بابا راست می گفت - قسمت 57

هنگام صرف غذا بود که جهان و شرمین، جداگانه و با کمی اختلاف وارد سالن غذاخوری شدند. همهمه کارکنان، نشان از خبرهای جدیدی می داد. شرمین، آنچه را دیده بود، برای همکارانش بازگو کرد و سپس به طرف جهان، خم شد:

-         تو چیزی نمیخوای بگی؟

-        من؟ من که نبودم! چی بگم؟ (به ابروهای بالا رفته ی او نگاه کرد) آها، خبرهای منم داری؟! آفرین! (لیوان آب را از دستش گرفت) مرسی! ... راجع به اومدن استادتون میگین؟ بله، اینجا تشریف داشتن!

جیغ گیتا، بقیه را متوحش کرد:

-         چی؟ آقا احسان اومده بود، اینجا؟

-        بله، آبجی خانوم! آقا احسانِ شما و احسانِ دوستتون! قدم رنجه کرده بودند، اومده بودن سر و گوش، آب بِدن! حالا می ذارین به خبرهای مهمتر برسیم. (رو به رامتین) رئیس! چقدر سفارش گرفتی؟

-        نصف خانوم مهرزاد. به منم نگو رئیس!

نگین، با چهره ای خندان، سینی غذایش را روی میز گذاشت و نشست:

-         سلام دوستان! یه خبر خوب! ... من، فردام، اینجام!

رامتین، برایش دست زد:

-         عالیه!

تغییر رویه ی او، برای همه ی اعضای گروه جالب بود. بیشتر از همه خود نگین بود که آنچه را شنیده بود، باور نمی کرد. عجیب تر از آن، پیشنهاد چند لحظه بعدش بود:

-         اگه دوربینتو بدی، یه چند تا عکس دسته جمعی می گیریم

-        بفرمائید قربان! اینم دوربین ... بلدی باهاش کار کنی؟

-        یه خورده بلدم ولی .....

جهان، دوربین را از اوگرفت:

-        ولی، یعنی اینکه: خودش نمی خواد عکاس باشه، بلکه می خواد تو عکس باشه! (خندید) پس من می گیرم

چندین عکس، گرفته شد و دوباره موضوع آمدن احسان، این بار توسط گیتا به میان آمد:

-        چرا نیاوردیش بالا؟ می تونست با آقای باغبانی آشنا بشه

نگین، با دهان پر، وارد گفتگو شد:

-        بچه شده بودن و داشتن تو کوچه بغلی بازی می کردن!

-        تو هم آره؟ جاسوس! 

-        آره! فکر کنم یه بیست تایی هم عکس ازشون گرفتم.

 موضوع عکس ها به سرعت، در تمام شرکت، پخش گردید و یک ساعت بعد، نگین، برای همین جریان، به دفتر رئیس احضار شد. گروه، تا پایان وقت به بازاریابی تلفنی ادامه داد و هنگام ترک شرکت بود که نگین به آنها پیوست:

-        تک تکشو رئیس دید. عکسای بازی جهان و پرستو رو ریخت توی فلش خودش و همشو از توی دوربین پاک کرد! ... مسخره ها! گفتم: شلوغ بازی درنیارین! ... چه عکسایی گرفته بودم، حیف شد!

گیتا که بیشتر از بقیه با او جور شده بود، دلداریش داد:

-        غصه نخور! ... ببین! جهان که هست. آقا احسانم، همسایه مونه. میمونه پرستو که اونم یه جوری ...آه، راستی! پس فردا تولد گلنازه. می تونی بیای خونه ی ما و ... (رو به بقیه) همتون بیاین!

-        عالیه. فقط ... خیلی خوب میشد اگه پرستو هم بود!

-        این دیگه کار داداشِ گلِ خودمه! ... داداش!

جهان، دست هایش را بالا برد:

-         قول نمیدم! ولی سعی می کنم

با وعده ی مهمانی پس فردا، از هم جدا شدند.         

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...