بابا راست می گفت - قسمت 47

گیتا، همانجا کنار پیاده رو ایستاد:

-          اِ، وایسا ببینم چی خریده؟

کیسه را بالا آورد و سرش را پائین برد:

-          اوه، اوه! ولخرجی کرده! موز، نارنگی، جووون! لواشک! ... سیب و ... چیپس؟ این یکی مال گلنازه! ...

به کیسه ی شرمین دست زد:

-         انگار مال من سنگین تره! (دلش سوخت!) خب، تو تنهایی و مال منو، متاهلی حساب کرده!

دوباره سرگرم وارسی کیسه ی خودش شده بود که  شرمین بازوی او را کشید:

-         قِی نَنَه! راه بیفت

و با زور او را جلو انداخت.

محمدحسن، آنها را دید و با جیغ و داد، مادرش را خبر کرد:

-          من رفتم. تو از بالا بیا!

گیتا، این را گفت و قبل از آن که سکینه خانم بیرون بیاید، به داخل خانه رفت و در را بست. رهایی از دست زن صاحبخانه که سرگرم شستشوی حیاط بود و صدای جیغش تا سر کوچه می رفت، ممکن به نظر نمی رسید:

-          ... بی سر و صاحابا، ول شدن تو کوچه و ... آه، اومدی دخترم. سلام ... ببین، چیکار کردن؟ ... توپ کثیفشونو انداختن تو حیاط و همه جا را به گه کشیدن! ... ذلیل شده ها! ...

با جارو و شیلنگ آب، به جان موزائیک ها افتاده بود:

-           واسسا اونور، بهت ترشح نکنه ... تقصیر بابا ننه شونه! ...

-          صاب خونه، مهمون نمی خوای؟ سلام!

«مادر شمس الله» وارد شد و غرغر سکینه خانم، با دیدن دوست قدیمی و همدمش، از بین رفت:

-          سلام آبجی! خوش اومدی

شیرآب را بست و او را به داخل دعوت کرد. شرمین، از خدا خواسته، آنها را تنها گذاشت و بی سر و صدا بالا رفت. حوصله ی کسی را نداشت. ناخواسته، کیسه را بر کف اتاق رها کرد و «آه» کشان، جلوی در نشست. چشمش به قوطی ای افتاد که از  داخل کیسه، بیرون افتاد. قل خورد و درست مقابل پایش متوقف شد. آن را برداشت و با دقت نگریست:

-         آه، شکلات؟                   

کنجکاو شد تا بقیه ی جنس ها را ببیند. درازکش، کیسه را جلو کشید و آن را سر و ته کرد:

-         آه، آه! ... آدامس؟ شکلات کاکائویی، دو تا موز، آب پرتقال، نسکافه، این چیه خریده؟ (بسته را زیر و رو کرد) چوب شور؟ (خندید) نکنه تخم مرغ شانسی هم خریده باشه؟ ... سیب! دوتا ... وا! بادوم زمینی، نارنگی، دوتا! ... چرا میوه هاش، دوتا، دوتاس؟ آخ، چه تخم کدوی ریزی! ... وای ی ی، باسلق! ...!

اشک در چشم هایش حلقه زد. در قوطی را باز کرد. شکلاتی را برداشت و به دهان گذاشت:

-        خیلی وقته که جز تلخی نخوردم! هوم، خوشمزه س.

دراز کشید و به فکر فرو رفت:

-         چرا این همه چیز برام خریده؟ نکنه ... اَه، نه! خب، واسه گیتا اینام، از همینا خریده. شایدم ...

از جا پرید و از طریق نردبان، وارد خانه ی بشیری گردید. با سرعت از پله ها پائین رفت و سرزده وارد اتاق شد. مثل همیشه، گلناز و دانیال، در حال دعوا بودند:

-         اگه میخوای تنهایی چیپسو بخوری، دیگه موز بهت نمی رسه!

-         شیش تا موزه، یعنی نفری یه دونه! پس چرا نخورم؟

-         ببین از هر چیزی شیش تاس، پس چیپسو هم باید بین همه تقسیم کنی!

هر دوی آنها را کنار زد و نشست:

-          بذارین ببینم، چی خریده! سیب، موز، نارنگی. لواشک و چیپس ... همش همینه؟

گیتا از داخل آشپزخانه فریاد کشید:

-          لواشکو دست نزنین که مُردین!

و سر و کله اش، در پشت پنجره ی حیاط خلوت پیدا شد:

-         همشم، شیش تائیه! فکر کنم، تو رو هم، رو ما حساب کرده. آره؟

-         آره عزیزم. آره!   

نگاه شیطنت آمیز او را که دید، منتظر متلکش نماند:

-         اینا شیرینی، رنگ کاری بالاست

با انگشت به سقف اشاره کرد:

-         بالا رو ندیدین؟ عجب صابخونه ای! (رو به گلناز) بهشون نگفتی؟ ... بدجنس! ... خُب شما دوتام برین ببینید. رنگ دیوارا، کف پوش. رنگ در. چارپایه ی ...

بچه ها نگذاشتند، حرف او تمام شود. فریاد کشان، به طرف پله ها هجوم بردند و گیتا هم، به دنبالشان دوید.

روی پشت بام، هیاهویی به راه افتاد. همسایه ها خبردار شدند و نردبان ها به کار افتاد. جمع زیادی از خانم ها گرد آمدند و اندک زمانی بعد مردهای خانواده ها نیز، به آنان پیوستند. کم کم و خود به خود، بساط مهمانی بزرگی شکل گرفت که با آوردن کیسه های تخمه ی آفتابگردان، از سوی بهجت خانم و مادر شمس الله، تا ساعت یازده شب ادامه یافت.    

پس از رفتن مهمانان، آقای بشیری و رضا و دانیال هم ، آنجا را ترک کردند. پنج دختران حسینخانی، با اصرار فراوان، شرمین و گیتا را نشانده و خود به اتفاق ماهک و گلناز، سرگرم رفت و روب پشت بام شدند. در حین کار، شوخی می کردند و حرف می زدند:

-          آقا احسانُ دیدی؟ منکه اصلا فکر نمی کردم بیاد!

-          وا! چرا؟

-          اگه نمیومد که آدم احمقی بود! یه جا این همه دختر خوشگل باشه و آدم نره، خب، خیلی خره!

-          نگو آبجی. ممکنه بعضیا بدشون بیاد!

-          کی، ننه، پروین؟!

-          کی؟ من!...خب، شاگرداش دیگه!

-          آها! اینو بگو ...

سرانجام دخترها رفتند و شرمین، تنها ماند. روی زیلو دراز کشید و به آسمان نگاه کرد. آن قدر در بین ستاره ها گشت و گشت، تا خوابش برد.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...