بابا راست می گفت - قسمت 45

از اغذیه فروشی بیرون آمدند. خبری از موتورسوار مشکوک نبود. شرمین که زمان زیادی را از دست داده بود، با میترا خداحافظی کرد و با قدم های بلند به راه افتاد. فکرش را بر روی کار متمرکز ساخت و به سراغ فروشگاهها رفت. مصمم بود که دست خالی و بدون دریافت سفارش، از هیچ فروشگاهی خارج نشود. برای این کار، با کسبه و فروشنده ها، همدلی می کرد و خودش را «دختر بقال» یا «دختر مرغی» معرفی می نمود. سریع و روان حرف می زد و پیش فاکتورها را تند و تند می نوشت.

زمانی که خسته و از پا افتاده، به ابتدای خیابان ملک رسید، ساعت نزدیک 4.5 بود. گیتا و رامتین را دید که بی توجه به عابران، سرگرم گفتگو بودند. به آنان نزدیک شد:

-         ... جمع سفارش ها 33 مورده. فکر می کنم برای روز اول، کارمون خوب بوده، نه؟

-        چون تقریبا نصف روز کار کردیم، بد نیست! برای پنج شیش ساعت کار، میشه ساعتی ... 

-        سلام، میشه شیش تا! (خندید) یعنی هر ده دقیقه، یه مغازه. خیلی خوبه ... من که دیگه نا ندارم.

-        تو چن تا رفتی؟ (دست او را گرفت) رکورد که نزدی؟

-        نه بابا! همش نگران پ ... (به رامتین نگاه کرد و حرفش را برید) آه، بچه ها اومدن.

طاهره، از راه نرسیده، عکاسی نگین را مورد تمجید قرار داد:

-        عکس گرفته مثه چی! ... بیاین عکساشو ببینید. مح شره!

در حالی که همه به نمایشگر دوربین، چشم دوخته بودند، شرمین، نگاهش به وانت سفید رنگ مزدا، در آن سوی خیابان افتاد. زیر لب زمزمه کرد:

-        خودشه!

و ناخودآگاه به طرف وانت رفت. از وسط خیابان گذشته بود که موتور سیکلتی، غرش کنان از راه رسید و به همان سمت یورش برد. فریاد بلندی شنیده شد:

-        مواظب باش!

و به دنبال آن، حوادث همزمانی رخ داد:

جهان، به موقع سر رسید و با گرفتن دست شرمین، او را از مسیر موتورسیکلت کنار کشید. سرنشینان وانت که فریاد:«مواظب باش» برایشان به منزله ی اعلام خطر بود، متوجه حمله ی موتورسوار شده و در واکنشی سریع، خودروی خود را رها ساخته و به سمت پیاده رو دویده و به فروشگاه مبلمان، پناه بردند. مهاجمان ناکام، خشمگین و شکست خورده، تصمیم به فرار گرفتند و در این حال، تَرک نشین موتورسیکلت، با شی ای  که در دست داشت، ضربه ای را، به سر و کتف جهان، وارد ساخت.

-        نه، چیزیم نیست. خوبم!

جمله ای بود که جهان در جواب پرسش مردم و همکارانش، پشت سر هم تکرار می کرد. او برای خلاصی از هیاهوی جمعیتی که دور آنها را گرفته بودند، نام خودش و تلفن شرکت را روی کاغذی نوشته و به دست رامتین داد:

-       بده به اون مغازه دار (به فروشگاه مبل اشاره کرد) و بگو: ما باید بریم شرکت. اگه پلیس اومد و نیازی بود، زنگ بزنن.!.. بچه ها، برین سوارشین که الان رابندون میشه!

رانندگی را نگین به عهده گرفت و قبل از آن که گره ی ترافیک، به طور کامل کور شود، از آن منطقه خارج شدند.

«ذُق ذُق» درد، امان جهان را بریده بود. دلش می خواست بخوابد ولی جر و بحث دخترها، مانع این کار بود. به ناچار،  قرص های مسکنی را که از رامتین و طاهره گرفته بود، یک جا خورد. چشم هایش را بست و تا رسیدن به شرکت، دیگر چیزی نفهمید.

نگین، سرعت گیر داخل پارکینگ را ندید و زمانی متوجه آن شد که برای ترمز کردن دیر شده بود. ون به هوا پرتاب شد و با شدت فرود آمد. تکان های شدید، جهان را از خواب بیدار کرد:

-         تصادف کردیم؟ (از شیشه ی خودرو به بیرون نگاه کرد) رسیدیم؟ ... شرمین، گیتا (آن دو با هم جواب دادند: بله) ... میشه یه تلفن، به محسن یا رضا بزنید؟ ... بگین: من، لباس لازم دارم ... آه، چقدر دهنم تلخ شده! ...

طاهره، شکلاتی را به طرفش گرفت:

-        بیا بگیر

و رامتین حالش را پرسید:

-       خوب شدی؟ جائیت درد نمی کنه»

-       نه، آره! خوبم ... فقط یه کم کتفم میسوزه و ... (به سرش دست کشید) یه خورده ام، اینجام درد می کنه... نگین! برو جای پارک  18 ... گیتا، زنگ زدی؟

-        بله قربان! دارم حرف می زنم... بله داداش، زبونش که سالمه ولی مخشو نمی دونم! خودت بیا ببینش...باشه.

به راستی، نطق جهان باز شده بود و در چهره اش، اثری از ناراحتی دیده نمی شد. به هنگام پیاده شدن نیز از پذیرش کمک بچه ها خودداری کرد. با استفاده از آسانسور بالا رفتند. «باغبانی» روی تابلو یادداشت گذاشته بود:

-        خسته نباشید. گزارش ها رو صبح می گیرم. آقای خدا مراد! ساعت 8.5 شب، فرودگاه یادت نره! با ماشین تویوتا برو. معرفی نامه ی رسمی و نامه ی آقای بی سپار، داخل کشو میزته!

خواندن یادداشت، طاهره را به اعتراض واداشت:

-         با این حالت، میخوای بری فرودگاه؟ خب، بجات، یه نفر دیگه رو می فرستادن!

گیتا و نگین، نیز با او هم سخن شد:

-        دفتر خانوم، جواب نمی ده. انگار همه، حتی رئیس روسا، رفتن! 

-        پس بهتره تو هم بیای بریم خونه و از اونجا بری فرودگاه.

-        چی بهتر از این!؟ مارو هم میرسونی! (روی میز گیتا نشست)

گفتگوی پر سر و صدای آنها، با ورود ناگهانی حمیدی، قطع شد. بچه ها برخاستند و نگین با دستپاچگی، از روی میز پائین پرید. سلام کردند و او با لبخند جواب داد:

-         خسته نباشید. ببخشید! کارمندها رفتن و من برای تهیه ی گزارش، نیاز به کمک یکی از شماها دارم

شرمین، قدم جلو گذاشت:

-         من در خدمتم، جناب حمیدی

و گیتا هم کنارش قرار گرفت:

-        من هم هستم!

-        متشکرم ... فکر کنم یک ساعتی کار داریم. (رو به جهان کرد) آقا جهان! زحمت رسوندن گزارش هم با شماست. مهمونا رو که بردین هتل، بعدش، باید گزارش رو به دست خانوم امیر حسینی برسونید ... بفرمائید بریم خانوما ... بقیه هم می تونن برن.

همه رفتند و جهان تنها ماند.   

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...