بابا راست می گفت - قسمت 36

از صدای باز شدن در، به خود آمد. جهان، سینی به دست، وارد شد:

-          ببخشید! برای شام چیزی حاضر نکرده بودم. تو اون ساک دستی 

چرخید و رو به سفره نشست:

-          من گرسنه نیستم

اما با دیدن بشقاب های سبزی تازه و نیمرو، اشتهایش تحریک شد. منتظر تعارف دوباره نماند. خودش را به کنار سفره کشید و در حالی که جهان، برای آوردن چیزهای دیگری در رفت و آمد بود، به خوردن پرداخت. با خودش فکر می کرد:

-          کِی این سبزیا رو گرفته و پاک کرده؟ گمون نکنم کار خودش باشه! کار گیتام که نیست. فقط می مونه گلناز .... شایدم یکی از پنج دخترون براش پاک کرده! ... چقدرم، نیمروش خوشمزه س! ... اووووووم! ... به خاطر پختش که نیست، من گرسنه م! ... آه، اومد!

دستش را جلوی دهان گرفت، تا صدای «قرچ، قرچ» تربچه ای را که در دهان داشت، خاموش سازد. جهان، پارچ آب و لیوان را در دسترس او گذاشت. روبرویش نشست و به آرامی شروع به خوردن کرد.

پس از صرف غذا، سفره را شرمین جمع کرد و چای را، جهان آورد و دوباره روبروی هم نشستند. سکوت طولانی شده را، داغ بودن چای و فریاد شرمین شکست:

-          آه؛ سوختم!

ولی زنگ تلفن همراه، که در جیب لباسش بود، فرصت ابراز خشم را از او گرفت:

-        جانم، بله! ... آه، توئی پسرعمو؟ سلام... شب شمام بخیر! ... نه، نه! بیدار بودم. بفرمائید ... چی؟ من و «یاشار»؟ ... نه، قرار نیست (به جهان که در حین نوشیدن چای، چیزی می نوشت، نگاه کرد) شما، از کی شنیدین که قراره؟...نه، خوابه! ...چشم، خداحافظ»

تماس را قطع کرد و به فکر فرو رفت.

-        چیزی شده؟

-        نه! (دستش را در هوا تکان داد) ولش کن (به او زل زد) راستی، تو چرا تنها زندگی می کنی؟ کس و کاری نداری یا خونه وادت اینجا نیستن؟

-        خونِوادم شهرستانن. (تند و تند، با خودکار، روی کاغذ خط می کشد) دو تا خواهر و دو تا برادر دارم و ته تغاریم هستم. شما چی؟

-        من فقط، یه خواهر و یه برادر دارم که از من کوچیکترن.(خندید) برعکس تو! ... (به کنج پنجره پناه برد و زانوهایش را در بغل گرفت) البته بابا بزرگ و مامان بزرگمم، پیش ما هستن. وای! چقدر دلم براشون تنگ شده.

-        میشه گریه نکنی!(شرمین، روبرگرداند و اشک هایش را پاک کرد) ... بجاش، از خاطرات خوشت حرف بزن. از خانواده ت و از پدربزرگ نجارت بگو!

کلمه ی «پدربزرگ نجار» شرمین را خو شحال و خندان کرد. یکوری نشست. دستش را ستون کرد و گفت:

-         می خوای بدونی؟ ... خیلی کوچولو بودم. یادم نیس چند ساله، که با مامان بزرگ رفتم نجاری. از اونجا خوشم اومد. مامانیم، مثل من بود. از نجاری بیشتر از آشپزی خوشش میومد و همیشه وردست بابایی بود. ولی آنا، پا توی کارگاه نمی ذاشت. (جهان، برخاست و بالشی را کنار دست او قرار داد) ساقول! ... (بالش را زیر دستش گذاشت) ... هر دوشون عاشق کارای چوبی بودن و همیشه خدا، بوی خاک اره می دادند. برای اینکه من نق نزنم، از همون بچگی، کار کردنو یادم دادن و منم شدم جوجه نجار! راه که افتادم، دوتایی شدن اوستا و من بدبخت شاگرد! دلشون می خواست همه چی رو یاد بگیرم. چوب شناسی! این الوار گردویه، اون توته. اون یکی چوب روسیه و این یکی تبریزیه. بادوم، انجیر، بید.. بعدش، اره و رنده و گوه و سه کاره و پنج کاره و فلکی و لنگ و خلاصه همه چی و همه چی. تا رسیدیم به رنگ کاری. اون موقع ها، مدرسه می رفتم. عصرا که مدرسه تعطیل بود، آنا نمیذاشت برم پیش اونا، ولی من از هر راهی که می شد، در می رفتم و خودمو می رسوندم کارگاه. (خوابش گرفته بود. در حالی که حرف می زد، سرش را روی بالش گذاشت) سال اول راهنمایی بودم که خودم تنهایی، یه میز عروسکی ساختم و رنگ کردم. زرشکی خوشگلی شده بود. مامانی اونو به همه نشون می داد و با افتخار می گفت: کار نوه مه! ... یادش به خیر! .... دلم برات تنگ شده آنا! ... بابا راست می گفت!

جهان، به آهستگی، پتو را روی او کشید. لحظه ای تماشایش کرد و آنگاه با خاموش کردن لامپ، از اتاق بیرون رفت.   

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...