بابا راست می گفت - قسمت 29

پیرمرد، به محض ورود، آموزش کارمندان جوانش را پی گرفت و دیگر، تا زمان صرف ناهار، فرصتی برای گفتگو بین آنان به دست نیامد ولی چهره خندان جهان، خیال دخترها را راحت کرد. مثل همیشه، هنگام ظهر، مدیر گروه آنها را تنها گذاشت:

-        من میرم دفتر آقای حمیدی

و با رفتنش همه دور میز جهان جمع شدند:

-        چی شد؟

-        چی شد؟

-        یواشتر! صداتون میره بیرون.(می خندد) هیچی! رفتم، نامه رو دادم و اومدم.

-        لوس نشو! درست تعریف کن ببینم!             

-        ای بابا! من هم می خورم، هم تعریف می کنم (سینی غذایش را جلو کشید و دخترها نیز نشستند) وقتی رفتم بالا، بهاره نمیذاشت برم تو. می گفت: «رئیس جلسه داره، نمیشه» (با غذا بازی می کرد) بخورین دیگه ... اونقدر اصرار کردم که تلفن زد و از خانوم اجازه گرفت. تو که رفتم، دیدم دسته گل اون آقا رو میزه و خودشم روی صندلی نشسته (قاشقش را پر کرد ولی نخورد). نامه را دادم و گفتم: «رئیس، محرمانه س! الان بخونید و جواب بدین!» خانوم، نامه رو خوند و یه نگاهی به من کرد و خندید: «باشه، بمون تا جوابشو بنویسم» بعدش، رو کرد به اون آقا و گفت: «جناب وکیلی، ببخشید. من کار خیلی مهمی برام پیش اومده و فرصت گفتگوی بیشتر رو ندارم. موضوع این دسته گل هم منتفی است! می تونید برید!» (قاشق را رها کرده و می خندد) قیافه ی مردک! دیدنی شده بود. داشت بیرون می رفت که خانوم، بهاره را صدا زد و گفت: «این گل رو، از جلوی چشمم بردارین!» در که بسته شد. یه خورده به من نگاه کرد و خندید. همین! ... غذا سرد شد ... (شروع به خوردن کرد) ولی ... (غذایش را نجویده، فرو داد) ولی، از دفتر که بیرون اومدم، باز براش گل فرستاده بودن، اونم چن تا سبد!

طاهره «الهی شکر»ی گفت و مشغول خوردن شد ولی غرغر زدن گیتا، همچنان ادامه داشت:

-          شما دو تا اگه بهم بیفتین. خونه خرابمون می کنید!

شرمین، با یک حرف دهان او را بست:

-          بابا، راست می گفت!

و طاهره، ساده دلانه پرسید:

-          مگه بابات، چی می گفت؟

شرمین قاشقش را به لبه ی سینی زد:

-         می گفت: ... بیوه اگه میوه باشه، شغالا ولش نمی کنن!

جهان، سرخ شد و به سرفه افتاد و گیتا، به شرمین چشم غره رفت:

-         بی ادب!

در حال اوقات تلخی بود که باغبانی وارد شد:

-        بشینین، غذاتونو بخورین و گوش بدین. البته این آخرین دفعه باشه! وقت ناهاری فقط یک ربعه، نه بیشتر!... خب، داشتیم بندهای قرارداد رو می خوندیم و رسیدیم به: موضوع قرارداد ...

پیرمرد، خیال کوتاه آمدن نداشت! تا ساعت 4 یکسره حرف زد، توضیح داد و تشریح کرد. زنگ موبایلش که به صدا درآمد، از جا برخاست:

-        اینم فشرده ی اون چیزایی که باید بلد باشین (به طرف در رفت) یه چیزم تو گوشتون فرو بره. هش ساعت کار، یعنی هشت ساعت کار!

در حالی که دخترها، از در شرکت خارج می شدند، جهان، تازه به راهروی طبقه ی اول رسیده بود. دقایقی پیش بود که برای برداشتن برگ آمار، مجبور گردید، به اتاق بازگردد و با این کار، از آنان عقب افتاد. برای جبران عقب ماندگیش، از راه پله، استفاده کرد. به طبقه ی اول رسیده بود که ترجیح داد از راهرو اصلی گذشته و از پله های عریض ورودی، پائین برود. بیشتر طول راهرو را پیموده بود که ناگهان، بی سپار و خانم تابا فضلی را در فاصله ی چند متری خود دید. برای روبرو نشدن با آن دو، برگشت و با شتاب از راه پله ی انتهای راهرو، پائین رفت. کار ثبت خروجش را انجام داد و به طرف در می رفت که خانم فضلی، از او جلو زد. با عجله در را باز کرد و با صدای جیغی، شرمین را صدا زد:

-         پور طاهر، پور طاهر!

دخترها ایستادند.

-        اوه، چقدر تند راه میرین! مُردم! (جهان، پشت سر او قرار می گیرد).... وای! شرمین جون، میشه یه خواهشی ازت بکنم ... می دونی که من، تنها مترجم شرکتم (تابی به سر و گردنش می دهد) یه نامه از انگلیس اومده و رئیس گفته باید همین امروز، همشو ترجمه ش کنم ولی من الان  باید مامانو برای چکاپ ببرم بیمارستان (دست هایش را به هم جفت می کند) تو رزومه ت دیدم که به انگلیسی واردی! اگه ممکنه، زحمت این کارو بکش. خواهش می کنم! به خدا، جبران می کنم!

جهان، فرصت پاسخگویی را از شرمین گرفت. قدم پیش گذاشت و در مقابل خانم فضلی قرار گرفت:

-       متاسفانه، خانوم امیرحسینی، ایشونو مامور یه کار دیگه کردن! ولی از خوشبختی شما، من در خدمتم. رزومه ی منم که حتما خوندین! ... شما برین! (خشم شرمین را از نگاهش می خواند) ... آقای بی سپار منتظره. ایشونو که نمیشه معطل گذاشت. من رفتم

همه را هاج و واج  گذاشت و به داخل شرکت بر گشت. شرمین، با نگاه، جهان را تعقیب می کرد که گیتا، متوجه خانم فضلی شد:

-        چرا معطلی؟ برو دیگه. مگه نگفتی بیمارستان مامانت دیر میشه! (جلو رفت و سینه به سینه او ایستاد) ... نکنه دروغ گفتی؟

-        دروغ؟ نه، نه! (عقب عقب رفت و ناگهان به طرف خیابان دوید)

پس از مشورت کوتاهی، تصمیم به رفتن گرفتند.  

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...