بابا راست می گفت - قسمت 55

-       خب، پاشین برین دنبال روزی! از اینجا نشستن که هیچی در نمیاد. میاد؟! ... به به! خانم عکاس هم وارد شد! (با دست به نگین اشاره کرد) شما، اینجا می مونید! ... (تلفن زنگ زد) شماهام دو گروه میشین (گوشی را برداشت) بله؟ ... هِی، وایسین. نمیخواد برین! ... بله ... چشم!

گوشی را گذاشت و از آنها خواست بنشینند:

-       امروز، بیرون نمیرین. بشینین پشت میزاتون و بازاریابی تلفنی رو امتحان کنین ... من میرم دفتر آقای حمیدی. نگین خانوم! تو، با من بیا

نگین با پیرمرد رفت و آنها مشغول کار شدند. فروش تلفنی، سخت تر از آنی بود که فکر می کردند. در این کار، عملکرد طاهره، بهتر به نظر می رسید. گیتا، از طرز صحبت کردن او تقلید می کند و نتیجه ی خوبی به دست می آورد:

-      سلام. خسته نباشید. بازار باشه! کاسبی خوبه؟ ... کمک نمیخواین؟ (می خندد) منم مثل شما فروشنده م. میخوام شما، یه بار جنسای ما رو ببینید ...

همه بجز رامتین، این روش را در پیش می گیرند. رقابت ناخواسته ای بین آنان شکل می گیرد.                     

نگین برمی گردد:

-        امروز، از تو شرکت عکس می گیرم

کیف وسایلش را بر می دارد:

-        شاید روز آخر کارم باشه. زنگ که زدم بیایید پائین. میخوام شماها تو عکسا باشین

بچه ها در حین کار کردن، در مورد او حرف می زنند:

-        اصلا فکر نمی کردم، اینقد مهربون باشه

-        آره، نازه!

-        شنیده بودم هنرپیشه ها، خیلی خودخواهن!

-        نگین اصلا اینجور نیست. مثه خواهر آدم میمونه! ...

رامتین، پشت میز باغبانی نشسته است. در صحبت ها شرکت نمی کند و کمتر با همکارانش جوش می خورد. سرش گرم کار است و با ظاهر مرتبش، رفتار خودبینانه ای دارد. گویی جایگاه خودش را بالاتر از بقیه می داند. به همین علت، اعلام نظر ناگهانی او، همه را شوکه می کند:

-        خانوم مهرزاد! خانوم بسیار خوبی هستن. زیبا و متین!

سکوت حکمفرما می شود. همه به هم نگاه می کنند. جهان، آهسته از پشت میز بر می خیزد و رو به او می ایستد:

-        کی، خیلی متین و زیباست؟

رامتین، دستپاچه می شود:

-        خانوم ... دشتبان!

-        تو اول گفتی: خانوم مهرزاد! (طاهره را نشان داد) خانوم مهرزاد، ایشونن! خانوم دشتبان، اونیه که رفت بیرون.

-        آه، ببخشید! اشتباه کردم. اسامی، زیاد یادم نمی مونه.

-       نه! به خاطر اینه که خودتو از بقیه جدا می کنی. بچه ها رو نمیشناسی و نمیخوای هم بشناسی ... رامتین!، درسته که تو این کار، سابقه ت از ما بیشتره اما لشگر یه نفره، هیچ وقت پیروز نمیشه! بهتره به جای جدا شدن از ماها، هر چی رو که بلدی یادمون بدی و برادرانه رفتار کنی. اگه به جای آقای باغبانیم، نشستی و رئیسمون شدی، دوستی، بهتر جواب می ده! ماها ...

سخنرانی جهان، با زنگ تلفن نیمه تمام می ماند. شرمین، به دفتر رئیس احضار شده است. تلفن برای بار دوم زنگ می زند. این بار، نگهبان است که از جهان می خواهد برای ملاقات شخصی پائین برود. هر دو باهم از سالن بیرون آمدند. در میانه ی راهرو بود که با یاشار روبرو شدند:

-        می تونم چند لحظه باهات حرف بزنم؟

با دیدن صورت بی تفاوت شرمین ادامه داد:

-       قرارداد، بسته نشد. ما داریم میریم. شاید دیگه همدیگه رو نبینیم (شرمین: ایشاللا!) باشه ... می خواستم قبل از رفتن، یه چیزایی رو بهت بگم ... خواهش می کنم

-        من الان دارم میرم (به جهان نگاه می کند. او خود را بی تفاوت نشان می دهد) دفتر رئیس و ...

-        پائین، تو لابی، منتظرت می مونم.

-        ببینم چی میشه.  

 جهان، به طرف آسانسور رفت و یاشار با تردید او را دنبال کرد. شرمین، منتظر نایستاد و از راه پله، بالا رفت. تازه وارد قسمت مدیریت شده بود که هیئت «تی پی» با همراهی بی سپار از سالن جلسات خارج شدند. قیافه های گرفته مدیران شرکت انگلیسی، نشان از درستی حرف های یاشار داشت.

بهاره، شرمین را به اتاق رئیس هدایت کرد. هیچکس آنجا نبود:

-        بشین عزیزم!  تا تشریف بیارن

طولی نکشید که رئیس و به دنبال وی، معاونینش، وارد شدند. چهره ی برافروخته ی مجیدیان، با دیدن شرمین، گُر گرفت:

-        این آقایی که این حرفا رو زده، شما معرفی کردین؟ پَه! (دستهایش را به ران هایش می کوبد) ببین کارمون به کجا رسیده؟ (پوزخند می زند) این آقا کی هست؟ چیکاره س؟ از تولید و از تجارت چی می دونه؟

قبل از آن که شرمین، حرفی بزند، بهاره، به داخل دفتر دوید:

-        ببخشید خانوم! از نگهبانی تماس گرفتن. آقای بی سپار با یه نفر درگیر شده!

رئیس، به او زل زد:

-        خب؟

-        هیچی خانوم! (عقب عقب رفت)گفتم ... شاید ...

-        صبر کن ببینم، پرستو کجاست؟

-        با پرستارشون، رفتن پائین.

لب های به هم فشرده رئیس، با «آه» سرزنش آمیزی، باز شد و در حالی که به نشانه ی تاسف سر تکان می داد. از اتاق خارج گردید. مجیدیان، به سرعت در کنار او قرار گرفت:

-        شما، زحمت نکشید! من میرم ببینم چه خبره

پاسخی به او داده نشد. حمیدی، با اشاره، شرمین را به دنبال خودش کشاند:

-        شمام بیاین!

همزمان با باز شدن درب آسانسور، پلیس وارد محوطه ی جلوی ساختمان گردید. حمیدی، جلوی خروج رئیس را گرفت:

-        خواهش می کنم! شما برگردین ... لااقل، برین تو نیم طبقه! (رو به شرمین) ببریدشون

دکمه ی یک را فشرد و منتظر ماند تا درب آسانسور بسته شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...