بابا راست می گفت - قسمت 32

-        آقا جهان! میشه یه لحظه بیای!

جهان که به طرف میوه فروشی عزیز آقا رفت، حواس گیتا، پرت شد. به بازوی شرمین، چنگ زد و با ترس گفت:

-        سر صبحیه، چیکارش داره؟ نکنه باز حسادتش گل کرده؟

ایستادن دخترها، در سر کوچه، صورت خوشی نداشت، به ناچار، از مقابل محسن و جهان، گذشته و به راه خود ادامه دادند. شرمین، یکی دو بار به عقب نگاه کرد:

-         دارن باهم حرف می زنن

ولی برای دفعه ی سوم فرصت این کار نیافت، زیرا احسان به آنها رسید، مودبانه سلام کرد و با آنان همگام شد.

در آخرین لحظه، جهان، از در جلو، سوار اتوبوس شد و همانجا در کنار راننده ایستاد. دخترها، نگاهشان به او دوخته شده بود و چیزی از حرف های احسان نمی فهمیدند. در حالی که گیتا، نگران صحبت های محسن و جهان بود،  زنگ تلفن همراه شرمین، به صدا درآمد.

-         الو، سلام، بله ... آه، ذلیل شده، توئی؟! (دست ها را دور گوشی حلقه کرد) ... چی؟ به راهنمایی من؟ ... چرا؟ ... آفرین، تبریک میگم. باشه، باشه، تا یه ساعت دیگه، بهت زنگ می زنم. خداحافظ.

 انگار، احسان خیال جدا شدن از دخترها را نداشت. زیرا پس از پیاده شدن از اتوبوس، به ساعتش نگاهی کرد و گفت:

-         من هنوز یه ساعتی وقت دارم

و در کنار آنها به راه افتاد. جهان نیز به آنان پیوست و با دیدن چشم های پرسشگر  گیتا، لبخند باریکی روی لبش ظاهر شد:

-        ببخش خواهر! آقا محسن در مورد رنگکاری باهام کار داشت و من مجبور شدم پیشش وایستم!

و برای اطمینان بخشیدن به او، ادامه داد:

-        سلامم رسوند!

آهِ، حاکی از آسودگی گیتا، شرمین را به خنده انداخت و احسان که از جریان عشق محسن و گیتا، بی خبر بود، با تیزهوشی به گیتا و سپس شرمین نگاه کرد:

-         شری! داستان عشقیه؟!

و با دیدن دستپاچگی آنها، از گفته ی خودش پشیمان گردید:

-        ببخشید، من، از اینجا باید برم

خیابان قبل از دانشکده دامپزشکی را نشان داد و به علامت خداحافظی، دستش را تکان داد و با عجله از آنان جدا گردید.

هنوز احسان، چند گامی دور نشده بود که طاهره، خودش را به آنها رسانید:

-        نمی دونین چقدر استرس دارم! به خاطر همینم، یه ایستگاه جلوتر پیاده شدم. اصلا تا صبح خوابم نبرد و دائم در مورد جلسه ی امروز فکر می کردم ... راستی این آقا خوش تیپه کی بود؟ (جهان، پا تند کرد و از آنها جلو افتاد) ها؟!

-        استادمون بود. آقا احسان! (شرمین، این را گفت)

تائید گیتا، به سوءظن او، خاتمه داد. می خواست دوباره به موضوع جلسه بپردازد که با دیدن تعدادی از کارکنان شرکت، صلاح را در خاموشی دید.

نگهبان ورودی، پیغام آقای باغبانی را رسانید:

-        ... اتاق جلسه، چسبیده به دفتر رئیسه. گفت، برین اونجا

و بهاره، آنها را به داخل اتاق راهنمایی کرد. باغبانی نبود:

-         پیش رئیسه! از صبح زود همه ی مدیرا اینجان!

اما وظیفه ی هر کدام را از قبل، بر روی کاغذ مشخص کرده بود. دقایق سنگین انتظار گذشت و راس ساعت 9، مهمانان، با همراهی مجیدیان، بی سپار، حمیدی و باغبانی وارد شدند. لحظاتی بعد و با ورود خانم امیرحسینی،  مراسم معارفه انجام گرفت. رئیس، خوشامد گفت و با سخنان کوتاهی جلسه را آغاز کرد. موضوع جلسه: توزیع محصولات گلمپ توسط شرکت «هاکل» در استان های: همدان، لرستان و ایلام و کرمانشاه بود. مرد جوانی که مدیر عامل شرکت« هاکل» بود، در جواب رئیس، دوباره، خودش را معرفی کرد:

-         صادق شاملو هستم

و در مورد بازار مصرف محصولات و چگونگی توزیع، سخن گفت. سخنان طولانی او، بحث را به شهرستان ها و دیگر مراکز توزیع مجتمع کشانید. مجیدیان و باغبانی وارد گفتگو شدند. الگوی «رضایت مشتری» از سوی هر دو طرف مورد قبول قرار گرفت و پس از یک ساعت، بر روی کلیات توافق گردید.

اما خیلی زود جلسه به بن بست رسید. عدم توانایی شرکت «هاکل» در سپردن وثیقه و خرید نقدی، مشکل غیر قابل حلی به نظر می رسید. مجیدیان، بلافاصله مخالفت خود را اعلام کرد. حمیدی که تا کنون حرفی نزده بود، وارد بحث شد. راه حل های متعددی را ارائه داد:«وثیقه ی ملکی، سپرده ی بانکی، ضمانت نامه ی بانکی و...» ولی بر روی هیچکدام توافقی حاصل نشد. رئیس، کلافه به نظر می رسید و خود را آماده ی اعلام پایان جلسه می کرد که نگاهش به دست بالا رفته ی جهان افتاد:

-         بفرمائید آقا جهان!

و او از جای خودش در پشت سر آقای حمیدی، برخاست:

-         ببخشید قربان، من یه پیشنهاد دارم! (همه ی نگاه ها به او دوخته شده بود) چطوره بجای وثیقه، آقایان، نیسانای یخچالدار و بقیه ی کامیوناشونو به نام شما قولنامه کنند! و شما در قبال اونا، به این شرکت اعتبار خرید بدین!

حمیدی که برای شنیدن سخنان او یکوری نشسته بود، لبخند زنان برگشت:

-         پیشنهاد بدی نیست! از اون کارای بازاریه که  جای فکر کردن داره!

با قبول طرف مقابل، گفتگوها از سر گرفته شد. بحث بر سر قولنامه ی کامیونت ها و قرارداد، حدود سه ساعت طول کشید. در این مرحله بود که باغبانی، از وجود کارکنان جوانش استفاده کرد. تنظیم بندهای هر دو قرارداد را به آنان سپرد و در اینجا بود که درس های احسان به داد، گیتا و شرمین، رسید. طاهره نیز با کمک جهان، خودی نشان داد.                                                

پس از امضای قرارداد، رئیس، مجیدیان و بی سپار، جلسه را ترک کردند و ادامه ی کار، به حمیدی سپرده شد. گفتگو بر روی جزئیات، قبل و بعد از صرف ناهار، ادامه یافت. نیم ساعت از تعطیل شرکت گذشته بود که سرانجام جلسه، خاتمه پیدا کرد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...