بابا راست می گفت - قسمت 49

در راه شرکت بودند که گیتا، پس از خوردن ضربه ی آرنج شرمین، به حرف آمد:

-        راستی داداش! پریشب که خونه نیومدی، کجا بودی؟ ... نکنه خونه ی رئیس ... ؟!

-        دیگه چی؟ نه! ... اون شب، تا مهمونا رو از فرودگاه، به هتل رسوندم. نصفه شب شده بود. بعدشم که رفتم خونه ی رئیس. (لبخند زد) یه خورده ام، اونجا معطل شدم و تا رسیدم توحید، خیلی دیر وقت بود. برای همینم، رفتم شرکت. ماشینو زدم تو پارکینگ و شبو پیش «حشمت» خوابیدم.

-        حشمت دیگه کیه؟ (دخترها، همزمان، سوال کردند)

-        همون نگهبان پریشبی! اوناهاش...سلام آقا حشمت!

مرد نگهبان، با لمس لبه ی کلاه، به آنها احترام گذاشت:

-        سلام ... آقا جهان، امروز چه خبره که تموم رئیس روسا، از کله ی سحر، جمع شدن تو شرکت؟

-        مهمونای خارجی شرکت دارن میان. (دست روی شانه ی او گذاشت) امروز کارت خیلی زیاده، هی باید زنجیرو وردوری و بذاری!

-        کار تو هم زیاده! ... آقای حمیدی، سراغتو می گیره، رئیس، سراغتو می گیره! پیرمرده، سراغتو می گیره!     

به راستی، باغبانی منتظر آنها بود. نگذاشت بنشینند:

-       شمس و بشیری و مهرزاد، برین شرکت آپ. پیش نویس قراردادا رو هم با خودتون ببرین ... جهانم، با دشتبان، برن دنبال برنامه ی بنکدارا ... پورطاهر، تو اینجا بمون، باهات کار دارم

پس از  روانه کردن آنها. نگاهی به ساعت دیواری انداخت و پرونده ای را که در دست داشت، مرتب کرد:

-        دخترم...تو امروز، مترجم دوم ما هستی! ... بیا بریم

به طرف سالن جلسات رفتند:

-        حواستو جمع کن. به چهره ها کاری نداشته باش و فقط، گوش کن و یادداشت کن

زمانی وارد شدند که حمیدی، ترتیب نشستن مهمانان و مدیران شرکت را برای عذرا، مسئول پذیرایی، مشخص می کرد:

-        مهمونا سمت چپ و مدیرای شرکت سمت راست ... سلام باغبان! ... رئیس، مجیدیان، بی سپار، خودم و باغبانی ... مترجم، پشت سر مجیدیان و خانوم پور طاهر، بین صندلی من و باغبانی ... این جوری

شرمین و باغبانی را روی صندلی نشانید و ادامه داد:

-        میزو خوب چیدین، آفرین! (عذرا، با خوشحالی تشکر کرد) ... برای آوردن قهوه هم، منتظر اشاره ی رئیس باش. (سر جایش نشست) آماده باش، الان می رسند

درب سالن باز شد.

مدیران شرکت انگلیسی «تی پی» در حالی که خانم امیر حسینی، مجیدیان و بی سپار آنها را همراهی می کردند، وارد شدند. مراسم معارفه در حال انجام بود که شرمین، آخرین نفر، هیئت خارجی را دید:

-         یاشار؟!

و با عصبانیت نیم خیز شد. حمیدی، با ملایمت او را متوجه موقعیت کرد:

-        آروم باش دخترم ... میشناسیش؟

-        اوهوم! خوبم می شناسمش!

گویا یاشار هم او را دیده بود، زیرا چهره اش به شدت رنگ باخت و در هوای خنک و مطبوع سالن، عرق از سر و صورتش جاری شد. در حالی که جلسه، به آرامی پیش می رفت و موضوع خرید: ماشین آلات و تجهیزات بسته بندی مواد غذائی، شامل:چای، قهوه، شکلات، سالاد و ذرت، یکایک مطرح می گردید. شرمین، نگاه نفرت بارش را از روی صورت یاشار بر نمی داشت.                                  

وقایع دردناک استانبول، جلو چشم هایش جان گرفتند:

-         بیماری، سرگردانی، بی پولی ... کار در کافی شاپ و زندگی چندین ماهه در آپارتمان کوچک و نمور و تنهایی و تنهایی و تنهایی! ...

زمانی به خود آمد که یک نسخه از پیشنهادهای طرف خارجی را در مقابلش قرار دادند. جلد چرمی و آرم برجسته و زیبای «تی پی» توجهش را جلب کرد. به فکر فرو رفت:

-         من، اینو یه جایی دیدم (برای یک لحظه چشم هایش را بست) ... آه، یادم اومد. خودشه! پرچم ساختمونی که زیرش کافی شاپ یاشار و اون دختره بود!

اعلام نظر مجیدیان، رشته ی خاطراتش را قطع کرد:

-         من، با این شرایط موافقم!

به بالای میز نگریست. مانند همیشه، بی سپار، با بلند کردن دست، می خواست از او پیروی کند که صدای رسای حمیدی، بلند شد:

-        این شرایط، همون شرایط قبلیست و با توجه به دریافت قیمت از رقبای تی پی، فکر می کنم ارقام منصفانه ای نیست! ... آخرین مبلغی که شرکت «مِنِندز» اعلام کرده، چندین درصد پائین تر از قیمت شماست

رئیس تی پی، آقای «آلبرت گرک وود» پس از شنیدن ترجمه ی سخنان حمیدی، از جا برخاست و سخنانی ایراد کرد که ترجمه ی آن به شرح زیر بود:

-        برای مبارزه با رقبا، چاره ای جز کاهش سود نیست! ... پیشنهاد جدید را اعلام می کنم: کاهش ده درصد از مبلغ قبلی! ... عالی نیست؟   

به نظر می رسید، رئیس و سایر مدیران شرکت، با این رقم موافقت دارند، زیرا این بار، حتی حمیدی هم، ساکت مانده بود. شرمین، متوجه اشارتی گردید که بین عذرا و حمیدی رد و بدل شد. با سوءظن به آن دو می نگریست که ناگهان عذرا، به طرف رئیس رفت و پس از صحبت کوتاهی با وی، زمان صرف غذا را اعلام کرد. همه ی شرکت کنندگان در جلسه به جز حمیدی و شرمین، سالن را ترک کرده و به رستوران پر سابقه و مجلل «ملک» که در نزدیکی شرکت قرار داشت و از قبل برای پذیرایی از آنان، در نظر گرفته شده بود، رفتند. پس از خالی شدن سالن بود که حمیدی، با صدای بلند افکارش را بر زبان آورد:

-        یه چیزی، درست در نمیاد (چنگی به داخل موهایش زد) یه چیزی، این وسط، درست نیست! ... نمی دونم. باید دوباره بررسی کنیم.

دستور داد، غذایش را به دفتر بیاورند و شرمین را همراه برد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...