بابا راست می گفت - قسمت 30

گلناز، سرگرم تدارک شام بود. در حین کار، به آهنگ «زبانم را نمی فهمی» گوش می داد. زیر لب، می خواند و با پشت دست اشک هایش را پاک می کرد. متوجه ورود خواهرش نشد. زمانی به خود آمد که گیتا و شرمین، وارد اتاق شده و به طرف حیاط خلوت آمدند. مشاهده ی چشم های اشک آلودِ گلناز، کافی بود تا خواهر بزرگتر، خشمش را بر سر دستگاه پخش، فرود بیاورد:

-        مگه صد دفه نگفتم این آهنگا رو گوش نده! (با عصبانیت، سیم برق دستگاه را از پریز کند) غم و غصه کم داریم، تو هم، بیست و چار ساعته، بشین و از این ترانه های غمناک گوش بده! هِی یَم اشک بریز!

-        آبجی جون! اولش اینکه، این اشکا مال پیازه! دومش، اینه که من صدای «ابی» رو دوس دارم!

-        سوم اینکه، تو غلط می کنی! (از پنجره به داخل حیاط خلوت پرید) آه، آه. این همه «سالاد اولیویه» رو برا کی درست کردی؟

-        برا خودمون و ... یه خورده هم، برا آقا احسان و داداش جهان!                     

نام «احسان»، مانند جرقه ای، ذهن، شرمین را روشن کرد. به یاد صحبت های احسان، در داخل اتوبوس افتاد:

-         ... در مورد بازاریابی و فروش، می تونم چند تا کتاب بهتون معرفی کنم که ...

گیتا را در جریان قرار داد و هر دو، با عجله از منزل خارج شدند.

ساعتی بعد، در حالی که گلناز، دیس سالاد را با دانه های زیتون و تربچه ریزه، تزئین می کرد، جهان، وارد خانه شد. در  راهرو را باز می کرد که گلناز، از داخل آشپزخانه صدایش زد:

-        داداش جهان، سلام. میشه بیای این سالادو بچشی؟

-        بله خانوم، چرا که نه!

جلوی راه پله ایستاد و به پیش دستی پر از سالاد که به طرفش گرفته شده بود، نگاه کرد:

-        خوشمزه به نظر میاد!

از بالای سر گلناز، دانیال را دید که مانند گربه ها، به دیس غذا ناخنک می زد. قاشق مربا خوری را از دست دختر گرفت، کمی از سالاد را جدا کرد و به دهان گذاشت. در حال چشیدن بود که گلناز شروع به حرف زدن کرد:

-        همشو خودم درست کردم. آبجییا! یه ذره هم کمکم نکردن. اومدن خونه و ننشته، رفتن خونه ی محمدعلی خان...

-        خونه ی آقای دهنوی؟ پیش آقا احسان؟

-        آره، خیلی وقته رفتن...خوب شده؟

-        اوهوم، خوشمزه س، فقط، مواظب گربه ها باش! (پیش دستی را برگرداند)

-        ببرش. این مال توئه.

-        ممنونم گلِ ناز! من، می خوام برم کارگاه. اگه میتونی، اینو بذار تو یه ظرفی که بشه بردش.   

گلناز، «چشم» ی گفت و به داخل آشپزخانه دوید و جهان، همانجا روی پله ها نشست. دو شب بی خوابی و کار زیاد، فرسوده اش کرده بود. پلک هایش، سنگینی می کرد و توان بیدار ماندن را به تدریج از دست می داد. سرش را به دیوار تکیه داد و چشمهایش را بست. مدت کوتاهی گذشته بود که با صدای گلناز و تکان های دانیال، از خواب بیدار شد. لبخند کم رمقی زد و از جا برخاست:

-         ببخشید! (نایلکس غذا را از دست گلناز گرفت) نفهمیدم کی خوابم برد!

به سمت در می رفت که  چیزی را به خاطر آورد:

-        اگه داداش رضا زنگ زد، بگین حتما میرم اونجا.

-        ولی داداش! خیلی خسته ای، نمیشه امشبو کار نکنی؟.

-        نه عزیزم. قول دادم که برم... خداحافظ.

مشاهده ی چهره ی بی رنگ او، خواهر و برادر را غمگین ساخته بود. صدای بسته شدن در را که شنیدند. روی زمین نشستند.

-        چقدر کار می کنه؟

-        تو اتاقش رفتی؟ مثه چی تمیزه!

-       داداش رضا، یه ذره کار می کنه و هی میگه: بیاین دست و پامو ماساژ بدین! اونوخت داداش جهان، ده برابر اون کار می کنه و آخ نمیگه!

-        سر کوچه که منو با بچه ها می بینه، صدام می زنه: آقا دانیال!

برای اولین بار بود که خواهر و برادر، در یک موضوع اتفاق نظر داشتند. هر دو نفر، جهان را دوست داشتند و رفتار او مورد پسندشان بود. گفتگوی آنها تا زمان آمدن پدر خانواده ادامه یافت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...