بابا راست می گفت - قسمت 53

شام را «سلطان خانوم» یا همان مادر شمس الله فرستاده بود که ماهک آن را بالا آورد:

-         این وریه مال آقا جهان و دکتره و اونوریه مال شما

شرمین، سینی را برداشت و فریاد کشان از نردبان پائین رفت:

-         دارم شام میارم

احسان به کمکش آمد. سفره را انداختند و سه نفری دور آن نشستند. شروع کننده ی گفتگو، احسان بود:

-        در مورد قراردادی که سوال کرده بودی ... اول: اگه تا سال گذشته بود، این قرارداد، عالی محسوب می شد ولی ... استفاده از چنین ماشین آلاتی، در حالی که سیستم جدیدی بر پایه ی بیو تکنولوژی، آخرین مراحل تکمیل خود را طی می کند، اشتباه بزرگی هست و به نظر من، تا شش ماه و حداکثر تا یکسال دیگر، این نوع فرآوری، منسوخ میشه و باید کلیه ماشین آلات رو عوض کرد. بفرمائید اینم «سی دی»ش.  

-         ممنون...پس دلشوره ی آقای حمیدی بیخود نبود؟

-        دلشوره، نه! شم بازار! اون آقا، خبری از دانش روز نداره ولی میدونه که یک شرکت انگلیسی، هرگز و همینجوری، ده درصد از سودش رو کم نمیکنه!

جهان هم وارد بحث شد:

-        شخصیت آقای حمیدی، برای منم، خیلی جالبه. انگار اون تنها کسیه که مواظب همه ی قسمتای شرکت هست. از خرید و قرارداد، تا انبار و فروش! ... آه ... نه، چیزی نیست، خوبم (کیسه ی یخ را روی بینی اش گذاشت) ... من امروز یه ماموریت از طرف ایشون داشتم. باید می رفتم وسط عمده فروشا و در مورد خرید از شرکت خودمون، یعنی «گلمپ» سوال می کردم. اسم چند نفری رو هم که بهشون شک داشت، بهم داده بود. ... دستپخت «سلطان خانوم»م حرف نداره ولی این دفعه ی دومه که داریم، شام می خوریم!.

-        خب، بقیه ش.

-       بله، مجبور شدم رُل بازی کنم. هر جا رفتیم، خودمو مدیر فروش یه شرکت تولیدی تازه تاسیس جا زدم و حسابی با خریدارا، گرم گرفتم (رو به شرمین) یکی رو بامه! ...

گیتا بود که برایشان شیرینی آورده بود:

-        بفرمائید. مادر آقامحسن آوردن!

جهان، با نکته سنجی، بلافاصله تبریک گفت:

-        مبارک باشه!

و با این کار او، دخترجوان، وادار به اعتراف گردید:

-        انگار با بابا حرف زدن و قرار مراراشونو گذاشتن

شرمین، با خوشحالی او را بوسید و احسان هم برایش دست زد و تبریک گفت.

گفتگوهای جدی، دوباره، آغاز شد و برای در جریان قرار گرفتن گیتا، همه چیز را یک بار دیگر بازگو کردند. احسان در مورد قرارداد و تکنولوژی جدید حرف زد و پس از او، جهان، داستان ماموریتش را بیان کرد:

-        ... اون چند تا عمده فروش ناتو! که اتفاقا همشون هم، از شرکت ما جنس می خرن، خیلی راحت، پیشنهاد حق! می دادند (خندید) تقریبا برای هر کیلو جنس که قیمت فروشش پنج شیش هزار تومنه، 50 تومن حق و حساب می دادند! (به قیافه ی متعجب آنها نگریست) یعنی یک درصد. البته در صورتی که باهاشون هماهنگ باشی و قیمت فروشو پائین بزنی.

-        یعنی چند درصد به ضرر شرکت تولید کننده.!

-        بیاین این طور حساب کنیم: ده تن بار روزانه، مساویه با روزی پونصد هزار تومن حق حساب! رقم زیادیه، نه؟

دانیال به دنبال گیتا آمد و بحث خاتمه پیدا کرد. آنها رفتند و جهان، تنها ماند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...