بابا راست می گفت - قسمت 43

موتور پر سر و صدای محسن، درست جلوی پای احسان که منتظر دخترها ایستاده بود، توقف کرد و جهان از ترک او پیاده شد:

«سلام آقا احسان (دست روی شانه ی محسن گذاشت) ممنون داداش! خیالت تخت! تو این دو سه روزه کاراتو، حاضر می کنم (گیتا و شرمین، همزمان از خانه خارج شدند) بازم ممنون. برو به سلامت»

محسن، زیر لب چیزی گفت و پس از آن،گاز داد و رفت. بی اعتنایی نجار جوان، گیتا را، سخت ناراحت کرد:

-         چرا اینجوری کرد؟!

و دق دلش را بر سر جهان، خالی کرد:

-        چرا وایسادین؟ ... نکنه منتظر ماشین خانوم رئیس هستی؟

تا رسیدن به میدان انقلاب خودخوری کرد ولی به محض پیاده شدن از اتوبوس، طاقتش را از دست داد. روبروی جهان ایستاد و با صدایی گریه آلود، دلیل رفتار محسن را پرسید.

-         فکر کنم از دست رضا ناراحته، نه از تو...

-        بینشون دعوا شده؟ آره؟

-        نه، بریم اون طرف ... ببین! بین دو تا دوست از این چیزا پیش میاد ... گریه نکن وگرنه دیگه یه کلامم حرف نمی زنم ...  مثل اینکه رضا بهش گفته که تو، یه لشگر خواستگار داری و حالا هم که تو شرکت کار می کنی، خواستگارات بیشتر شدن! اونم حرصش درومده و مثل تو خودشو می خوره!... صبح زودم اومده بود دنبال من که می خواد: بیشتر کار بگیره و تو کار مبلمانم بره ... (احسان، خداحافظی کرد) ... خداحافظ آقا احسان ... واللا خوبه! داره واسه خاطر تو خودشو به آب و آتیش میزنه (خندید) ... تو هم بدجور متلک می گی (ادای حرف زدن او را درآورد) نکنه منتظر خانوم رئیس هستی؟ ... دستت درد نکنه!

آنقدر گفت و گفت تا او را سر حال آورد و به خنده انداخت.

دیر کردن آقای باغبانی، باعث شد تا کارمندان واحد بازاریابی، گزارش های دستنویس خود را به یکدیگر نشان داده و اشکالات آن را برطرف کنند. شرمین، شیطنت کرد و چون جهان را سرگرم تصحیح نوشته ی گیتا و طاهره، دید بر روی برگه ی او، نام خودش را نوشت و پس از آن با خیال راحت به تماشا نشست. ورود بی سر و صدای پیرمرد، همه را از جا پراند:

-         بچه های کودن، باز مشقاتونو گذاشتین تو کلاس بنویسید؟!

پشت سر او، خانم و آقای جوانی ایستاده بودند.

-         معرفی می کنم. خانم نگین دشتبان، عکاس حرفه ای و آقای رامتین شمس، همکار جدید شما! ... شما دو تا، برین پیش بچه ها بشینید تا بعد ... خب، گزارشا رو بدین ببینم

برگه ها رو گرفت و با گفتن:

-         اکیپی برین سراغ شرکت هایی که لیستشو بهتون دادم. منم، میرم دفتر رئیس

از اتاق خارج شد.

جهان، خودروی ون را از پارکینگ خارج نمود و با سوار کردن همکارانش، به راه افتاد. مسیر را طاهره، مشخص کرد:

-         اول بریم سمت مولوی و بازار، سراغ عمده فروشا

قرار گذاشتند: به دو گروه: رامتین با گیتا و شرمین و جهان، با نگین و طاهره، تقسیم شوند. گشت و گذار در گاراژها و بنکداری های مرکز شهر، همه را سر حال آورد. زمانی که دوباره سوار خودرو شدند، بحث جالبی بین آنان درگرفت:

-        من یه چیز جالب شنیدم. یکی از این مغازه دارا می گفت: وقتی از شرکت های بزرگ خرید می کنیم، یه درصدی رو به مدیر فروشا میدیم. مثلا برای هر کیلو فلان چیز، یه تومن!

-        مثل اینکه این بنکدارا، بیشتر از خود مدیرا از وضع کارخونه ها خبر دارن!

-        دیدین! چه طوری جنس می فروختن؟ 100 کارتن بده به حاج علی! نه بارنامه، نه برگ خروج، نه، هیچی!

-        فکر کنم، اینا پله ای عمل می کنن!

-        خیلی کارکشته ن! ما چه جوری حریف این کاسبا میشیم؟

-        قرار نیست باهاشون مسابقه بدیم. باید ازشون یاد بگیریم!

-        یه چیزایی راجع به پنیر می گفتن که مدیر تولیدام، بلد نیستن!

-        تو اون گاراژ پنیر، یه حاج آقایی داشت با مشتریش حرف می زد. می گفت: من از مزه ی شیر می فهمم، چقدر چربی داره! میزنم نوک زبونم و بهت می گم: چقدر خالصه!

رامتین و نگین، به خوبی با بچه ها اخت شده بودند و با حرارت در بحث ها شرکت می کردند. در میان این جمع، جهان، تنها کسی بود که حرفی نمی زد و بیشتر شنونده بود. از محدوده ی بازار خارج شده بودند که مسیر بعدی را طاهره را اعلام کرد:

-         فروشگاه های خیابون شریعتی. از پیچ شمرون تا چهارراه قصر

در طول راه، گفتگوها از محدوده ی کار، به مسائل شخصی کشیده شد. رامتین، خودش را کارشناس ارشدِ مدیریت معرفی کرد:

-         ... سی و یک سالمه و چند ساله که برای شرکت های تولیدی، بازاریابی می کنم. مواد شیمیایی، مواد غذایی، تایر و ...

سوال ناگهانی جهان، حرف او را قطع و بقیه را مبهوت ساخت:

-        خانم دشتبان! شما، هنرپیشه نبودین؟

-        بله آقا، درسته... یکی دو تا فیلم بازی کردم ولی بعدش اومدم تو کار عکاسی تجاری و تبلیغاتی که ...

-        یعنی شما هم یه جوری، عاشق بازاریابی و تجارت هستین، درسته؟ (این را شرمین پرسید)

-        بله، منم مثل شماهام.

جهان که شروع کننده ی ماجرا بود، خودش هم، به آن پایان داد:

-        داریم میرسیم. کیفاتونو بردارین.... بهتره چار دسته بشیم. می مونه آقای شمس و خانم دشتبان که ...

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...