بابا راست می گفت - قسمت 40

زنگ تلفن همراه خانم امیرحسینی، برای یک لحظه هم از صدا نمی افتد. تماس ها پشت سر هم است و او یک سره حرف می زند. با منزل، دفتر، آقای مجیدیان، حمیدی، نمایندگی خراسان و تلفنی از خارج کشور نیز دارد:

-        ... پس مهمونا، فردا شب وارد میشن؟ ...باشه، یک نفر را به عنوان مهماندار تعیین می کنم ... (رو به راننده) برو میدون انقلاب... زودتر شماره ی پرواز و ساعت دقیقش رو به دفتر اعلام کنین. ممنون!

به عقب برگشت و با دقت به جهان نگاه کرد:

-        میتونی مسئولیت پذیرایی از مهمونا رو به عهده بگیری؟ (جهان: بله) خوبه! فردا با آقای بی سپار هماهنگ کن. برای اقامتشون، هتل «لاله» مناسب تره. (صاف نشست) بقیه ی کارام با خودت! ... از اینجا میرین؟

هر سه نفر، قبل از میدان، خداحافظی کرده و پیاده شدند.

اتوبوس های انقلاب فلاح، مانند بقیه ی خطوط اتوبوس رانی پایتخت، در ساعت های رو به شب و به هنگام تعطیلی ادارات و شرکتها، از اولین ایستگاه، با حداکثر مسافر حرکت می کرد و در ایستگاه های بعدی، فشار مسافرها برای سوار و پیاده شدن، شدید و غیر قابل تحمل می گردید. در ایستگاه آخر، جهان که در تمام مدت، بر روی رکاب ایستاده بود، با چهره ی پر درد پیاده شد. شرمین و به دنبال او گیتا، در حال پیاده شدن بودند که موتورسیکلتی، بوق زنان و با سرعت، وارد ایستگاه شد و به طرز خطرناکی با جهان و خانمی دیگر، برخورد کرد و سپس منحرف شده و به اتوبوس کوبید.

مردم عصبانی، راننده ی کم سن و سال موتوسیکلت را مورد هجوم قرار دادند.

-        کره بز! مگه اینجا پیسته؟

-        تو اصلا تصدیق داری؟

-        ... اگه میمردی، هزار تا بابا و ننه پیدا می کردی!

-         تقصیرِ بابا ننه ی، بی فکرشه!

و ... خوشبختانه پسر نوجوان آسیب جدی ندیده بود. جراحت جهان و آن خانم هم جزئی به نظر می رسید. جمعیت پراکنده شدند و آنها به طرف کوچه به راه افتادند.

-        داداش! دستتو بذار رو شونه ی من

-        دیگه چی؟ همین مونده که محسن ببینه و قشقرق به پا کنه! (خندید) نه، ممنون.

بچه هایی که سر کوچه و نزدیک مغازه ی «آقا شوذب» ایستاده بودند، با دیدن آنها، پچ و پچی کرده و جلو دویدند. صدای «سلام... سلام آقا جهان!» از هر طرف شنیده شد. هر کس، سعی داشت، در سلام کردن به او، بر دیگران پیشی بگیرد. حتی «آقا شوذب» هم از مغازه اش بیرون آمد و با او خوش و بش کرد. دخترها، هنوز از تعجب بیرون نیامده بودند که «سعید لره!» با وحشت، پشت پای جهان را نشان داد و با لکنت، کلمه ی «خون» را چند بار تکرار کرد.                     

در این هنگام، جوانی که سراپا سیاه پوشیده بود و با نگاهی بی پروا، شرمین را ورانداز می کرد. از روی جوی آب پرید و در حالی که جهان و دخترها وارد کوچه می شدند، با آنان هم قدم گردید. زمزمه ای بین بچه ها پیچید:

-         یحیاس!

و در یک آن، کوچه خلوت شد.

گیتا، هراسان، در خانه را گشود و کمک کرد تا جهان وارد شود و در همان حال، با خشونت آستین لباس شرمین را کشید:

-        بیا تو دیگه!

نگاهی زودگذر و پر از نفرت به یحیی انداخت و در را به هم کوبید. قطره های خونی که از پای جهان می چکید، او را سراسیمه کرده بود. «دانیال» و «گلناز» را صدا زد و سر جهان داد کشید:

-        چیکار کردی با خودت!

شرمین، دستپاچه تر از او بود و رنگ به چهره نداشت ولی با فریاد دوستش، به خود آمد. دانیال را برای خبر کردن سکینه خانم و گلناز را برای آوردن باند و قیچی، فرستادند و جهان را که اصرار داشت، چیزی نشده! با زور روی موزائیک های جلوی راهرو خواباندند. سکینه خانم آمد و با دیدن وضعیت مردجوان، وسواسش را فراموش کرد. پاچه ی شلوار او را شکافت و باندی را که  زیر زانویش بسته شده و محل خون ریزی بود، باز کرد:

-        زخم صبحیه س. نگفتم سر کار نرو ... ببین! سر واز کرده و خونشم بند نمیاد...سِرتِقی دیگه... دانیال، بدو «زری جونو» صدا کن

تا بچه ها برگردند، داستان صبح را با سوز و گداز، برای آنان بازگو کرد:

-       ... چشم، چشمو نمی دید و  همه ی محله رو گرد و خاک وردوشته بود! (گاز خون آلود را از روی جراحت بر می دارد) وای، وای، وای! ... تکون نخور! ... (اطراف زخم را پاک می کند و گاز دیگری روی آن می گذارد) ... آره، از هولم، بدون چادرو و سرواز، دویدم تو کوچه. وقتی همسایه ها گفتن، مستاجر آقای بشیری، با دانیال رفتن تو، تموم جونم می لرزید (صدای بچه هایش را شنید) آی ی ی! ماهک، ممدحسن نیاد بیرون، ها!... آره، دو دستی زدم تو سر خودم. آخ، آخ، آخ! (با مشت به کتف جهان می کوبد) ... چرا هی میخوای بلند شی؟ جم نخور ببینم! ... (می خندد) خجالت نکش، راحت باش! (دانیال و زری وارد شدند) حلال زاده س! ... سلام زری جون. بیا جای من .... این جوون! همونه که سحرانه خانوم و مستاجراشو نجات داده ها! جوری بخیه ش کن، حالیش نشه!                         

خوشبختانه، احتیاجی به بخیه زدن نبود. پرستار خوش خنده و تپلی!  پا را بانداژ کرد و پس از آن بود که جهان، علیرغم مخالفت خانم ها، لنگان لنگان، به طبقه ی بالا و اتاق خودش رفت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...