بابا راست می گفت - قسمت 60

خبر بستن قرارداد با فروشگاه های زنجیره ای، بمبی بود که آن روز صبح، روی سر مجیدیان منفجر شد. داد و فریاد او، تمام ساختمان را پر کرده بود:

-         ... با بقیه ی مشتریا چیکار کنیم؟ مگه چقدر تولید داریم؟ ... چرا هماهنگی نکردن؟ چرا سرِ خود راه افتادن، رفتن قرارداد بستن؟ مگه شرکت صاحب نداره؟ ... خانووووم! بگین حمیدی و باغبانی، بیان ... تکلیف همه رو امروز روشن می کنم! ...

با ورود حمیدی، دعوا بالا گرفت. مرد کوتاه قامت، کوتاه بیا، نبود.

با ورود رئیس، همه ی مدیران شرکت، به جلسه فراخوانده شدند. درگیری لفظی مجیدیان و حمیدی، با دخالت بی سپار، به صورت ناعادلانه ای، ادامه یافت. باغبانی می خواست، به هواداری دوستش، وارد بحث شود اما تشر حمیدی:

-         به شما مربوط نیست!

او را، منصرف ساخت.

-        ... مسئولیت اون قرارداد با منه. آقای خدامرادی، با من، تماس گرفتند و من هم، دستور بستن قرارداد رو دادم. آقای مجیدیان می فرمایند: اداره ی فروش، زیر نظر ایشونه. بله، ولی ما هم، هیچ فرصتی برای تماس با ایشون که خارج از شرکت بودند، نداشتیم! قرارداد بسته شده و حق فسخ هم نداریم! (به مجیدیان زل زد) ... اگه شما می فرمائید: این کار به ضرر شرکته! باشه. من به عنوان مدیری که دستور اشتباهی رو صادر کرده، استعفا میدم!

جلسه، با خروج او، به هم خورد. هنوز پنج دقیقه از ساعت ده نگذشته بود که خبری، در شرکت پیچید:

-         حمیدی رفت!

و به دنبال آن، همه ی کارکنان و مراجعین، برای مشاهده ی رفتن مدیر محبوب پرسنل، در پشت پنجره ها صف کشیدند. گروه بازاریابی، ناراحت از برخوردی که با حمیدی شده بود، به باغبانی اعتراض کردند اما پیرمرد، به جای جواب، فقط سر تکان داد و از اتاق خارج شد.

بعد از ناهار بود که جهان، با یادآوری طاهره:

-         پرستو، یادت نره!

به دفتر رئیس رفت. بهاره، داشت با تلفن صحبت می کرد:

-         بله خانوم ... آقا جهان هستن ... بله، (گوشی را به طرف جهان گرفت) خانوم!

-        سلام قربان! ببخشید، من به پرستو قول داده بودم که ببرمش بیرون ... راستش، امروز، تولد خواهر کوچیکه ی یکی از دوستامه که صابخونه مم هست. می خواستم اگه شما اجازه بدین، پرستو با پرستارش ... بله، باشه، چشم! ... آدرس رو به ایشون میدم. متشکرم که موافقت کردین! خداحافظ

شماره ی تلفن رئیس را از بهاره گرفت و با خوشحالی به واحد خودش برمی گشت که بی سپار صدایش زد:

-        حواستونو جمع کنین! از فردا طبق برنامه ی من، کار می کنید! اینو به بقیه هم بگین (مغرورانه به او چشم دوخت) هرچند معلوم نیست که به همتون نیاز داشته باشیم!

دلش می خواست جواب سختی به این جوجه! می داد ولی این کار، مساوی با رفتن از شرکت و تنها گذاشتن شرمین بود. با خودش فکر کرد:

-         چیزی به بچه ها نمیگم. اگه بدونن، حالشون گرفته میشه و مهمونی گلنازم، به هم میریزه

با این تصمیم وارد اتاق شد.    

اعضای گروه، با اضافه شدن نگین و در نبود باغبانی، طبق دستور قبلی حمیدی، سرگرم برنامه ریزی فروش مستقیم تولیدات مجتمع بودند. با حرارت کار می کردند و خبری از تعیین مدیر جدید نداشتند. شرمین، در مورد آمدن پرستو پرسید و با شنیدن خبر، همه هورا کشیدند. تا پایان ساعت کار، دهها، نقشه و ایده مطرح شد و همه ی طرح ها دسته بندی و آماده ی اجرا گردید.       

گیتا که دائم به ساعت نگاه می کرد، زودتر از دیگران، آماده شد:

-         زودباشین، امروز ماشین نداریم و باید با اتوبوس های خوشگل خودمون بریم خونه!

نگین، خندید:

-         نترس، من ماشین آوردم

رامتین، خودش را دلخور نشان داد:

-       چون اتومبیل ایشون، ظریف و مخصوص خانماس! پس، من و جهان، باید از اتوبوسای خوشگل آقای قالیباف استفاده کنیم، نه؟!           

دست جهان را گرفت:

-         بیا بریم، بلکه یه جوری شد، زودتر رسیدیم!

و در حال بیرون رفتن کری خواند:

-        سر کوچه، میایم پیشوازتون!

دخترها، او را هو کردند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...