بابا راست می گفت - قسمت 27

-         راس ساعت نه فردا ، با شرکت پخش «ام پ اس» جلسه داریم. حواستون باشه که این شرکت در زمینه ی توزیع مواد غذایی، سابقه ی پانزده ساله داره. سوالات بیخودی مطرح نکنید. تقاضا و امکانات و نحوه ی خرید و انجام معامله، چیزهایی هست که باید مشخص بشه. این جلسه، اولین نشست بین دو شرکته. پس حواستون رو جمع کنین. برای اینکه ببینید چه مواردی مطرح میشه، من، نقش شرکت خریدار و شما نقش شرکت خودمان را اجرا می کنیم. بشینید دور میز ...

آرامش جهان و شرمین، نقطه ی مقابل اضطراب طاهره و گیتا بود. چهار به یک رو بروی هم نشستند. پیرمرد با تجربه، نقش خود را به خوبی ایفا می کرد:

-        من مدیر عامل شرکت هستم ... بفرمائید این مدارک رسمی شرکت. ما آمادگی همکاری در زمینه پخش محصولات شما را داریم و می ...

جهان، حرف او را قطع کرد:

-        جناب مدیر عامل! ممکنه در مورد امکانات شرکتتان توضیح بدین. انبار، سردخانه، کامیون، کانتینرهای یخچالدار و غیره

-        بله، سوال خوبی فرمودید. ما تعدادی انبار در اجاره داریم و ...

-        یعنی عملا، انبار و سردخانه ای در مالکیت شرکت نیست، بله؟

-        آفرین، آفرین! عالی بود. باریکللا! ... ادامه می دیم

اجرای تئاتر بارها دچار وقفه شد. باغبانی، مانند کارگردان ماهری هر جا که صلاح می دانست، دستور«قطع» می داد. سوالات و پاسخ ها را تشریح می کرد و نمایش دوباره ادامه می یافت. بحث سود، مهمترین بخش قضیه بود:

-         کارمزد پخش ما، بیست درصده و لاغیر...همه ی کارو ما انجام می دیم! شما خودتون سود 20 درصدی می برین و می خواین به ما پنج درصد بدین؟! ...

جیغ و داد، پیرمرد، دخترها را به خنده انداخت و موجب دادن اخطار شد:

-        همه تون رَدید! چرا می خندین! ... تو این جلسه ها باید جدی باشین، نه این که هر هر، کنید! ... جریمه! ... بشیری، تو برو چایی بیار! پور طاهر، از رو این نمونه قراردادا، چهار نسخه بزن! ... مهرزاد، برو امور اداری، پیش این جوو ... لا ال ... برو و برا هر کدومتون یه کیف اداری با همه ی وسایل بگیر!...جهان، تو هم برو دفتر رئیس و آمار تولید و توزیع این ماه رو بگیر، بیار. بگو باغبانی می خواد!

از اتاق بیرون آمدند و هر کدام به طرفی روانه شدند. اتاق تکثیر در طبقه ی همکف و جنب نگهبانی قرار داشت. شرمین، برای پائین رفتن، از پله ها استفاده کرد. سرحال و شادمان، درب شیشه ای را باز کرد و از راه پله خارج شد و ناگهان با رئیس که جلوی آسانسور ایستاده بود، روبرو گردید. سلام کرد و خود را کنار کشید اما بر خلاف انتظار، مورد خطاب او قرار گرفت:

-         خانم پور طاهر! اسمتون رو درست گفتم؟ (شرمین: بله خانوم) خسته نباشید

لبخند ملیحی زد و دستش را به طرف او دراز کرد. با یکدیگر دست دادند:

-         از کارتون راضی هستید؟»

-        بله خانوم. خوشحالم که با آقای باغبانی کار می کنم.

-        حیف شد! می خواستیم شما رو به واحد اداری منتقل کنیم

این مجیدیان بود که از آسانسور خارج شد. تعظیمی در مقابل رئیس کرد و ادامه داد:

-         اگه فرمایشی ندارین، من یه سری به بانک بزنم و برگردم

-        بفرمائید ... (با کمی مکث او را که در حال رفتن بود، صدا زد) آقای مجیدیان، ...لطفا بدون اطلاع من، پرسنل رو جابجا نکنید و ضمنا به آقای «واحدی» اطلاع بدین که دیگه حق ورود به این شرکت رو ندارند! ... بفرمائید.

 به طرف آسانسور برمی گشت که نگاهش به تابلو اعلانات افتاد. نوشته ی روی آن را خواند:

-         دستگاه کپی خراب است

و «آه، آه» شرمین را شنید:

-         شمام می خواستین کپی بگیرین؟... با من بیاین

با آسانسور بالا رفتند. به محض ورود به دفتر، با عصبانیت، دستور احضار بی سپار را داد و به شرمین اشاره کرد:

-         خانم پور طاهر، از دستگاه اینجا استفاده کنید

به سمت اتاقش می رفت که جهان را دید. ایستاد و با نگاهی پرسشگر به او خیره شد:

-         بفرمائید آقا جهان! کاری داشتین؟

-        بله خانوم! آقای باغبانی، آمار تولید و توزیع را م....

-        برگه ی آمار روی میز کارمه. بیاین داخل.

شرمین، پشت دستگاه قرار گرفت و مشغول ور رفتن با دکمه ها گردید. اولین و دومین کپی خراب شد و صدای او را درآورد:

-        اوه، این چرا اینجوری میکنه؟

صدای خنده ی رئیس را که شنید، مشتش را بر روی دستگاه کوبید:

-        بی وجدان!

منشی، از جا پرید و به طرف او دوید:

-        هیس! بذار من برات بگیرم

کاغذها را از دست او گرفت:

-        جدی، اعصابت خرابه! من، بهاره م ...

نحوه ی کپی گرفتن را به شرمین یاد می داد که بی سپار وارد شد. پاسخی به سلام آن دو، نداده و به طرف اتاق رئیس رفت. بهاره، «آه» ی کشید و آهسته گفت:

-        خیلی خوش تیپه ولی ماها رو نمی بینه. اون روزایی که تازه اومده بود تو شرکت. گاهی باهام شوخی می کرد ولی الان ... آه، حقم داره. دختر عمه ی بیوه یی، مثل آهو خانوم داره، با این همه ثروت...

فریاد رئیس، او را به سکوت واداشت:

-         یک هفته س که دستگاه خرابه و من هر روز این نوشته رو می بینم ... مگه این کار وظیفه ی تو نیست؟ (جهان، از اتاق خارج می شد که رئیس او را صدا زد) جهان! مگه آمارو پیدا کردی؟ ... بیا روی میزو بگرد .... مزخرف نگو، مجتبی! اینو یادت رفت. خرابی سیستمِ ساعتِ کار چی؟ ... اون به جهنم! به درک! برنامه ی انبارا چی شد؟ ... باشه، آرومم، آرومم ... حوصله ی شنیدن بهونه های تو رو ندارم، برو» بی سپار، سرافکنده و ناراحت از اتاق خارج شد. در را بست و با چهره ای سرخ و سیاه، لحظه ای در همانجا ایستاد. شرمین و بهاره را دید. لباسش را مرتب کرد و به طرف آنها رفت:

-         پسر دایی که باشی همینه! (شانه بالا انداخت) می خواد، بقیه ازش حساب ببرند، سر من داد می زنه! آخرش ولش می کنم و میرم!

زنگ تلفن منشی، همزمان با باز شدن در اتاق رئیس، به صدا درآمد. بهاره، به طرف میزش دوید، بی سپار، پا به فرار گذاشت و جهان از اتاق خارج شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...