بابا راست می گفت - قسمت 59

تمام روز را بیرون از شرکت بودند. قرارداد بسیار خوبی با یکی از فروشگاه بزرگ و زنجیره ای بستند و برای بازدید از شعبه های آن مجبور شدند، تمام تهران را دور بزنند. از آخرین فروشگاه که خارج شدند، ساعت شش عصر بود. این یکی دو ساعت آخر، شرمین، هیچ حرفی نمی زد. آرام و در خود فرو رفته، به اطراف نگاه می کرد و گاهی از بقیه جدا می افتاد. جهان، مراقبش بود. در اولین فرصت، گیتا را به کناری کشید و گفت:

-        شرمین، چیزیش شده؟

در صدایش نگرانی موج می زد:

-        حتما به خاطر کار سنگینه کارگاس. تقصیر منه! میتونی نذاری امشب بیاد؟

-        خیالت، راحت باشه داداشی! مواظبشم.

خودش را به پهلوی شرمین رساند و او را از جمع جدا کرد:

-       خودتو جمع کن. جهان داره چارچشمی نیگات میکنه! ... کشتیش! (نگاه درمانده و بغض آماده ی فوران او را دید) ای وای! تو اینجا وایستا، تا من، یه بهونه ای جور کنم!

او را تنها گذاشت و به سایرین پیوست:

-        بچه ها! من میخوام برم خونه ی خاله یاسمن! شرمینم با من میاد ... فردا، یادتون نره. خداحافظ!

مهلت پرسش به آنان نداد و دوان دوان، به نزد شرمین بازگشت.               

کمی بالاتر، تاکسی دربست گرفتند:

-        میخوای بری خونه؟

شرمین، چشم های اشک آلودش را به او دوخت:

-        گیتا، روی برگشتن ندارم. روی نگاه کردن تو صورت آقا جونو ندارم ... بابا، راست می گفت! بابا، راست می گفت!

سرش را روی شانه ی او گذاشت و «هق هق» گریه اش تاکسی را پر کرد. راننده ی میانسال که از گریه او متاثر شده بود، با صدایی شکسته پرسید:

-        خانوم! کجا برم؟

و گیتا، پاسخ داد:

-        بریم میدون فلاح. ابوذر

و آن گاه پا به پای دوستش اشک ریخت و گریست.

دل شکسته و غمگین به خانه رسیدند. شرمین به اتاقش پناه برد. در را به روی خودش بست و در تنهایی، به مرور خاطرات تلخ چند ماهه ی اخیرش پرداخت:

-        چه قدر سبکسر بودم که حرف های یاشار را باور کردم. حتی یک لحظه هم بهش شک نکردم. ولی حالا که فکر می کنم، انگار بیشتر عاشق حرف هاش بودم، تا خودش! چه راحت تونست گولم بزنه! ... زبون باز! حتما اون حرف هایی رو که به من می گفت، به «دنیز»م گفته ... حالا چیکار کنم؟ تا کی باید اینجوری زندگی کنم؟ خانواده م چی میشن؟ آه، چقدر دلم برای «فرید» تنگ شده. خواهر جونم! خوشگل من: «شهرزاد!» (لبخند زد) اونا الان دارن چیکار می کنن؟ ... بابا جون، دلم واست تنگ شده. واسه همه تنگ شده، اما واسه تو، قد یه دریا! تنگ شده ...

چند باری گیتا به سراغش آمد، اما در را به رویش باز نکرد:

-         خواهش می کنم، میخوام تنها باشم. نه خودت بیا و نه بذار کسی بیاد

ساعت ها گذشت تا صدای جهان را از پشت در شنید:

-         هی، از نصفه شبم گذشته، نمیخوای درو باز کنی؟

با خودش فکر کرد:

-         جهان بیابونی! بالاخره اومدی؟ احمق!

دربهارخواب را باز کرد و به سر جایش در کنار پنجره بازگشت. جهان، سینی به دست وارد شد:

-         غذا که نخوردی؟ مصطفی، برات شام نیگر داشته!

آن را جلوی او گذاشت و روبرویش نشست:

-         منم غذا نخوردم

-        باز شروع کردی؟ برو عمتو ...

-        بی ادب! گوشیتو بده (تلفن همراه او را از روی زمین برداشت و شماره گرفت) الو، مصطفی! آبجیت، باهات کار داره!

شرمین به خنده افتاد:

-        آبجیِ مصطفی، هان!؟ (گوشی را گرفت) سلام قارداش! (خندید) داداشت میگه شام نخورده، راست میگه؟ ..... جدی؟ .... (نایلون و روزنامه ی روی سینی را باز کرد) وا، اینکه باز املته؟ یعنی چی؟ یعنی این همیشه میخواد، املت بهمون بده؟ ... دستپخت خودشه؟ جدی؟ (قهقهه زد) ... باشه، خداحافظ

پس از خنده ی جانانه ای! که دقایقی ادامه داشت، احساس گرسنگی شدیدی کرد. لقمه ی کوچکی برداشت. املتِ سرد شده، خوشمزه بود:

-         اوووم. ژامبون توشه؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...