بابا راست می گفت - قسمت 24

-        نترسید، منم! ... کجائی خدامرادی؟ (طاهره، کلید برق را زد) آها، باریکللا! (جهان را دید) من با رئیس میرم، تو برو بچه ها رو برسون و ماشینو بذار شرکت. خداحافظ تا فردا!

طاهره وگیتا، برای نشستن بر روی صندلی جلو، به یکدیگر تعارف می کردند که شرمین، آن دو را عقب زد و سوار شد.  خودروی، آنان زودتر از خودروی رئیس، از مجتمع خارج گردید. گیتا، نگران خواب آلودگی جهان بود:

-        داداش، اگه خوابت میاد، بذار ما رانندگی کنیم

ولی با خودداری او روبرو شد. نزدیک آبیک بودند که خودروی رئیس با سرعت بسیار زیاد از کنار آنان گذشت اما کم کم از سرعتش کاست، تا هر دو خودرو در یک خط قرار گرفتند. ناسزای جهان:

-        الاغ، خطرناکه!

دخترها را متوجه موقعیت کرد.

-        بازیش گرفته!

-        چرا اینجوری می کنه؟

-        اون پسر دائی احمقش، پشت فرمونه!

-        وای، کمپرسی داره میاد!

جیغ و داد طاهره از همه بیشتر و شرمین، ساکت تر از بقیه بود. جهان، در یک فرصت مناسب، در پناه تریلرها قرار گرفت، به جاده فرعی پیچید و به سمت اتوبان رفت.

تا نزدیکی های میدان آزادی، هر سه ی آنان در خواب بودند. ترافیک پر سر و صدای جاده ی مخصوص،  یکی، یکی، آنها را بیدار کرد. طاهره، به در خواست خودش، در ایستگاه مترو، پیاده شد:

-        از اینجا برم، راحتترم!

و پس از آن، جهان، به طرف سه راه آذری راند:

-        اول شما رو میرسونم، بعد ماشینو می برم پارکینگ

نیم ساعت بعد، سر کوچه، درست مقابل میوه فروشی عزیز آقا، آنها را پیاده کرد و رفت.   

***

دوش چند ثانیه ای، خواب چند ساعتی را به دنبال داشت. از خواب که بیدار شد، اتاق کاملا تاریک شده بود. با سستی، غلت زد و به طرف بهارخواب رفت. پرده را بالا زد و به آسمان نگاه کرد:

«آه، هوام، تاریک شده»

از زیر پتو بیرون آمد، ژاکت را از پشت در برداشت و روی دوشش انداخت و به روی بهارخواب رفت. به خانه ی همسایه ها سرک کشید. همه جا ساکت و آرام بود. لب جان پناه نشست و به اتاق تاریک و سیاه جهان زل زد:

-         حتما اونم خوابیده

ناگهان به یاد قرار رنگ کاری افتاد:

-        نکنه رفته باشه سر کار!

به داخل برگشت و با عجله لباس می پوشید که ماهک از درون راه پله صدایش زد:

-        آبجی شری، بیداری؟

-        آره، بیا بالا.

دخترک لاغراندام، جلوی در ظاهر شد:

-        سلام، آبجی گیتا می خواد بره خونه ی آقا دهنوی. گفت: شمام باش برین

-        بره اونجا چیکار؟

-        میخواد صفورا خانومو ببره حموم. آخه، نوبت اونه!

-        به! کیسه کش حمومم شدیم! ... راستی، ماهک جون! از آقا جهان خبر نداری؟

-        نه، ولی آقا رضا خونه س.

با شنیدن این خبر، تا حدودی خیالش راحت شد. با خودش فکر کرد:

-        اگه رضا خونه س، پس اونم امروزو تعطیل کرده» دور خودش می چرخید که ماهک گفت:«باید حوله و لباساتونو وردورین

-        چی؟ لباسامو واسه چی؟

-        مگه نمیخواین برین حموم؟ خب، باید همه چی ببرین دیگه!

در دل، ناسزایی نثار گیتا کرد و آن چه را ضروری می دانست، داخل ساک کوچکش ریخت و به راه افتاد. گیتا، پائین پله ها ایستاده و گرم صحبت با سکینه خانم بود. صاحبخانه ی وسواسی، چند توصیه بهداشتی به آنها کرد:

-         وسائل حموم صفورا خانوم تو یه بغچه اس. حواستون باشه که با چیزای محمدعلی خان، قاتی نشه! اول ببینین همه چی، از صابون و شامپو و سفیداب هست، بعد لخت شین ها!...(به دنبال آنها تا دم در رفت) چارپایه و لگن و صندلی پلاستیکی رو خوب بشورین، بعد استفاده کنین

و با دعا آن دو را بدرقه نمود:

-         خدا خیرتون بده

فرصت گفتگو نداشتند. با اولین زنگ، در خانه ی دهنوی باز شد و احسان بیرون آمد. شرمنده به نظر می رسید:

-         ببخشید، عذر می خوام! می خواستم خودمم ببرمشون حموم ولی بهجت خانوم گفت که همسایه ها ناراحت میشن!

رضا، از جلوی در خانه ی خودشان او را صدا زد:

-         آقا احسان، بابا میگه تشریف بیارین اینجا. بفرمائید

و گیتا، با گفتن:

-         تشریف ببرید، صفورا خانوم مثل مادر همه ی ماهاست

او را روانه کرد. وارد خانه شدند و اول سری به آبگرمکن  داخل حیاط زدند:

-         اینجا رو محمدعلی خان، قبل از اینکه خودشم از پا بیفته واسه صفورا خانوم درست کرد. از تو اتاق یه راس میریم تو حموم .... درجه ش خوبه. روشصته ... قبلا حمومشون، مثه ما تو راه پله بود. توالت فرنگیم داره

حمام، بسیار تمیزی بود. توضیح دادن گیتا، همچنان ادامه داشت:

-         ... حموم و توالت رو، یه روز در میون، سکینه خانوم و بهجت خانوم و پیمانه، میشورن! برا همینه که همه جاش برق میزنه!»

وسائل خودشان را در رختکن گذاشتند و برای آوردن، صفورا خانم، به داخل برگشتند. با باز شدن درب بین اتاق ها، صدای رادیو به گوش رسید:

-         ...شنوندگان عزیز، با ما تماس بگیرید و در نظرخواهی ویژه ی این ماه شرکت کنید ...

گیتا،«اَه» ی گفت و رادیو را خاموش کرد:

-        لااقل یه چیزایی بذارین که اینا غماشونو فراموش کنن! و گذشته های خوبشونو به یاد بیارن. اینا که به اندازه ی کافی بدبختی دارن!

پیرمرد و پیرزن، بر روی دو تخت جداگانه، دراز کشیده بودند. با کمک هم، پیرزن را بر روی ویلچر نشاندند. موهای سفید و صورت کوچولوی او، شرمین را به یاد مادربزرگ انداخت. ناخودآگاه، دو زانو نشست و بر دست های صفورا خانم، بوسه زد. سه نفری، با ویلچر، وارد حمام شدند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...