بابا راست می گفت - قسمت 20

محاسبه ی جهان، کاملا درست بود. زمانی که مصطفی وارد کارگاه شد، آنها لباس پوشیده و حاضر و آماده بودند.

-        جهان، داره بارون میاد. خوب خودتو بپوشون (هنوز شرمین را ندیده بود) چه بو و برنگی راه انداخته این قربون گَر! بوش داره ت ت تا (با دیدن شرمین به لکنت افتاد) س س سلام خانوم!

شرمین، نگاهی به چهره ی او انداخت و اعتیادش را حدس زد:

-         این آقا قربون شما! داره تریاک شیره، جفت می کنه!... شیره شم، از سوخته س. چه شود؟

قیافه ی حیرت زده ی مصطفی، جهان را به خنده انداخت.

-        دم سالن، گِل شده، برو ماشینو بیار تو.

او که رفت. کاپشنش را پوشید. بسته ی اسکناس را از جیب لباس کار برداشت و چند قطعه از آن را جدا کرد:

-        بفرمائید

شرمین، پول ها را شمرد:

-       ولی این زیاده!

حواس جهان، به پارگی جیب کاپشنش بود:

-        بازم آسترش پاره شده

آن همه پول، داخل جیب شلوارش، جا نمی گرفت:

-        تا میتونسته دو تومنی گذاشته

سر بلند کرد و به شرمین نگاه کرد:

-        درسته، زیاد نیست

چند قطعه اسکناس را از لای کش پول، بیرون کشید و بقیه ی آن را به طرف او دراز کرد:

-        بذارین تو کیفتون

بوق خودروی مصطفی، آن دو را به عجله واداشت.

بارش باران، شدت گرفته و سیلاب به راه افتاده بود و در این وضعیت، مصطفی نیز بد و نامطمئن، رانندگی می کرد. «فرت، فرت» کردن او، صدای شرمین را در آورد:

-         آقا مصطفی، حالت خیلی خرابه، خب، میرفتی پیش آقا قربون و به بست می زدی!

با شنیدن این حرف، مرد بیچاره، دستپاچه شد و در یک آن، کنترل خودرو را از دست داد. ترمز بی موقع او، مزید بر علت شد. خودرو لیز خورد، چرخید و به این سو و آن سو رفت. اگر واکنش به موقع جهان نبود، برخورد با جدول و درخت ها، حتمی به نظر می رسید. او به سختی فرمان را کنترل کرد و کم کم آن را به مصطفی که به خود آمده بود، سپرد. بقیه ی راه در سکوت طی شد.

مصطفی سر کوچه توقف کرد. جهان، به سرعت از خودرو پایین پرید و با پیاده شدن شرمین، در مقابل او ایستاد:

-         وایسا

کاپشنش را روی سر او انداخت. به خودداریش وقعی نگذاشت و با کمی خشونت، لبه های کاپشن را روی صورتش کشید و دستش را دور شانه ی او حلقه کرد:

-         برو بریم

در حالی که به طرف خانه می دویدند، فریاد مصطفی به گوششان خورد:

-        می نویسم پا حسابت!

جلوی خانه که رسیدند، بدون زنگ زدن، در باز شد. گیتا، پشت در ایستاده بود:

-        از بالا دیدمتون

شرمین را به درون خانه کشید:

-        بیا تو. سکین خانوم اینا تا حالا خوابیدن و در راهروشون بسته س! باید از این راه بری!

وارد شدند و در ایوان ایستادند. شرمین، کاپشن را از روی سرش برداشت و با صدایی آرام از جهان تشکر کرد:

-        ممنونم

-        وظیفه م بود (کاپشن را گرفت) برین داخل سرما می خورین

در راهرو را باز کرد و جلوتر از آنان از پله ها بالا رفت. داخل اتاقش که رسید، پتو را دور خودش پیچید و در تاریکی روی زمین نشست. صدای گفتگوی دخترها را شنید، سیاهی بالا رفتن شرمین از نردبان را دید و بلافاصله خوابش برد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...