بابا راست می گفت - قسمت 35

-        حسنی به مکتب نمی رفت. وقتی می رفت، جمعه می رفت! ... تو داهات شما! شبا رنگ کاری می کنن؟

از پله ی آخر پائین پرید و به تندی، نردبان را برداشت:

-        بذارم سرجاش؟

منتظر پاسخش نماند. به راحتی آن را جابجا کرد وبه دیوار اتاق تکیه داد. جهان، هاج و واج مانده بود که او به سراغ سطل رنگ رفت. دسته ی سیمی آن را به دست گرفت و از نردبان بالا رفت:

-        این قلمو، من ورمی دارم. تو، واسه خودت یه قلم دیگه پیدا کن!

بوسیله ی چوب درون سطل، رنگ را هم زد، و شروع به رنگ آمیزی کرد. جهان، قلم موی کوچکتری را از داخل کارتن ابزار، بیرون آورد و پس از آماده کردن سطل رنگ دیگری، مشغول به کار شد. در قراردادی ناگفته، دیوار را به دو بخش تقسیم کردند. شرمین، زیر چشمی، مواظب جهان بود.

-         چه دستش تنده! ... باید ازش کم نیارم

به سرعتش افزود و سعی کرد عقب نماند.

یک ساعت بعد، در حالی که فکر می کرد، رنگکاری به پایان رسیده است. جهان را سرگرم کاری دیگر، دید:

-        دیگه می خواد چی کار کنه؟

حیرت زده به بشکه ای که روی بام می غلتاند، نگاه کرد:

-         اینو کِی آوردی بالا؟ ... چی هست؟

-        کف پوشِ پشت بومه! (بشکه را صاف کرد و با انبردست مشغول باز کردن در آن شد) همون روز اول، با  وسائلم، آوردمش ... میشه در پشت بومو ببندی و پشتشو بندازی (در بشکه را باز کرد) دو تا دیگه هم هس! (شرمین، در را بست و چفت آن را انداخت) اون سطل قرمزه رو بیار اینجا.

مقداری از مایعِ کف پوش را با آب مخلوط کرد و برای آزمایش، دو سه متری از بام را با لایه ی نازکی از آن پوشانید. از نتیجه، راضی به نظر می رسید. شیوه ی کار را به شرمین آموزش داد:

-        محلولو که ریختی، با این ریسمونی که می بندم، ترازش می کنی و بعد، با این تخته ی چوبی، صافِ صافش می کنی ... یاد گرفتی؟

-        اورگَندیم! (یاد گرفتم)

-        آه، آذری هستی؟

-        هَیَ!

به قیافه ی مبهوت او نگاه کرد، روبرگرداند و خندید:

-        نمی خوای شروع کنی، اوستا!؟

جهان، به ریسمان کشی پرداخت و او، کف سازی را، از پشت دیوار خانه ی سکینه خانم شروع کرد. همکاری آن دو، به کار سرعت بخشید و هنوز چراغ خانه ی همسایه ها، خاموش نشده بود که به پایان رسید.           

پس از شستشوی دست و صورت، در آستانه ی در اتاق ایستادند و به نتیجه ی کارشان نگاه کردند.

-        آه، آه! رنگش داره عوض میشه؟

-        آخرش، خردلی میشه ... (چیزی به یادش آمد)وای. چایی!

با عجله، به طرف راه پله می رفت که «آخ!» شرمین، متوقفش کرد:

-        حالا چه جوری برم خونه؟!

برگشت و با تعجب به کف پشت بام خیره شد. از نفس، نفس زدن های تند دختر، متوجه خشم او گردید:

-        الان، این یه تیکه رو برات میک کنم

ماله ی بزرگ را از داخل کارتن برداشت و زانو زد که شرمین دستش را گرفت:

-        نه! دستش نزن. حیفه!...اما، ولی ... یعنی، تا صبح خشک میشه؟

-        پرهام می گفت: سه چار ساعت، شایدم، پنج ساعت، طول بکشه.

-        باشه، من همینجا میشینم. فکر کنم، بوی سوختنی داره میاد.

-        تو اون ساک دستی، یه دست لباس راحتی هست ... نُوِه، میتونی بپوشیش!  

با نگرانی، از اتاق خارج شد و شرمین، به سراغ ساک رفت. با خیال راحت، سرگرم وارسی گردید:

-        لامصصب!...اینجا رو دیگه کِی رنگ زدی؟...کِی این چوبا رو زدی؟

نگاهش از کتابخانه ی ساده ی چوبیِ روی دیوار، به گلدان های زیر پنجره کشیده شد.  بوی رنگ، آزارش داد. کارتن وسایل را از جلوی در برداشت و آن را بست. پرده را کشید و به جای آن پنجره ی مقابل را کاملا باز کرد. همانجا نشست و به آسمان خیره شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...