بابا راست می گفت - قسمت 23

به واحد سردخانه ها رفتند. جایی که قلب مجتمع نامیده می شد و محدوده ی آن با نرده، دوربین مداربسته و نگهبانان پر تعداد، مورد مراقبت کامل قرار داشت. بر خلاف واحد قارچ، مسئول سردخانه، حوصله ی حرف زدن نداشت. کوتاه و با خشونت صحبت می کرد و توضیحی در کار نبود. در اولین فرصت، یکی از کارمندانش را به راهنمایی آنان گماشت و خودش گم و گور شد. باغبانی، ناچار به توضیح دادن شد:

-        ... گوشت گاو و گوساله و گوسفند رو، همونجا تو کشتارگاه، گرم، گرم، میبرن سالن بسته بندی. اونجا، قصابای ماهر، گوشتا رو بی خَس می کنن ... چیه طاهره؟...بی خس، یعنی جدا کردن استخوون از گوشت. فهمیدی. بذارین ببینم، فرق سلاخ و قصاب رو می دونین چیه؟ (به آنها نگاه کرد و خندید) به به! بازاریابای گوشتو ببینین! (کارمند سردخانه، به نشانه ی تاسف سر تکان داد) سلاخ، یعنی کشتارکن! یعنی سَربُر! و ... قصاب یعنی کسی که گوشت رو تکه تکه می کنه و می فروشه. مثلی هست که میگه: هر سلاخی، قصاب نمیشه! ... آره، تو کشتارگاه، گرم، گرم. گوشت رو بی خس و هر جاشو جدا بسته بندی می کنن: مثل: راسته، فیله، سر دست ...

بازدید از سردخانه مرغ و سوسیس و کالباس به سرعت انجام گرفت و پس از آن با خودرو به سراغ سالن های بسته بندی: «سالاد و سبزی» رفتند. این واحد، مجزا از سایر بخش ها و در انتهای زمین مجتمع، احداث شده بود. در حال پوشیدن روپوش های مخصوص بودند که با تلفن به خانم مهندس «آزیتا شرف کندی» مسئول واحد اطلاع دادند: خانم رئیس وارد مجتمع شده و به آن سمت می آیند. بازدید سرزده ی رئیس، او را نگران کرد. کارکنان را در جریان گذاشت و خودش، برای استقبال از خانم «امیرحسینی » از ساختمان خارج شد.

گروه بازاریابی در حال تماشای خط تولید سالاد کاهو و شنیدن توضیحات سرپرست تولید بود که رئیس به اتفاق بی سپار وارد سالن شد. روپوش گشاد و کلاه کشی، او را کوتاهتر از قبل از نشان می داد. با سرعت راه می رفت و با دقت همه چیز را زیر نظر داشت. با دیدن آقای باغبانی، لبخند زودگذری بر لب آورد و به سلامش، پاسخ داد:

-        سلام جناب باغبانی! حالتون چطوره؟ (به اعضای گروه نگاه کرد) تیم جدیده؟

-        بله خانوم! هر چند آقای مجیدیان و آقای بی سپار با تشکیل این گروه مخالف بودند اما خوشحالم که شما موافقت فرمودید! امیدوارم که روسفید بشم.

-        من به شما اطمینان کامل دارم. الان هم که میخوام در مورد خط ساندویچ سرد، تصمیم بگیرم (نگاهش روی جهان، ثابت ماند)... به راهنمایی شما، نیاز دارم. لطفا بیاین.

  پیرمرد، با احترام در کنار رئیسش قرار گرفت و بازدید ادامه یافت. بی سپار کم کم، از آنان عقب کشید و خود را در میان اعضای گروه جا داد. سعی کرد تا در کنار شرمین به ایستد اما جهان که نیت او را دریافته بود، غرغرکنان، دخترها را در کنار هم قرار داد:

-         سه تائی با هم برین. گیتا، تو وایسا اونور. طاهره هم اینور (به شرمین اشاره کرد) تو برو وسطشون!

و خودش، شانه به شانه ی او ایستاد:

-         منم با ایشون میام

این کار، خشم بی سپار را برانگیخت. با نفرت بازویش را از بازوی جهان جدا کرد: «برو عقب» و با دو گام بلند، پشت سر رئیس قرار گرفت.

بازدید به سرعت پایان یافت. طبق دستور رئیس، آقای باغبانی به دفتر مجتمع رفت و بچه های گروه برای صرف ناهار، راهی غذاخوری کارکنان شدند. قبل از ورود به سالن، جهان و طاهره، به دستشوئی رفتند. زمانی که جهان، برگشت. با تعجب، بی سپار را  سر میز و در کنار شرمین دید. یک آن ایستاد و پس از مکث کوتاهی، با لبخند جلو رفت:

-        آه، جناب مدیرم اینجا هستن؟! (اخم آلود به گیتا و شرمین، نگاه کرد) شماها، برین دستاتونو بشورین!

دخترها، ناخواسته بلند شدند و جهان متوجه طاهره که تازه وارد شده بود، گردید:

-        شمام، یه جای دیگه بشینین . من و جناب مدیر، با هم غذا می خوریم!!

دخترجوان، هاج و واج مانده بود که بی سپار، از پشت میز برخاست:

-        نه، نه! (عصبی به نظر می رسید) من اومده بودم یه سر بزنم، ببینم، چیزی احتیاج ندارین؟                             

و با عجله، سالن را ترک کرد. خنده ی گیتا، شرمین را از کوره در برد. صورت خشمگینش را به جهان نزدیک کرد:

-        ببینم، تو دستاتو شستی؟

و با شنیدن پاسخ: «آره» ی او، دادش درآمد:

-        پس بیا منو بخور! (به حد انفجار رسیده بود) تو به چه حقی، به من میگی برو دستتو بشور؟! من...من...

انگشتش را به نشانه ی تهدید، به شدت تکان می داد که صدای باز شدن دریچه ی فلزی آشپزخانه، ساکتش کرد:

-        بیاین غذاتونو ببرین

هیچکس از جایش تکان نخورد. جهان و شرمین، از یکدیگر چشم بر نمی داشتند و گیتا، بغض آلود، در بین آن دو ایستاده بود. طاهره، دوید و سینی های غذا را گرفت. مسابقه ی «رو کم کنی» خیلی زود، به سود شرمین خاتمه یافت. جهان، کوتاه آمد، «ببخشید» ی گفت و ظرف غذایش را برداشت و سر میز دیگری نشست.                

انتظار گروه، به درازا کشید. دقایقی قبل، زنگ پایان کار، به صدا درآمده و با رفتن پرسنل آشپزخانه، سکوت آزار دهنده ای بر سالن غذاخوری سایه انداخته بود. آقای باغبانی، سعی داشت، بی سر و صدا وارد سالن گردد ولی به دلیل فضای نیمه تاریک، با سطل بزرگ پلاستیکی برخورد کرد و همه را از جا پراند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...