بابا راست می گفت - قسمت 46

ساعتی بعد، در حالی که جهان، با حوله ی دست، موهای خیسش را خشک می کرد. نگهبان شرکت و محسن، وارد شدند. ساک نسبتا سنگینی را که در دست داشتند، روی میز قرار دادند و نگهبان آنجا را ترک کرد.

-        آبجی شرمین و گیتا خانوم! کجا هستن؟

-        اونا دفتر معاون شرکت، دارن گزارشا رو آماده می کنند... این همه لباس آوردی واسه چی؟

-        یه دستشو رضا داد و بقیه شو هم، مجید بیاتی و مصطفی و غلام و خودم، جفت و جور کردیم. خب، نگفته بودی چه لباسی میخوای. منم، هر چی لباس خوب داشتیم، وردوشتم و آوردم! تازه کفشای نوی مصطفی رو هم که خاله ش از هلند فرستاده، آوردم!(قهقهه زد)

انتخاب لباس مناسب، از میان گزینه های رنگارنگ و محدود، کار ساده ای نبود:

-       آخه من، گل منگُلی می پوشم؟ (پیراهن را روی بقیه ی لباس ها انداخت و شلواری را برداشت) این شلوار چریکی، چیه آوردی؟ (خندید) این مال آقا غلامه، نه؟ (محسن: آره!) ... اصلا بیا اول اونایی رو که به تنم نمی خوره، کنار بذاریم تا ...

آن چه در آخر کار باقی ماند: شلوار طوسی سیر رضا، پیراهن سفید خط دار محسن و کت طوسی چهارخانه ی مجید، بود. بقیه را، درون ساک ریختند. جهان، بدون توجه به شوخی های محسن، لباس پوشید:

-        ... کت مجید و کفش مصطفی! تو الان بالا و پائینت، نئشه ست! (خندید) ... راستی! ... مصطفی، وقتی داشت کفشا رو نشونمون می داد، پای بساط بود و سیخ لوله، دستش بود. فک کنم کفشاش، بُخوری شدن و ...

خنده های بلند او با وارد شدن حمیدی و دخترها، یکباره قطع شد.

-       بفرمائید آقا جهان. (پاکتی را به دست او داد) اینم گزارشات ... سلام (جواب سلام محسن را داد) یادت نره، برسونیش. (نگاهی به ساعتش انداخت) اگه بخوای، قبل فرودگاه بری خونه، الان باید راه بیفتی ... خداحافظ.

او رفت و آنها نیز با اندکی تاخیر، از ساختمان خارج شدند. موتور محسن، دم نگهبانی بود. دخترها همانجا ایستادند و جهان برای آوردن خودرو، به داخل پارکینگ رفت. مرد نگهبان، از اتاقش خارج شد. «خسته نباشید»ی گفت و با لحنی خودمانی، رو به شرمین، ادامه داد:

-      خوب شد، شما بودین! وقتی که کارمندا میرن، حوصله ی آدم، از تنهایی، سر میره! (با افسوس سر تکان داد) من قبلا نگهبان بیمارستان «بوعلی» بودم (گیتا و محسن از آن دو، فاصله گرفتند) اونجا خوب بود! حتی نصفه شبام، مردم برای عیادت می اومدند. همیشه شلوغ شلوغ بود! ... ولی اینجا ... رئیس که میره، پنج دقه بعد، همه الفرار! اِل لا آقای حمیدی! ... خدا خیرش بده. شبا که کارش طول میکشه، شامشمو همینجا میخوره و واسه ماهام، شام میگیره ... میخوای برات صندلی بیارم ...    

-        نه ممنونم. باید بریم.

-        اینا نامزدن؟ (به گیتا و محسن اشاره کرد) پسره، از اون موتورش، معلومه که کارگره. ایشاللا خوشبخت بشن.

 خروج خودرو نقره ای از پارکینگ را، دید:

-        برم ساعت خروجشو بزنم

و به داخل اتاق نگهبانی برگشت. محسن نیز مجبور به خداحافظی گردید:

-        من، میرم کارگاه

سوار موتور شد و همزمان با آنان به راه افتاد.

شرمین، ساکت بود، اما گیتا، یک لحظه هم از حرف زدن باز نمی ماند:

-        ... شلوار و پیرهنت که حرف نداره! به خصوص پیرهنت! خط تاش ...

-        آره، می دونم. طرف گفت که، تو براش خریدی!

-        چقدر شما مردا، دهن لقید! اینم چیزی بوده که، بدوه بیاد بگه ... ولش کن ... راستی، داداش! تو مهمونای خارجیت، خانومم هس؟ (جهان لبخند زد: نمی دونم) گمونم که هس! بهاره که می گفت: هس! (خندید) ... میخوای بگم: مصطفی و غلام، بیان مواظبت باشن؟                       

در میان خنده، متوجه دوستش شد:

-        چته شری؟ چرا ساکتی؟

-        هیچی! دلم گرفته. (دست او را گرفت و آرام فشرد) یاد مامانی و بابایی، افتادم.

سرش را روی شانه ی گیتا گذاشت و زمزمه کرد:

-         وانتو دیدی؟ مثل ماشین ...

نگاه نگران جهان را که سر برگردانده بود، دید. ساکت شد و چشم هایش را بست. بغضش را فرو خورد و خودش را به دست نوازش های خواهرانه ی گیتا سپرد:

-         عزیزم، عزیز دلم! شری زیبای من ... غصه نخور ... خواهر گلم. من که پیشتم! ...

یکی دلشکسته و یکی دلسوز، آن چنان در خود فرو رفته بودند که متوجه توقف های خودرو و پیاده شدن های مکرر جهان نشدند.

جهان، یک کوچه بالاتر ایستاد:

-         اینجا، پیاده شین

و قبل از باز کردن درب های خودرو، کیسه هایی را که روی صندلی جلو گذاشته بود، به دست آنان داد:

-         اینا مال شماست! ... آخ، آخ، آخ! دیر شد. برین تو خونه ببینین! برین پائین دیگه

آن قدر عجله کرد که نگذاشت آنها داخل کیسه ها را ببینند. دخترها پیاده شدند و او با شتاب دور شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...