بابا راست می گفت - قسمت 33

همزمان با رفتن مهمانان، جهان، از باغبانی اجازه گرفت و به سرعت شرکت را ترک کرد. دخترها نیز پس از جمع آوری برگه ها و مدارک و انتقال آنها به اتاق خودشان، آماده ی خروج بودند که بی سپار وارد شد.

-        جناب باغبانی، براووو! عالی بود (رو به دخترها، سر فرود آورد و دست زد) اکیپ خوبی دارین! بهتون حسودیم میشه برای همینم گفتم بیام و شخصا تبریک بگم(دستی به موهایش کشید) مثل اینکه خانوما دارن میرن. بفرمائید.

-        آره بچه ها! بیاین برین. امروز می خوام خودم برسونمتون.

-        آه، جناب باغبانی، ماشین هست. من میبرمشون.

-        نه آقای بی سپار! دخترامو خودم میبرم!

پیرمرد، دست بر روی دستگیره گذاشت و با این حرکت، او را مجبور به ترک اتاق کرد. بور شدن مدیر از خود راضی! لبخند را بر چهره ها نشانید. شرمین، خوشحال تر از بقیه، پشت سر مدیر قرار گرفت و گیتا و طاهره نیز از او پیروی کردند. بی سپار، خشمگین از رفتار آنها، با عجله به طرف آسانسور رفت و گروه بازاریابی از پله ها استفاده کرد.

گفتگوکنان به میدان انقلاب رسیدند. باغبانی در جلوی سینما «مرکزی» ایستاد:

-        خب، اینجا راهمون از هم جدا میشه، من میرم امیرآباد! (به آنها نگاه کرد و خندید) کسی که با من نمیاد؟! ... پس خداحافظ

دخترها، مات و مبهوت ماندند. طاهره، رو ترش کرد:

-        وا، چرا این اینجوری کرد؟ خب، می ذاشت با بی سپار می رفتیم!

-       دیگه چی؟ (گیتا، با چشم های گرد شده به او نگاه کرد و ادامه داد) یعنی سوار ماشین اون مرتیکه ی هیز بشیم؟ 

عصبانیت او، طاهره را ترساند:

-        آه، اتوبوس رسید، من رفتم. خداحافظ

این را گفت و پا به فرار گذاشت. تا رسیدن به خانه، شرمین، ادای آن دو را در می آورد و می خندید. وارد کوچه شده بودند که تازه به یاد تماس صبح افتاد:

-        وای، چه بد شد. قرار بود به  «رویا» زنگ بزنم

با عجله تلفن همراهش را بیرون آورد و شماره گرفت:

-       ببخشید، ببخشید، سلام ... شرمنده م ... به خدا گرفتار شدم ... مادیون! منکه عذرخواهی کردم (گیتا در را باز کرد و دست او را کشید و وارد خانه شدند) ... بگو ببینم چه خبر؟ راس راسی اومدن خواستگاری؟ ... چی؟ امشب؟ ... مبارکه! (برای دانیال دست تکان داد و انگشت روی لبش گذاشت) چی کاره س؟ ... (وارد راهرو شد) طرف، خوب مادیونی رو انتخاب کرده! تو جون میدی واسه کره کشیدن! (قهقهه زد و به دنبال گیتا وارد اتاق شد) ... مواظب باش که وقتی اومدن تو، شیهه نکشی! ... (از داخل سبد میوه که گلناز تعارفش کرد، خیاری را برداشت و گاز زد) بذار بیان برن، بعد ... (خندید) دارم خیار می خورم.... باشه. فردا بهت زنگ می زنم. خداحافظ.

با عجله تماس را قطع کرد و با دهان پر، به گفتگوی گیتا و گلناز، گوش داد. خواهران بشیری در داخل حیاط خلوت (آشپزخانه)، سرگرم صحبت بودند.

-        ...  از پنجره ی طبقه ی بالا دیدم اونجاس. واسه سجادِ عذرا خانوم، از این اُرگای اسباب بازی خریده بود. نمی دونی بچه هه...

-        دل رحمه دیگه. بدبخت! خودش بیچاره س، اونوقت پولاشو خرج بیچاره های دیگه می کنه!

-        بعد ناهار، می خواستم لگن برقی رو روشن کنم، رفتم تو اتاقش که ببینم رخت چرک داره، یا نه؟ دیدم، اتاقشو کرده مثل دسته ی گل! هیچ چیز کثیفیم نداشت. ولی یه چیز عجیبی دیدم!

شرمین، لبه ی سکوی پنجره نشست و به داخل حیاط خلوت خم شد:

-        آهای، پشت سر کی دارین حرف می زنین؟

-        فوضول! ...هیشکی. در مورد جهانه. خب، بگو ببینم چی دیدی؟

-        دیدم یه شال زنونه رو تاقچه شه.

گیتا و شرمین، همزمان جیغ کشیدند:

-        شال زنونه؟

و از صدای آنها، دانیال پائین دوید:

-        چی شده؟

مطرح کردن موضوع در حضور برادر کوچکتر، درست نبود. پس، دیدن سوسک را بهانه کرده و او را دست به سر کردند. در این هنگام بود که زنگ در را زدند. «پرند» بود:

-        می خوایم توی مایتابه، «کباب لقمه ی سبزی» درست کنیم! همه تون، دعوت دارین ... مایتابه ی بزرگتونم بیارین!

سه نفری با او همراه شدند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...