محسن، با دهان باز به کارهای او نگاه می کرد که سر و کله ی گیتا، با جاروی دسته بلند و آفتابه ی پر از آب، پیدا شد:

-        اِ. تو دیگه ...

-        اوسسا! از کجا شروع کنم؟ (ادای شرمین را در می آورد)

-        از همین جا! زودتر جاروتو بزن که نصفه شب شد!

اندک زمانی پس از شروع به کار گروه سه نفره، محسن هم بالاخره تصمیمش را گرفت. از رفتن منصرف شد، لباسش را تعویض کرد و به آنها پیوست. با کمک او، کار نظافت کارگاه، خیلی زود به پایان رسید. گیتا، به آماده چای پرداخت و سپس، به اتفاق برادرش به تماشای کار کردن شرمین و جهان نشستند.

-        انگار که مسابقه گذاشتن!

-        شرمین آره اما جهان نه! اون داره کار همیشگیشو انجام می ده.

-        همیشه اینقدر تند و سریع کار می کنه؟

-        آره! برا کارش دل می سوزونه و تو رنگ کارای چوب، لنگه نداره! کاری که اون انجام می ده، با بقیه تومن به تومن، فرق داره! مگه بهمن رو یادت نیست؟...بهمن بچه ننه!

-        آها، همونی که تو کوچه ی مجید آقا اینا میشستن؟

-        آره بابا! اون سی ساله که رنگکاری می کنه ولی جهان، صدتا مثه اونو، میذاره تو جیبش! فقط یه عیب داره! مثه امروز سر سفره، باید بشقاب و قاشق و لیوانش، تمیز تمیز باشه وگرنه لب به هیچی نمی زنه! ندیدی، با دستمال چقدر قاشقش رو سابید!

این حرف باعث شد تا گیتا، سینی و لیوان ها را دوباره شسته و خشک کرده و در ریختن چای هم نهایت دقت را به کار ببرد. شرمین، با دیدن سینی چای، دست از کار کشید:«اوه، چه به موقع!» روی میز عسلی نشست:

-        کارتون تموم شد؟

-        آره، منتظر شمائیم.

لیوان را برداشت:

-        آه، چقدر داغه! ...خب، شما دو تا چرا زودتر نمیرین خونه؟

-        وا، مگه میشه! تو اینجا ... (به جهان که نزدیک می شد، نگاه کرد) نه!

-        نترس! دعوامون نمیشه (جهان، در کنار رضا ایستاد) مگه نه جهان؟ (خندید) ... به گیتا میگم با رضا بره خونه، میگه نه. میترسه من و تو دعوامون بشه (به طرف گیتا چرخید) نه!

-        ایشون راست میگه! رضا که باید با موتور بره، تو هم که کارت تموم شده، فقط...(دستش را به طرف رضا دراز کرد) پولو بده! ...میخوام دستمزد اینا رو بدم...

-        من خودم مال آبجی رو می دم...

-        لازم نکرده... تو پولو بده، به بقیه ش کاری نداشته باش! (دسته ی اسکناس رو از رضا گرفت) چقدره؟ ... چارصد تا؟ چرا؟ 

-        خب، هنوز پول کارا رو از حاج نوری نگرفتم که...

-        تو همیشه باید از تهش بزنی؟ پونصدتا که از قبل مونده بود!...باشه، جرات داری این دفعه زنگ بزن!  

دو قطعه اسکناس ده هزار تومانی را از لای کش بیرون کشید و به دست گیتا داد:

-         بفرمائید و دست شما هم درد نکنه. ببخشید اگه کمه!

گیتا با خجالت اما با چشمانی براق پول را گرفت. محسن زیر لب غر می زد:

-         من روزی بیس تومن درنمیارم  اونوقت این...

که جهان یک برگ اسکناس پنج هزار تومانی داخل جیب او گذاشت:

-        اینم برای کمکی که به شاگردم کردی! البته هزینه ی تمیز کاری رو می کشم رو حسابتون (اخم رضا درهم رفت) حساب تو نه، مال مجید بیاتی!

و به این وسیله دهان او را بست.

-        سر راه برو در خونه ی مصطفی و بگو یه ساعت دیگه بیاد دنبالمون...یادت نره،ها

صدای گاز دادن موتور را که شنیدند به سرکارشان بازگشتند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...