بابا راست می گفت - قسمت 31

سر و صدای رضا که داشت موتور سیکلتش را وارد حیاط می کرد، آقای بشیری را متوجه ساعت کرد:

«هشت شد و اینا نیومدن! دانیال، برو خواهراتو صدا کن، بیان»

دانیال، انداختن سفره را رها کرد و بیرون دوید. در حال پوشیدن دم پائی، به برادرش سلام کرد و ناگهان دوید و با پرشی بلند از روی موتور سیکلت، رد شد. این کار او، داد رضا را درآورد:

-        حیوووون!

و با مشاهده ی خروج او، پشت سرش ادامه داد:

-        کجا، کجا؟

و چون پاسخی نشنیند، عصبانی شد. موتور را روی جک گذاشت و بدون بستن در حیاط، وارد راهرو گردید:

-        گلی! این دانی کجا رفت؟

-        سلام داداش. رفت خونه ی محمدعلی خان، دنبال آبجی.

-        اونجا رفته چیکار؟ (گلناز شانه بالا انداخت) بابا اومده؟

از همان توی راهرو، به پدرش سلام کرد:

-        یادم رفت، دستامو بشورم! میرم دستشویی بالا

از پله ها بالا رفت و در این هنگام، دانیال و دخترها، شاد و خندان وارد شده و بلافاصله سر سفره نشستند. آقای بشیری، حال محمدعلی خان و همسرش را پرسید و گیتا در جواب گفت:

-        خوب بودن. انگار، اومدن آقا احسان، حالشونو بهتر کرده! صفورا خانوم...

فریاد:«گلناز، حوله» ی رضا، حرفش را برید.

-        حوله شو، از تو کمد وردور، بهش بده

گلناز، رو ترش کرد و با اخم به طرف کمد رفت. هنوز حوله را پیدا نکرده بود که رضا با دست و صورت خیس وارد اتاق شد:

-        پس کو این حوله؟

-        وا، خب دارم دنبالش می گردم دیگه! (زیر لب غر زد) نمیدونم، داداش جهان که آبجی نداره، چیزاشو، کی براش میبره؟                 

رضا خندید و او را از جلوی کمد کنار زد:

-        پاشو خودم پیداش می کنم... خب، چون جهان، خواهر نداره، نمیدونه که چه کیفی میده، خواهر آدم، کاراشو انجام بده!

خندید و حوله اش را از لای لباس ها بیرون کشید. جواب شیرین او، اخم های گلناز را باز کرد و بقیه را خنداند. رضا سر سفره نشست و قبل از برداشتن لقمه، سراغ جهان را گرفت.

-        اومد خونه و من براش چن تا ساندویچ درست کردم و راه افتاد، رفت کارگاه ... بهمم گفت، بهت بگم: حتما امشب میره کارگاه شما.

-        فکر کنم امشب زود بیاد (به شرمین نگاه کرد) چون فقط، کیلر و پولیستر کارا مونده. شاید، تا یه ساعت دیگه پیداش بشه.

حدس او، درست از کار در نیامد. پس از صرف شام، شرمین، از راه پشت بام، به اتاق خودش رفت و لباس هایش را عوض کرد و به روی بهارخواب برگشت. در تنهایی نشسته بود که سه نخاله به همراه دو خواهر بزرگترشان، با کلی تنقلات، سر وکله شان پیدا شد. این بار، ادب به خرج داده و از در خانه و راه پله، بالا آمده بودند. سکینه خانم و بچه هایش نیز، به آنها پیوستند. با آمدن گلناز و گیتا، سر و صدای دخترها، بالا گرفت و همسایه ها را متوجه آنجا کرد. در حالی که به صورت حلقه ی بزرگی دور هم نشسته بودند، پوران، خواهرهایش را به شرمین معرفی کرد:

-        این آبجی بزرگ، بزرگه ی ما «پیمانه» خانوم و ایشونم، قائم مقامش«پریسا» خانومه. این دو تا آبجی ما، توی کارتن سازی کار می کنن و برای همینم، هیچوقت خونه نیستن

-        آره، آخرشم شوور نمی کنن و کارتن خواب میشن.

خنده و شوخی دخترها، صدای آقای بشیری را درآورد. دانیال را بالا فرستاد که:

-        هیس! یواشتر بخندین

پرند که به شیطنت معروف بود، سر به دنبال او گذاشت:

-        وایسا ببینم، آقای هیس! اومدی قاتی دخترا که چی؟

و با فرار دانیال، حواس ها متوجه پروین شد:

-        دخترا، درست بشینین که از خونه ی مجید آقا اینا، دارن نیگاتون می کنن!

همه ی نگاهها، به منازل آن سوی کوچه دوخته شد ولی چند دقیقه ی بعد، همه چیز فراموش گردید و بگو و بخند، از سر گرفته شد.

پس از رفتن مهمانان، شرمین، با کمک گیتا و گلناز، به تمیز کردن بهارخواب پرداخت. کارشان که تمام شد. آن دو نیز خداحافظی کردند و رفتند. شرمین، چراغ بهارخواب را خاموش کرد و در تاریکی، جلوی پرده ی اتاق نشست. زانوهایش را در بغل گرفت و به آسمان پر ستاره خیره شد. احساس دلتنگی می کرد.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...