بابا راست می گفت - قسمت 54

در بهارخواب را باز گذاشته بود و درازکش به جزئیات حوادث امروز فکر می کرد:

-           ... وقتی دید یاشار دستم رو گرفته، با عصبانیت جلو اومد. دست اونو گرفت و با یه پیچ! انداختش اونور

یکوری شد و دستش را زیر سر گذاشت:

-          اما وقتی شنید که شوهر کردم، عقب عقب رفت ... میشه؟ ... نه! ... اگه قراره کسی رو دوست داشته باشه، چرا منو که بیوه م؟ خب، میره سراغ آهو!

دوباره طاقباز شد:

-          ببین، این بچه دهاتی! چطوری منو خر خودش کرده! ... یعنی اونایی روکه می گفت، راست بود؟ بیابون و چشمه و آبتنی تو سرما! ... با اون کثافت که دعوا می کرد، همش مواظبم بود. صورتشم که پر از خون شده بود، باز فکر من بود: شرمین! چیزیت نشده؟ آخ، میمیرم برات بچه دهاتی! فدات بشم بچه دهاتی!(پتو را روی صورتش کشید ولی دوباره آن را برداشت) ... فکر کنم کسی رو نداره! ... به هیشکی زنگ نمیزنه و هیشکی هم سراغش نمیاد، پس ... شاید بچه یتیمه! وای، نکنه پرورشگاهیه! ... آقا جهان! هر کی می خوای باشی، باش. دوستت دارم، دوستت دارم!

جیغ خفه ای زد و بلند شد و نشست:

-           نکنه این دخترا، طاهره و نگینم، از اون خوششون بیاد؟ ... بیخود کردن. چششونو درمیارم! ... (خندید) بگردم ببینم مال کدوم بیابونه که چشمه داره! ...

آنقدر غلت خورد تا کم کم خوابش برد.

***

گیتا، به سرعت از خانه خارج شد:

-           داداش رفته دم ماشین ... بریم

شاداب و سرزنده، به نظر می رسید و لبخند از چهره اش پاک نمی شد. شادمانه راه می رفت و «سلام» کوچولوها را با خنده، پاسخ می داد. حین راه رفتن، بسته ی کوچکی را که در دست داشت به شرمین داد:

-          کیف من کوچیکه، بذار تو کیف خودت. یه چند تا شیرینیه، واسه آقای باغبانی و بچه ها می برم

احسان که یک قدم جلوتر از آنان بود، پا سست کرد:

-          گیتا! اون آقا محسن نیست که سر کوچه وایستاده؟!»

-          آه، چرا خودشه. (قدم هایش سرعت گرفت) با اون وضعش اومده بیرون چیکار؟

محسن، با دیدن او، دست تکان داد و در همان حال به طرف خیابان برگشت. انگار با کسی حرف می زد. چند گام جلوتر طرف صحبت او دیده شد. مصطفی بود.

-          این وقت صبح، چه جوریه که این سرپاست؟!»

شرمین، این را گفت و نگاهش به جهان دوخته شد که کنار خودرو ایستاده بود. برای دیدن وضعیت صورت و بینی او، منتظر گیتا که با محسن و مصطفی حرف می زد، نشد. جلو رفت. سلام کرد و به بهانه ی سوار شدن، از مقابلش گذشت. با خودش گفت:

-          الهی شکر! جاش نمونده

در این فکر بود که صدای مصطفی را شنید:

-         جهان! (لجش گرفت:آقا جهان، الاغ!) با خودت، نباتی، چیزی ببر! (با عصبانیت نگاهش کرد) سر دیشب، یهو ضعف نکنی!

در دل به او آفرین گفت. از خودرو پیاده شد و وارد بقالی آقا شوذب گردید. مقداری نبات و شکلات و کاکائو خرید و برگشت. کیفش حسابی سنگین شده بود. سوار شد و گیتا را صدا زد:

-          دیر شد، ها!

با تاخیر زیادی به راه افتادند. امکان دیر رسیدن وجود داشت و به همین دلیل، جهان با سرعت رانندگی می کرد و در همان حال به حرف های احسان گوش می داد:

-         ... در مورد کمردرد و پا دردش حرف می زد. وقتی بهش گفتم: عزیزآقا، من دکتر اقتصاد و بازرگانیم، نه پزشک. کمی فکر کرد و بعدش گفت: چه بهتر! یه نسخه، واسه دخل مغازه م بنویس!

همه خندیدند و گیتا هم خودش را ناچار به توضیح دادن دید:

-          محسن گفت: کارای زیادی داریم و منم، نمیتونم تو خونه بشینم. برا همینم، گفتم مصطفی بیاد که باهاش برم کارگاه. مَردَن و قُد! 

شرمین، با صدای آهسته گفت:

-          آره، مَردِن و یه دنده و لجباز و هوسباز!

خنده ی احسان و جهان، نشان داد که حرف او را شنیده اند. خجل شد. روبرگرداند و تا رسیدن به شرکت ساکت ماند.

وقتی گفته های احسان را برای باغبانی، بازگو کردند، پیرمرد، آرام و قرارش را از دست داد. با حمیدی تماس گرفت و از وی خواست تا قبل از جلسه، به واحد آنان بیاید. سپس، گزارش کارها را خواست و به مطالعه ی آنها پرداخت. پس از خواندن نوشته ها، نکاتی را به گیتا و طاهره گوشزد کرد و از رامتین، تعریف نمود. نوبت خواندن گزارش جهان بود که حمیدی وارد شد:

-          خب، سرکار خانوم پورطاهر! بفرمائید

شرمین، یکبار دیگر حرف ها و نظریه ی احسان را بیان کرد و سی دی را در اختیار وی قرار داد. حمیدی، پشت رایانه نشست.

-          آقا جهان! شمام گزارشتون رو شفاهی بدین. گوش می کنم.

به پشتی صندلی تکیه زد و به نمایشگر چشم دوخت. گاهی سر بر می داشت و به جهان می نگریست:

-          ادامه بده!

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که سی دی را از دستگاه بیرون آورد و از جا برخاست:

-          کافیه. گزارش و سوئیچ رو بهم بدین. متشکرم

کاغذها و کلید را از جهان گرفت و با قدم های محکم از اتاق خارج شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...