بابا راست می گفت - قسمت 41

در تمام مدت آشپزیِ شرمین، گلناز، از کنار اجاق گاز تکان نخورد. دست به سینه ایستاده بود و مانند داوری ریزبین، کارهای وی را زیر نظر داشت. در قابلمه که گذاشته شد، دست از لجاجت برداشت:

-        نه بابا! ب ل ده!

از داخل حیاط خلوت به روی سکو پرید و همانجا نشست:

-        حالا چی شده که یه دفه، هوس آشپزی کردی؟ (گردنش را کج کرد) خبریه؟

-        آره! ...دانیال اومد.

پسرجوان با کیسه های پر از میوه داخل شد:

-        این عزیزآقا دست از گرونفروشی ور نمی دوره، باید بدمش دست تعزیرات! ... خودتو جمع کن! (کیسه ها را روی سکو گذاشت) پرتقال خونی ده هزار! لیموشیرین، ده هزار... تازه، منت گذاشته که: چون واسه آقا جهانه، درشتاشو ریختم!... آبجی شری، خیار و سیب و ... کیوی هم خریدم. اینم بقیه ش

اسکناس ها را کنار کیسه ها گذاشت و به داخل حیاط خلوت سرک کشید. گیتا را دید که با پارچه صورتش را پوشتانده و سرگرم کوبیدن ادویه بود:

-        آبجی... من برم سر کوچه؟

-        برو ولی زود برگرد ... اگرم، سر و کله ی این تخم حروم! پیدا شد. وانمیستی ها!

«چشم» ی گفت و قبل از آن که خواهرش پشیمان شود، بیرون دوید. گیتا، پشت سرش فریاد کشید:

-        نونم بگیری

و غرغر کرد:

-        انگار سر کوچه، حلوا خیرات می کنن! ... نمی دونم چرا این پسرا، از خونه گریزونن؟!

به شرمین که به طرفش می آمد،  تذکر داد:

-        این طرف نیا که بوی ادویه، اذیتت می کنه. برو، میوه هاتو ببر بذار تو اتاقتو بیا

-        میوه ها رو برای هممون گرفتم! فقط ... یه چن تائیشو می برم واسه جهان!

بی اعتنا به لبخند گلناز، مشغول شستن میوه ها شد. سبد کوچکی را آماده کرد و آن را روی سکو گذاشت و به سراغ غذا رفت. برنج دم نکشیده بود. به ساعتش نگاه کرد و چند دقیقه ی دیگر، منتظر ماند. «آماده س. بکشم؟»

-        هنوز که بابا و رضا و دانیال نیومدن.

-        واسه اونا نمیگم که. واسه جهان!

صدای کوبش هاون قطع شد. خواهران بشیری به او زل زده بودند.

-        وا، چیه؟ (از خنده ی گلناز، عصبانی شد) دختره ی بی تربیت! چرا قهقهه می زنی؟ وایسا ببینم

پرید تا او را بگیرد که گیتا دستش را گرفت:

-       خروس جنگی! ولش کن. شوخی میکنه باهات

گلناز از ته اتاق داد کشید:

-       اصلنم، شوخی نمی کنم! تا دیروز بهش می گفت: جهان سوم! حالا براش شوید باقالی پلو می پزه!

-       ولم کن، بذار یه دونه بزنم تو سرش که باد بیاره! دختره ی پررو!(سیبی را به طرف او پرتاب کرد) الاغ! من، دلم براش میسوزه وگرنه مرده شور همه ی مردا رو ببرن!

-        غیره جهان، نه!

-        چه بلبل شده! ... گیتا، به خدا، من امشب، ترتیب اینو می دم!

دستش را از دست گیتا بیرون کشید و سر به دنبال او گذاشت. کشاکش آنها، خیلی زود و با تسلیم شدن گلناز پایان یافت.

-        غلط کردم آبجی شری! غلط کردم!

گیتا برای رها ساختن خواهرش، سوختن غذا را پیش کشید:

-        از روش بلند شو ببینم، چی داره میسوزه؟!

شرمین، دعوا را رها نمود و به داخل آشپزخانه دوید:

«آه، غذام!»

در قابلمه را برداشت و پس از اطمینان از سالم بودن پلو، برای آن دو خط و نشان کشید:

-       خدا به دادت برسه گیتا!... بیا دیس بده، میخوام برنجو بکشم. یه بشقاب خورشتم بده.       

دیس شوید باقالی پلو را با گذاشتن ته دیگ سیب زمینی و پاشیدن برنج زعفرانی، تزئین کرد:

-       گیتا، فس فس نکن، خورشتشو بکش ..... خوب شد گلناز؟

دانیال با سر و صدا وارد شد:

-        بیا اینم نون

و بو کشید:

-        به به! عجب عطری!

دستش به طرف ته دیگ سیب زمینی روی دیس می رفت که قاشق ماستی گلناز و ملاقه ی خورشتی گیتا و کفگیر شرمین، در یک زمان راهش را بست:

-        دست نزن. مال آقا جهانه!

-        اووو، وَه! چقدر طرفدار داره این عقب مونده! (پشت دستش را مالید) فکر کردم فقط سحرانه خانوم خاطر خواهشه ولی انگار نه ...

-        تو که شنیدم صبح،  قهرمان بازی درآوردی و باهاش...

-        صبحو نگو که تازه الان می فهمم چه غلطی کردم! داشتم می رفتم دبیرستان که...

در حالی که دخترها، با گذاشتن ماست و خیار، نان و سبزی، سینی غذا را تکمیل می کردند، تند و تند، ماجرا را شرح داد:

-        ... اگه یه ثانیه دیرتر اومده بودیم بیرون، الان داشتین حلوای مارو می پختین!

جیغ دخترها او را از گفته اش پشیمان کرد:

-        ببخشید! آماده شده؟ ... بدین من براش، ببرم

-        لازم نکرده، خودم میبرم! (این را گلناز گفت)

دعوای آن دو در حال بالا گرفتن بود که شرمین سینی را برداشت:

-        من دارم میرم اتاقم. پس خودمم میبرمش

و به دنبال او، گلناز پارچ آب و سبد میوه را برداشت:

-         منم اینارو برات میارم

دانیال با عصبانیت، جلوی در آشپزخانه ایستاده و راه خروج آنها را بسته بود که صدای آقای بشیری از داخل حیاط شنیده شد:

-         آقا دانیال! بیا اینا رو بگیر بابا!

و او به ناچار، عقب نشینی کرد. 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...