بابا راست می گفت - قسمت 48

اولین باری بود که احسان، در مورد چیزی غیر از تجارت و فروش حرف می زد:

-         ... تاثیرش روی من که خیلی زیاد بود. دو سه شب قبل، شاهد کار کردن شماها بودم ولی نمی دونستم که چه کاری، دارین انجام می دین. فکر می کنم، با این کار، پشت بام های زشت تهرون، زیبایی خاصی پیدا می کنه ...

ولی شرمین، حواسش جای دیگری بود:

-        دیشب که خونه نیومده بود. از صبحم که اصلا پیداش نیست! ... آقای باغبانی گفت: پیش مهمونای رئیسه و واسه بازاریابی نمیاد. بهاره م، گفت: با رئیس رفته هتل لاله! ... پسره ی خل و چل! ... یه ماشین انداختن زیر پاش و کردنش پادو و راننده ی خودشون! خاک بر سر احمق، اصلا شخصیت نداره! ...

در دل، غر می زد و به زمین و زمان ناسزا می گفت:

-        ... خره! هیشکی رو نداره که راهنماییش کنه! تلفنم نداره، که آدم بهش زنگ بزنه! ... بدبخت! تو عصر حجر داره زندگی می کنه! بدون تلفن، بدون ... راستی! او که اینقدر کار میکنه، پس پولاشو چیکار می کنه؟ ... نه! (لبش را گاز گرفت) ... طفلی! حتما وضع خونواده ش خرابه و پولاشو برا اونا میفرسته ... آه، آه، یادم اومد. پولی رو که ازش گرفته بودم، بهش برنگردوندم. آخ جون! حالا بهونه دارم!

برخاستن ناگهانی او، احسان را متعجب کرد:

-        چیزی شده؟

-        نه، آره! باید برم دم بانک(به گیتا اشاره کرد) پاشو، دیر میشه.

دست گیتا را گرفت و او را که هاج و واج مانده بود، به دنبال خود کشید:

-        یادم رفته بدهیمو بدم. زودباش!... ببخشید استاد! کلاس بمونه برا فردا شب

به سرعت از منزل دهنوی خارج شدند. جلوی خانه، دستش را رها کرد:

-        تو برو خونه، من میرم بانک و برمی گردم

-        صبرکن دانیال باهات بیاد.

-        نمیخواد. میرم و زود بر می گردم.

ناسزای دوستش را شنید. دستی تکان داد و شروع به دویدن کرد.

دو دقیقه به ساعت ده شب مانده بود که به بانک صادرات رسید. دو نفر جلوی عابر بانک ایستاده بودند. با نگاهی به دور و بر، کارت را از جیب شلوارش بیرون کشید و منتظر ماند. درست موقعی که نوبت او رسیده بود، دستگاه از سرویس خارج شد. ناسزایی بر زبان راند و در جستجوی بانک بعدی، یک چهارراه بالاتر رفت. خوشبختانه، این یکی سالم بود. در دو مرحله 350 هزار تومان از دستگاه گرفت و در حالی که پول و کارت را در دست داشت، به سمت کوچه به راه افتاد. هنوز چند قدمی از بانک دور نشده بود که احساس خطر کرد. پول و کارت را داخل جیبش گذاشت و با حالت عادی، وارد پیاده رو گردید. موتورسیکلتی آرام آرام از کنارش گذشت.

نفسی به آسودگی کشید و به راهش ادامه داد اما کمی جلوتر، سر سه راه، موتورسیکلت را دید که عرض پیاده رو را بسته است. بدون آنکه قدم سست کند، جلوتر رفت. چند متری با موتور، فاصله داشت که یکباره تغییر مسیر داد. به سرعت وارد خیابان شد و بی اعتنا به بوق خودروها، درست از روی خط سفیدِ وسط خیابان، جلو رفت. سه راه را رد کرد و به نزدیکی کوچه رسید.

این بار، دو دستگاه موتوسیکلت، و چهار پنج نفر، ورودی کوچه را سد کرده بودند. ترسید. تصمیم گرفت برای خلاصی از دست موتورسواران، وارد میوه فروشی «عزیزآقا» که خودش پیدا نبود، گردد. هنوز مردد بود که صدای بمی به گوشش خورد:

-        چرا این لگن قراضه ها رو گذاشتین اینجا؟

-        شما امر بفرمائید، ما ورشون می داریم!

برای یک لحظه، خوشحال شد اما با دیدن «یحیا» که از قسمت تاریک پیاده رو، بیرون آمده بود، چهره اش درهم رفت. سخنان گیتا، را به خاطر آورد:

-         به تیپش نیگا نکن که از این لات ماتاس!

نگاه او را متوجه خود دید، رو ترش کرد و با احساسی از بیزاری و خشم، شجاعانه جلو رفت:

-         حتما خود اون گفته، راه مردمو ببندید! بابا راست می گفت که از زاغولا بترس!

قبل از آن که قدم دوم را بردارد. جیغ زنی را از داخل کوچه شنید:

-         وایسین بینم آشغالا!

و به دنبال آن، سکینه خانوم و گیتا و مادر شمس الله را دید که شتابان نزدیک می شدند و همزمان شخصی در کنارش قرار گرفت:

-         این وقت شب چرا تنها اومدی بیرون؟

-        آه، جهان! (آستین او را چسبید) توئی؟

پیدا شدن زنها که تعدادشان لحظه به لحظه رو به ازدیاد بود. اراذل و معتادین را به عقب نشینی وادار کرد. موتورها را، از سر کوچه برداشته و در یک آن، غیبشان زد. یحیا هم، دیگر به چشم نیامد. در حالی که در وسط زن ها به سمت خانه می رفتند. بوی شدید تریاک، بینی شرمین را به خارش انداخت. سرش را به شانه ی جهان نزدیک کرد و پیراهن او را بو کشید. یک نفر از پشت سر داد زد:

-        بو نکش آبجی! داداش مصطفات اینجاس!

از دیدن مصطفی، خندید:

-        تو هم اومده بودی دعوا؟

-        به ه ه ه! کجاشو دیدی؟ (جلو آمد) به جون آبجی! سر شب که قربون گر، دو تا بست گنده برام چسبوند و یه تخته شیره م، انداخت جلووَم! به خودم گفتم: بکش آقا مصطفا، بکش که پشت سرش یه شرری هس! (خندید) همین شرِ تو بود دیگه. (همه خندیدند) حالا چرا داشتی مثه سگ پلیس! داداش جهانو بو می کردی؟

مادر شمس الله، با خنده ادامه داد:

-         نمیبینی چه سفت، دستشو چسبیده؟

تازه آن وقت بود که شرمین متوجه شد، همچنان بازوی جهان را چسبیده است. خجالت زده دستش را عقب کشید و از او دور شد. حضور احسان و عسگرآقا، که جلوی در خانه ایستاده بودند، به شوخی ها پایان داد. دیر وقت بود. چند لحظه ای سراپا، برای آنان، ماجرا را شرح دادند و آن گاه، هر کس به خانه خود رفت.

شرمین، خوابش نمی برد. دو سه باری، دزدانه! از پشت جان پناه، به اتاق جهان نگریست. چراغش روشن بود:

-         حتما شام نخورده و باز داره یه چیزی درست میکنه!

بار آخر بود که متوجه نوری شد که از لای پرده ی طبقه دوم منزل دهنوی به بیرون می تابید. با دو خیز خودش را به داخل اتاق انداخت و در بهارخواب را بست:

-          وای! آبروم رفت

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...