بابا راست می گفت - قسمت 51

همه ی نگاهها به یاشار دوخته شد:

-         من، من ... فقط ... می ... می خواستم بگم: متاسفم، منو ببخش!

این را گفت و با شانه های فرو افتاده، از ساختمان بیرون رفت. حمیدی که در میانه ی ماجرا، به آنجا رسیده بود. به آرامی، قدم جلو گذاشت:

-        ناراحت نباش دخترم! خیلی خوب شد که زودتر این اتفاق افتاد! ... راستی، این خانوم پورطاهر که من میشناسم، به هیچ مردی باج نمی ده! (جهت نگاه شرمین را دنبال کرد و به جهان رسید) مگه اون که چی؟ ... مگه مردی که دوستش داشته باشه!

خندید و آهسته به طرف مردها رفت. بر خلاف تصور بچه ها، رئیس هم رفتار دوستانه ای داشت. گرم و پر محبت، دختر را به کناری کشید و چند کلامی با او حرف زد. در این فاصله، حمیدی، کلید خودروش را در میان دست های جهان گذاشت و زیر گوشش زمزمه کرد:

-         این سوئیچ منه، برو ماشینو وردار و ببرشون خونه ... گفتم برو. بگو: چشم!

تا دم خودرو، همه آمدند ولی جهان، اجازه نداد تا وقت زیادی برای خداحافظی به هدر رود. حرکت کرد و بدون پرسش، به طرف میدان آزادی رفت:

-         خواهر! زنگ بزن خونه، بگو: خونه نمیرین

وارد جاده ی مخصوص کرج شد. لحظه به لحظه بر سرعت خودرو افزود. وارد کمربندی (بزرگراه آزادگان) شد. حرفی نمی زد و با اخمی پر رنگ، به صورتی  رانندگی می کرد که گویی هرگز قصد توقف ندارد. از احمدآباد گذشت و به طرف اسلام شهر رفت. جاده های کج و معوج را پشت سر گذاشت و سر انجام در مقابل کارگاهی بزرگ ایستاد. مرد نگهبان، سراسیمه، بیرون دوید و پس از شناختن جهان، درب را برایشان گشود. مشاهده ی انبوه الوار، تیرهای چوبی و نئوپان و ام دی اف، گیتا را به اعتراض واداشت:

-         ما رو آوردی کارگاه نجاری؟

حسابی عصبانی شده بود. پشت سرش پیاده شد و جیغ کشید:

-         یعنی کارت واجب ...

و در همین هنگام بود که محسن را دید:

-        تو!

-        آره! (با خنده) نمی خوای کارگاه جدیدمونو ببینی، نه؟ (گیتا هاج و واج مانده بود) نمی خوای، نه؟ باشه.

از کنارش گذشت و وارد کارگاه شد. گیتا، به خود آمد و به دنبالش دوید. جهان، همچنان، منتظر پیاده شدن شرمین بود. درب خودرو را باز کرد و به او نگریست:

-         شرمین!

نگاه مظلومانه و غمگین دختر، دلش را به درد آورد:

-         میشه پیاده بشی

و او آرام و بی اراده، پیاده شد. قدم به داخل کارگاه گذاشتند:

-        کمکم می کنی؟

شرمین، سر بلند کرد و به چشم های او نگاه کرد:

-        می ترسم. به خدا، می ترسم! جونی برام نمونده و دلم ...

-        می دونم (جلوتر رفت) می تونی یه بار (دست هایش می لرزید) ... فقط یه بار دیگه، به کسی اعتماد کنی؟

-       خودمو به خدا می سپرم (چشم هایش را بست و آخرین قطره ی اشک، روی صورتش پدیدار شد) خدایا، طاقت ندارم. نذار یه بار دیگه ...

انگشت جهان که روی لبش قرار گرفت، صدایش خاموش شد ولی جیغ شادی گیتا، آنها را از هم دور ساخت:

-        جدی میگی؟ تو توی اینجا شریکی؟

به سمت جهان دوید:

-        داداش، راس میگه؟

و پاسخ «آره» ی او کافی بود تا با جیغی دیگر، به رقص و پایکوبی بپردازد.

جهان، لباس کاری را که در دست داشت، به طرف شرمین پرتاب کرد:«پاشو!» و در حالی که ماسک کاغذی را به صورت می زد، غرغرکنان، به سمت قسمت نجاری رفت:

-        انگار اومدن چمن گردی!

شرمین که هنوز به یاد سخنان چند لحظه قبل او بود، به داخل اتاق دوید. لباس کارش را، پوشید و بیرون آمد:

-        اوسسا! من چیکار کنم؟

-        کار امشبمون، ساخت مبل استیل مجلسیه. بلدی؟!

-        آره اوسسا، تو این یکی، اوسای اوس سام! میگی نه. نیگا کن.  

محسن و گیتا هم، به آن دو پیوستند. کار ساخت مبل استیل، ظرافت و دقت خاصی می طلبید و در اینجا بود که شرمین، یکبار دیگر و این بار در نجاری و کنده کاری، مهارت خودش نشان داد. جهان که از طرز کار او شگفت زده شده بود، با دادن الگوی کاغذی، کنده کاری روی دسته ها را به او سپرد و خودش سرگرم کار بر روی میز گردید.

زمان زیادی گذشت، تا آن گاه که سر و صدای مصطفی شنیده شد:

-        آهای شام!

و سر و کله اش با بوی شدید تریاک، ظاهر گردید. او که از دیدن دخترها جا خورده بود، از همان جلوی در، نایلکس های غذا را نشان داد:

-        اما من، فقط دو تا غذا گرفتم! ... پس برم ...

-        نمیخواد. دوتا یکی می خوریم! تو فقط سفره رو بنداز و چایی رو آماده کن که سرم داره می ترکه! (محسن)

-        وای محسن جان! چرا زودتر نگفتی؟ خودم الان برات درست می کنم. (گیتا)

همین کلام کافی بود تا مصطفی، از فرصت استفاده نماید:

-        من سیر سیرم، میرم این اطراف یه گشتی بزنم و بیام

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...