ملکــه ایـــران بابا راست می گفت - قسمت 39

بابا راست می گفت - قسمت 39

دو به دو راه می رفتند. جهان و آقای باغبانی، شرمین و رئیس و گیتا و طاهره، در سه ردیف به دنبال هم حرکت می کردند. پیرمرد، در حال توبیخ کارمند جوانش بود:

-        ... دو ساعت! دو ساعت تاخیر می دونی یعنی چی؟ یعنی قطار رسیده به سلفچگون و تو هنوز توی تهرونی! یعنی ...

و بقیه گوش می دادند. طرز راه رفتن جهان، برای شرمین، عجیب به نظر می رسید. با خودش فکر کرد:

-        چرا داره لنگ میزنه؟

رئیس را متوجه او دید:

-        اِ، نکنه داره واسه این جیگر، ناز و غمزه میاد؟! شایدم به ماشین مدل بالای خانوم، عادت کرده!

لحظه ای اخم کرد و سپس زیر لب خندید. به بخشی از پیاده رو رسیدند که شهرداری، جدول های دو طرف جوی آب را کنده بود و پلی برای عبور، وجود نداشت. هنوز جمله ی آقای باغبانی:

-        خانما، نمیتونن رد ش ...!

کامل نشده بود که گیتا، بدون دور خیز کردن، پرید و رد شد و بلافاصله  طاهره، از وی تقلید کرد. پیرمرد جلوتر از بقیه ایستاده و نوبت پرش او بود. با دیدن گِل و لای دو طرف جوی، پا به پا کرد. می خواست انصراف خودش را اعلام کند که شرمین به دادش رسید:

-        صبر کنید استاد!

به ساختمان در حال ساخت پشت سرشان اشاره کرد:

-        یه دقیقه وایسین. فکر کنم اونجا بتونیم یه چیزی پیدا کنیم!

به آن سو دوید و ظرف چند دقیقه، با دو نفر کارگرِ الوار به دست، بازگشت. در این هنگام، صدای رعد شنیده شد و بارش باران آغاز گردید. الوار باریک و بلند، روی جوی آب قرار داده شد. شرمین، از کارگران تشکر کرد:

-        اللرین آغریماسین. زحمت چِهدوز!

و پولی به دست آنان داد که از دید سایرین، پنهان نماند. جهان، پا روی لبه ی الوار گذاشت و آن را نگه داشت

-        بفرمائید استاد

و به طاهره و گیتا، اشاره کرد:

-        شماها، اونورشو نیگر دارین

آقای باغبانی، زیر نم نم باران، آهسته و با احتیاط از روی الوار گذشت. شرمین، به آهو تعارف کرد:

-        نوبت شماس!

کفش های پاشنه بلند رئیس، برای همراهانش موجب نگرانی بود اما او بدون ترس، پا بر روی الوار گذاشت و با رسیدن به آن طرف، مورد تشویق دخترها قرار گرفت. شرمین و جهان، نیز عبور کردند و کارگران، الوار را برداشتند.

پیاده روی در خنکای نسیمی که از جانب البرز می وزید و با یاری باران، هوای کثیف و غیر قابل تحمل پایتخت را به هوایی لطیف و پاک تبدیل کرده بود، همه ی آنان را سر ذوق آورد. دهها فروشگاه کوچک و بزرگ را، به سرعت مورد بازدید قرار دادند و با اشخاص بسیاری گفتگو کردند. در ابتدای خیابان بهار شمالی بود که آقای باغبانی، به پا دردش اشاره کرد:

-        پام دیگه نمیکشه! بیاین یه خورده تو اون پارک، بشینیم

به محض آن که روی نیمکت ها ولو شدند؛ آهو، با دفتر شرکت تماس گرفت:

-        بهاره جان! ماشینو زود بفرست هفت تیر، اول بهار شمالی ... چه خبر؟ ... جدی؟ (خندید) ... باشه، بعدا صحبت می کنیم

لحظاتی در سکوت گذشت تا آن که باغبانی شروع به حرف زدن کرد:

-       یه گزارش راجع به بازدید امروز بنویسید و نظر خودتونم، زیرش اضافه کنید. میخوام هر اشکال و ایرادی که تو کار دیدین، یا هر پیشنهادی برای بهتر شدن کار دارید، قشنگ! شرح بدین!

-        می تونم یه چیزی بپرسم؟ (جهان، این را گفت)

-        اگه در مورد کاره، آره، ولی اگه در مورد دیر...

-        نه! در مورد بازدیده! (بلند شد و ایستاد) استاد! سوال من در مورد بازاریابی و فروشه ... این چیزیه که از صبح، مدام تو ذهن منه!... ببینید! منِ بازاریاب! بسته بندی و محصول خودمونو با چی و با کی، باید مقایسه کنم؟ با بنکدارا و عمده فروشای مولوی؟ یا با شرکت های بین المللی؟

-        به نظر خودت با کدومش؟ (به دخترها نگاه کرد) به نظر شماها چی؟

بحث پر سر و صدایی آغاز شد که در آن رئیس، تماشاگر بود و در تنها باری که مجبور به اظهار نظر گردید با جهان، هم رای شد:

-        ... فکر می کنم نظر آقا جهان، درسته! ... فروشنده های ما باید متخصص فروش باشند، نه متخصص لبنیات و دام و طیور!

و با این کار، گیتا و شرمین را در مقابل خود قرار داد:

-        صبر کنید خانم! یعنی ما باید هر چیزی رو که دستمون میدین، بدون شناخت کامل، فقط بفروشیم، آره؟

-        آفرین، درسته! ما مرده شوریم!

-        وا! چرا مرده شور؟

-        هی دخترا! شلوغش نکنین! کِی رئیس همچین چیزی گفت. ایشون منظورش اینه ...

-        داداش جهان! تو کدوم وری هستی؟ (گیتا، صدایش را آهسته کرد) خدمتت می رسم!

جمله ی «خدمتت میرسم» گیتا، همه را خنداند و به بحث جدی آنان، پایان داد. خودروی رئیس رسید و او با تشکر از اعضای گروه، مسیر خودش را اعلام کرد:

-         من بر می گردم شرکت. هر کدومتون که مسیرش اونوره، میتونه با من بیاد!

آقای باغبانی، جهان و شرمین و گیتا  را با ایشان همراه کرد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...