بابا راست می گفت - قسمت 37

نزدیک چهار صبح بود که شرمین، با شنیدن صدای شرشر آب، از جا پرید. نور مهتاب، اتاق را روشن کرده بود. گوش داد. صدای آب از طبقه ی پائین می آمد. جریان دیشب را به یاد داشت. به این سو و آن سو نگاه کرد و از ندیدن جهان، جا خورد.

-         کجا رفته؟ (کلید برق را زد) ... شاید رفته نونوایی

چشمش به ساعت زنگ دار افتاد. سرش را نزدیک تر برد تا عقربه ها را بهتر ببیند:

-         چهار صبحه!

دور خودش چرخید:

-         شاید رفته پائین

آهسته در را باز کرد و می خواست قدم بیرون بگذارد که ناگهان در جا خشکش زد. پا پس کشید، زانو زد و با حیرت به جهان که بر روی زمین دراز کشیده بود، نگاه کرد:

-         این چه وضعیه؟

دیدن بالش کتابی! و دست به سینه و جنینی خوابیدن او، دلش را سوزاند:

-         دیوونه! تو که فقط همین یه پتو و یه بالش رو داشتی، چرا دادیش به من!؟

از ترس آن که مبادا بیدار شود، فقط پتو را رویش کشید و به کتابها دست نزد.        

تصمیم به رفتن گرفت. لب هایش را گزید و آرام و بی صدا، در پشت بام را باز کرد. سفت بودن کف پوش را، امتحان نمود و با پای برهنه بر روی آن ایستاد:

-         خوبه، محکمه

نردبان را از بند میخ های دیوار آزاد کرد و آن را به دیوار تکیه داد. نگاهی به اتاق تاریک جهان انداخت و مانند گربه! از نردبان بالا رفت. داخل اتاقش شد و خیلی زود به خواب رفت.

صدای محمد حسن بود:

-        ادالت دیل میشه!

چشم باز کرد اما او را ندید. لباس پوشید و پائین رفت. به محض وارد شدن، عسگرآقا، نطقش را شروع کرد:

-        ... آره دیگه. همه چیز بالا شهریا، با ماها فرق داره! غذاشون، ماشیناشون! جک حوضیاشون! نخند ماهک! ... (سکینه خانم، با چهره ای درهم برایش چای ریخت) اونا کرایه شونو اول برج، میگیرن و ما آخر برج که کار از کار گذشته! و...

-        کرایه رو زودتر می خواین، آقا عسگر؟

-        شرمنده! این روزا، دست و بالمون تنگه. تاکسیمم، تو خرج افتاده و اول بدبختیمه! شرمنده ...

سکینه خانم، ته استکان را محکم به نعلبکی کوبید و با این کار، خشم خودش را ابراز کرد وحرف شوهرش را نیز نیمه کاره گذاشت. شرمین که دعوای بین آن دو را پیش بینی می کرد، برای پیشگیری مداخله نمود:

-         چشم! عصری که اومدم، بهتون میدم

زن، چشم غره رفت و مرد، پیروزمندانه اتاق را ترک کرد.

-        نمی دونم از دست این مرد چیکار کنم. صبح تا شب، توخیابونا  وله و آخر شبم که میاد خونه، یه یق قرونیم، تو جیبش نیست!

-        اون بیچاره که تقصیری نداره! ماشینه و خرجش بالاس!... ناراحت نشین....

او را دلداری داد و از خانه خارج شد. در حالی که پشت در خانه ی بشیری، منتظر گیتا ایستاده بود، احسان هم بیرون آمد:

-        سلام شری، صبح به خیر!... برات یه کتاب آوردم

از داخل کیفش، کتاب کم حجمی را بیرون آورد:

-         بفرمائید ... بازاریابی موفق

به گفتگو در باره ی کتاب پرداختند و از نگاه همسایه ها غافل ماندند. گیتا به آنها پیوست و صحبت کنان به راه افتادند. چند قدم بیشتر نرفته بودند که جهان، از خانه خارج شد:

-         بی معرفتا!

بند ساک دستی اش را به شانه انداخت و آنها را دنبال کرد. به یادش آمد که چیزی را جا گذاشته است. با عجله برگشت و کتاب هایی را که می خواست، از خانه برداشت و بیرون آمد. بند کفشش باز شده و مزاحم راه رفتنش بود، جلوی منزل پلاک 15.1 ایستاد و سرگرم بستن آن شد. گره را محکم زد و می خواست به راه بیفتد که صدایی مانند ریزش آوار به گوشش خورد. دست به دیوار گذاشت و نالید «یا خدا، زلزله س؟» وحشت زده، به این سو و آن سو نگاه می کرد که صدای جیغی، کوچه را پر کرد. در جهت صدا به سمت پائین دوید. «سلطان خانوم» که با آن پای لنگش، زودتر از دیگران، بیرون پریده بود، او را متوجه خانه ای دو طبقه، در همسایگی اش کرد:

-        اینجاس. بیا، بدو!...خونه ی سِحرانه ی بدبخته!

صدای مهیب دیگری برخاست و شیشه های ساختمان فرو ریخت و در یک آن، گرد و غبار، فضا را تیره و تار کرد. ساکش را به دست «سلطان خانوم» سپرد و به طرف در هجوم برد. صدای ناله ی درد آلودی که از داخل خانه می آمد، پریشانش کرد. دیوانه وار به در آهنی، لگد زد و تا باز شدن آن، از تلاش نایستاد. اهالی کوچه بیرون ریخته بودند. دانیال و آقای حسینخانی به کمکش آمدند:

-        سحرانه خانوم، با مستاجراش، تو خونه ن.

پسرجوان را عقب زد و فریاد کشید:

-        تو، تو نیا!

اما گوش او، بدهکار این حرف ها نبود. به محض آن که از چهارچوب در گذشت. دانیال، به دنبالش رفت. زن ها، با جیغ و داد، از بیرون، راهنمائیشان می کردند:

-        بچه ها بالان

-        برین طبقه ی بالا

-        زنه با دو تا بچه اونجان ...

در طبقه ی پائین کسی نبود. در حال بالا رفتن از راه پله بودند که چشمشان به «سحرانه خانوم» افتاد. پیرزن کوتاه قامت، بدون ترس و شجاعانه، مشغول برداشتن آجرها و باز کردن راه بود. جهان، جای او را گرفت:

-         مادر، مادر، شما برین بیرون. ما ...

-         من، تا اون بچه ها رو بیرون نیارین، هیچ جا نمیرم!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...