بابا راست می گفت - قسمت 26

-        بابا جون! الان یازده شبه. تو یه دختر تنها ....

رضا، حرف پدرش را قطع کرد:

-       صبر کن ... من الان به کارگاهشون زنگ می زنم، با خودش حرف بزن» گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت: تا بیاد گوشی رو وردوره، طول میکشه

لحظاتی گذشت و کسی پاسخ نداد. تماس دوباره هم بی نتیجه بود. همه نگران شدند. محسن، تلفنی از یکی از دوستانش، درخواست کمک کرد. گیتا و رضا و محسن با شرمین همراه شدند. از خانه بیرون آمدند و سر خیابان به انتظار ایستادند. چند دقیقه ی بعد، خودروی دوست محسن رسید. شرمین در کمال تعجب دریافت که او، همان راننده ی شب گذشته می باشد. به روی خودش نیاورد و گفت:

-         آقا مصطفی، میشه خواهش کنم، تندِ تند، بری!

لحن التماس گونه ی او، مصطفی را از خود بیخود کرد. پا را بر روی پدال گاز فشرد و با منتهای سرعت به طرف یافت آباد حرکت کرد.

درب باز کارگاه، همه را نگران کرد. ترمز شدید خودرو، بیرون پریدن شرمین را به دنبال داشت. هنوز بقیه پیاده نشده بودند که او وارد سالن شد. به طرف اتاق دوید. کسی در آنجا وجود نداشت. به داخل کارگاه برگشت. هیچ صدایی شنیده نمی شد. با نگرانی جیغ کشید:

-          جهاااان! جهاااان!

و با سرعت به سمت رنگکاری رفت. از فرط عجله، احتیاط را فراموش کرده بود و بدون ترس در میان فضای نیمه تاریک و انباشته از چوب و نئوپان می دوید که ناگهان مرد غریبه ای در مقابلش ظاهر شد. دلشوره اش شدت گرفت:

-          نکنه بلایی سر جهان آورده باشه؟

جیغ بلندی کشید و به مرد حمله کرد. سر و صدای بچه ها، مرد را ترساند. در حال فرار بود که شرمین با تمام توان، او را بر زمین کوبید:

-           جهان کو؟ ... چیکارش کردی؟ (نفس، نفس می زند) چه بلایی سرش آوردی؟

رضا و محسن، سر رسیدند و مرد ریشو را از دست او نجات دادند. مصطفی که پشت سر آنها قرار داشت، با دیدن مرد، جلو آمد:

-           نزنیدش بابا! اینکه دزد نیست. مش براته! بیچاره، تو همین گاراژ بغلی، نگهبانه!

محسن، به صورت مرد دقیق شد:

-           آره، خودشه! (رو به شرمین) آشناس! ... مشدی، جهان کو؟

-          اینم پرسیدن داره؟ اونم با مشت و لگد؟! .... لا اله ... (به شرمین نگاه کرد) خون باباتو ازم طلب داری؟ آخ، وای!...نیم ساعت پیش بود که بربر افغانی اومد سراغم که بچه م مریضه. فرستادمش پیش آقا جهان. اونم بچه رو وردوشت و پرید تو ماشین و رفت.                                

-          رفت درمونگا؟ یا رفت بیمارستان؟

مصطفی، اعلام آتش بس کرد:

-           مش برات چه می دونه! ... پاشین برین تو دفتر. الانه که پیداش بشه. یه چایی براش بذارین که از همه واجب تره!

محسن به او نگاه کرد و خندید:

-           چایی برا اون؟ یا برا خودت؟ کدومش؟

شکل نعلبکی را کشید و ادای حل کردن شیره در چایی را درآورد. بچه ها خندیدند و مصطفی، با انگشت شرمین را نشان داد:

-           خانوم نمیدونه که تو این راسته، کلی از آدما، اینکاره ن. تریاک می کشن که کار کنن! و ...

-          غلط می کنن! کار اونا، بدرد پدرِ پدر سگشون می خوره! تو این راسته م، کلی از آدما هستن که لب به سیگار نمی زنن، چه برسه به تریاک و شیره ... (پوزخند می زند) بهونه پیدا کردن، نئشه می کنن تا کار کنن! ... تریاکیا، صبح که بیدار میشن دنبال موادن، اون زهر ماری رو که می زنن، نئشه میشن و مییفتن به چرت و پرت گفتن و فرت و فرت، سیگار کشیدن و چایی خوردن ... کار می کنن! آره ارواح عمه شون! حتما برا زن و بچه شونم، کار می کنن! 

-           این، اینکاره س! ... مصطفی، با این دختره، دهن به دهن نشو که سکته ت میده!

دسته جمعی، وارد اتاق شدند. محسن، چای را آماده کرد و می خواست لیوان ها را بشوید که داد مش برات درآمد:

-           اون لیوان کوچیکه، مال آقا جهانه. دس بهش نزن!

شرمین، لیوان را از داخل سینی برداشت و مشغول تماشای آن شد. با خودش فکر می کرد:

-          چرا پای جهان که میاد وسط، من دیوونه میشم؟ نزدیک بود پیرمرده را بکشم! نکنه، حرف اون روز گیتا، درسته! یعنی من ....نه، اگه اون داستان منو بدونه، نیگامم نمی کنه ...

آن قدر در خود فرو رفته است که صدای گیتا را نمی شنود:«جهان اومد» زمانی به خود آمد که جهان وارد اتاق شده بود و با تعجب به آنها نگاه می کرد:

-          اینجا چه خبره؟

همه ی نگاه ها به شرمین دوخته شد و او، ناگزیر به دادن توضیح گردید:

-        هیچی! طبق قرار اومدم کمک.

-        متشکرم، دیگه امشب به کار کردن نمیرسیم (لباس هایش را از روی میخ دیوار برداشت) اجازه بدین لباسمو عوض کنم و بریم.

پس از صرف چای، مصطفی، با یک مسافر مازاد، همه را به خانه برگرداند. 

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...