کارکنانش را جمع کرد و گفت:

-         میخوام یه بار دیگه همه ی سازنده های خارجی رو، بررسی کنید. قیمت جز به جزء دستگاهها رو، دربیارین ... خانوم پورطاهرم، کمکتون می کنن ... فقط بذارین من و ایشون، یه لقمه، چیزی بخوریم!

در حین صرف ناهار بود که جزئیات قرارداد پیشنهادی تی پی را برای او شرح داد و در ادامه ی گفتگو، با تلفن  همراه رئیس تماس گرفت و از وی خواست تا جلسه عصر را به فردا موکول کند. با موافقت ایشان، اکنون فرصت بیشتری برای جستجو در فضای اینترنت داشتند.

شرمین، به یاد «احسان» افتاد:

-          شاید بتونه کمکمون کنه

با تلفن همراهش تماس گرفت. خانمی، گوشی را برداشت:

-          دکتر! کلاس دارن. براشون یادداشت میذارم. چشم

و ربع ساعتی بعد، خودش تماس گرفت. شرمین، او را در جریان قرار داد:

-          ... دکتر! شما اطلاعاتی در این مورد دارین؟!

احسان که لحن شوخ و شیطنت آمیز او را دریافته بود، خندید و گفت:

-        بله آبجی شری! شما جزئیات دستگاهها رو برام پست کنید. قول میدم، بررسیش کنم و جواب بدم ... البته قبلش اجازه ی مدیریت شرکت رو بگیر. آدرس پستُ، برات پیامک می زنم.

حمیدی، با این کار موافقت کرد.

جستجوی اینترنتی تا عصر ادامه یافت اما بی فایده بود، زیرا تمامی سازندگان جهانی، مبالغ بالاتری نسبت به تی پی، اعلام کردند. 6 عصر بود که سرانجام، شرمین، اجازه پیدا کرد تا به واحد خودش بازگردد. هیچکس در راهروها دیده نمی شد و او که می بایست منتظر گیتا و جهان می ماند، ترجیح داد تا بیرون از ساختمان بایستد. کیفش را برداشت و از پله ها پایین رفت. به طبقه ی همکف رسید. به سوی درب خروج می رفت که ناگهان یاشار در مقابلش ظاهر شد. جا خورد. دندانهایش را به هم سائید و نگاهی سرشار از نفرت، به سراپای او انداخت. تحمل دیدنش را نداشت. خشمگین، از کنارش می گذشت که یاشار دستش را گرفت:

-        وایسا شرمین، باید با هم حرف بزنیم!

-        من، هیچ حرفی با تو ندارم. دستمو ول کن! ... بهتره بری ...                                    

-        باید به حرفام گوش بدی.

-        اینجا اداره س. کافی شاپ استانبول نیست و منم، «دنیز» نیستم!

کشاکش آن دو، به دخالت جهان که به اتفاق گیتا و سایر بچه ها، تازه وارد ساختمان شده بود، منجر شد:

-         بهتره دستشو ول کنی

با قدم های بلند، به آنان نزدیک گردید و با تکانی سخت، دست او را از شرمین جدا ساخت. دو مرد، روبروی هم ایستادند.

-        تو کی هستی؟ (گیتا و شرمین، سعی داشتند آن دو را از هم دور سازند)

-        بهتره از خودش بپرسی!

-        از تو می پرسم. از تو!

طنین فریاد خشم آلود جهان، فریاد زنی دیگر را، در پی داشت:

-        اونجا چه خبره؟

این جیغ سرزنش آمیز خانم امیرحسینی بود که در نیم طبقه بالا ایستاده و از ابتدا، شاهد ماجرا بود. به سرعت از پله ها فرود آمد و با اخمی تند، در مقابل آنها قرار گرفت:

-        آقا جهان، چه خبر شده؟ این سر و صداها برای چیه؟ (گویی یاشار را شناخت) شما، اینجا چیکار می کنید و با کارمند من چیکار دارین؟

-        من با همسرم صحبت می کردم و دعوای زن و شوهری هم، ربطی به کسی نداره!

سنگینی حرفی که یاشار بر زبان آورد. همه را تکان داد. شرمین، لرزش بدن و پا پس کشیدن جهان را دید و در منتهای درماندگی به سوی یاشار هجوم برد:

-        آشغال عوضی! بگو: زن سابق! بگو: زنی که بدبختش کردم! بگو: ...

گریه امانش نمی داد. گیتا و طاهره، اشکریزان او را در میان گرفتند ولی ساکت کردنش ممکن نبود:

-        رئیس، رئیس! شما، یه زنید! شما، می تونی حرفای منو بفهمی (آرام تر شد) این آدم! خواستگارم بود. اونقدر اومد و رفت که همه ی خونوادمو خام خودش کرد... غیر از بابا بزرگو! (ضعیف و ناتوان به طاهره تکیه داد) همش تقصیر عمه خانوم بود (با تاثر سر تکان داد) نه! اون بدبختم، تقصیری نداشت! اونم گول خورده بود ... عقد کردیم و قرار بود سال بعد عروسی کنیم که آقا! رفت استانبول. هر بار که می گفتم چرا میری؟ می گفت: پروژه دارم! ... چند ماه بعد، منِ خر! بدون اونکه خونوادم بدونن (دوباره اشک ریخت) آره، بدون اجازه ی اونا! پا شدم و واسه تولد ایشون رفتم اونجا. خب، شوهرم بود! خیر سرم، می خواستم خوشحالش کنم. گفتم: میرم و دو سه روزه بر می گردم. گیتا همشو می دونه (به دوستش اشاره کرد) مگه نه گیتا؟ ... (گیتا:آره!) رفتم و دیدم، اون چیزایی رو که باید می دیدم. شازده و دنیز، دوست دختر مو بلوندش رو دیدم! هر بار به خودم گفتم: نه! اشتباه کردم. شاید همکلاسین! شاید از بستگانشه! شاید، شاید، شاید! (جیغ کشید) ولی نه! آقا، با طرف، هم اتاقی بود، هم خرج بود، هم خوابه بود! (پوزخند زد) فهمیدم که به خاک سیاه نشستم. روی برگشتن نداشتم. همونجا وکیل گرفتم و شکایت کردم. چندین ماه طول کشید. اونقدر رفتم دادگاه و اومدم تا اینکه بالاخره طلاقمو گرفتم و اسم نحسشو از رو خودم ورداشتم! ... حالا آقا با زن سابقش چیکار داره، نمی دونم.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...