم رو که می خوای ور دار. فقط... (به شرمین نگاه کرد) فقط، نازک و یکدست!

-        چشم اوسسا، نازک و یکدست!

شرمین به سراغ لوازم کار رفت. بهترین کاردک و لیسه را انتخاب کرد و مشغول به کار شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...